قسمت بیست و پنجم:
قسمت بیست و پنجم:
صدای بسته شدن در آمد.
کای چند ثانیه صبر کرد.
بعد خیلی آرام در کمد را باز کرد.
نور کمرنگ اتاق داخل کمد افتاد.
لونا نفس راحتی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
— «بالاخره رفت...»
کای با لبخند گفت:
— «گفتم که نمیذارم کسی پیدامون کنه.»
لونا هنوز دستش را رها نکرده بود.
— «میدونی؟»
— «چی؟»
— «تو این پانزده دقیقه حتی یک لحظه هم نترسیدم.»
کای با تعجب نگاهش کرد.
— «چرا؟»
لونا لبخند زد.
— «چون تو کنارم بودی.»
کای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام دست لونا را بالا آورد و روی آن بوسهای زد.
— «من برای شنیدن همین جمله دوازده سال صبر کردم.»
لونا نزدیکتر شد.
— «پس دیگه صبر نکن.»
کای او را در آغوش گرفت.
لونا سرش را روی سینهی او گذاشت و آرام گفت:
— «هر اتفاقی بیفته، من بهت اعتماد دارم.»
کای زمزمه کرد:
— «و من نمیذارم هیچکس بینمون قرار بگیره.»
لونا سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
کای آرام پیشانی او را بوسید.
لونا لبخند زد.
— «هنوز هم همون کای دوازده سال پیشی.»
— «و تو هنوز هم همون لونا هستی.»
— «حتی با این همه خاطرهی گمشده؟»
— «حتی با همهشون.»
لونا دستهایش را دور او حلقه کرد.
— «پس بیا بریم قبل از اینکه دوباره کسی برگرده.»
کای دستش را گرفت.
— «با هم.»
آنها به سمت در رفتند.
اما درست قبل از خروج، گوشی لونا لرزید.
یک پیام از مادرش.
«لونا، من دروغ گفتم. کای دشمن تو نیست.»
لونا با ناباوری به صفحه نگاه کرد.
پیام دوم رسید:
«اما کسی که دنبالتونه، پدر واقعی توئه.»
لونا آرام به کای نگاه کرد.
— «کای...»
کای گوشی را خواند.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— «باید همین الان از هتل بریم.»
— «چرا؟»
کای به سمت پنجره رفت.
پایین هتل، یک ماشین سیاه ایستاده بود.
چراغهایش خاموش بود.
اما یک نفر داخلش نشسته بود.
کای دست لونا را گرفت.
— «چون فکر کنم پیدامون کرده.»
لونا بدون ترس دستش را فشرد.
— «پس فرار میکنیم.»
کای لبخند کوتاهی زد.
— «با هم.»
و هر دو، در حالی که دستهایشان هنوز در هم قفل بود، از اتاق خارج شدند.
صدای بسته شدن در آمد.
کای چند ثانیه صبر کرد.
بعد خیلی آرام در کمد را باز کرد.
نور کمرنگ اتاق داخل کمد افتاد.
لونا نفس راحتی کشید و دستش را روی قلبش گذاشت.
— «بالاخره رفت...»
کای با لبخند گفت:
— «گفتم که نمیذارم کسی پیدامون کنه.»
لونا هنوز دستش را رها نکرده بود.
— «میدونی؟»
— «چی؟»
— «تو این پانزده دقیقه حتی یک لحظه هم نترسیدم.»
کای با تعجب نگاهش کرد.
— «چرا؟»
لونا لبخند زد.
— «چون تو کنارم بودی.»
کای چند لحظه چیزی نگفت.
بعد آرام دست لونا را بالا آورد و روی آن بوسهای زد.
— «من برای شنیدن همین جمله دوازده سال صبر کردم.»
لونا نزدیکتر شد.
— «پس دیگه صبر نکن.»
کای او را در آغوش گرفت.
لونا سرش را روی سینهی او گذاشت و آرام گفت:
— «هر اتفاقی بیفته، من بهت اعتماد دارم.»
کای زمزمه کرد:
— «و من نمیذارم هیچکس بینمون قرار بگیره.»
لونا سرش را بالا آورد.
چشمهایشان برای چند ثانیه به هم گره خورد.
کای آرام پیشانی او را بوسید.
لونا لبخند زد.
— «هنوز هم همون کای دوازده سال پیشی.»
— «و تو هنوز هم همون لونا هستی.»
— «حتی با این همه خاطرهی گمشده؟»
— «حتی با همهشون.»
لونا دستهایش را دور او حلقه کرد.
— «پس بیا بریم قبل از اینکه دوباره کسی برگرده.»
کای دستش را گرفت.
— «با هم.»
آنها به سمت در رفتند.
اما درست قبل از خروج، گوشی لونا لرزید.
یک پیام از مادرش.
«لونا، من دروغ گفتم. کای دشمن تو نیست.»
لونا با ناباوری به صفحه نگاه کرد.
پیام دوم رسید:
«اما کسی که دنبالتونه، پدر واقعی توئه.»
لونا آرام به کای نگاه کرد.
— «کای...»
کای گوشی را خواند.
چهرهاش ناگهان جدی شد.
— «باید همین الان از هتل بریم.»
— «چرا؟»
کای به سمت پنجره رفت.
پایین هتل، یک ماشین سیاه ایستاده بود.
چراغهایش خاموش بود.
اما یک نفر داخلش نشسته بود.
کای دست لونا را گرفت.
— «چون فکر کنم پیدامون کرده.»
لونا بدون ترس دستش را فشرد.
— «پس فرار میکنیم.»
کای لبخند کوتاهی زد.
— «با هم.»
و هر دو، در حالی که دستهایشان هنوز در هم قفل بود، از اتاق خارج شدند.
- ۱۵۴
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط