گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم

گاهی که خیلی غمگین میشوم گریه نمیکنم
فقط لبخندی کش دار و تلخ به گذر زمان و مختصات مکان حواله میدهم
و بی مهابا پاهایم را تکان میدهم و خیره به دیوار سفید همیشگیِ روبه رویم میشوم
و پوست لبم را می کنم تا خون بیاید
و موهایم را دور انگشتانم حلقه میکنم و کنج اتاق می شود خلوتگاهم
گاهی که خیلی غمگین میشوم خودم را نوازش می کنم
در اوج تنهایی و خود را در آغوشِ خود رها میکنم
دستانم را لمس میکنم تا بدانم که هستم و فراموش نشده ام ، نمرده ام
گاهی که خیلی غمگین میشوم مدتها خود را در آینه مینگرم
امروز از آن گاهی هاست …
دیدگاه ها (۱)

بارانی کهامروزِ چشمانم را گل‌آلود کرد،دیروزِ پنجره‌ام رااز گ...

بی تو با راه و قدم های هراسان چه کنمبا غم انگیزترین حالِ خیا...

تو فکرش را بکن !!از شهری که بهار و پاییزش تابستان است ،بخواه...

اِی "عــــــشق .."" بِزَن اسمِ مَرا خَط زِ کتابَت ..!! " مَ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط