نزدیکتر از همیشهp
( نزدیکتر از همیشه.................p11 )
وقتی به طبقهی موردنظر رسیدن ، لینو بیتوقف از آسانسور بیرون رفت و مستقیم به سمت در آپارتمانش حرکت کرد . هان هم آروم پشت سرش میاومد . باورش نمیشد... واقعا اومده بود خونهی کراشش؟! (@_@)
لینو در رو باز کرد و خودش رفت داخل . بعد ، از توی چارچوب برگشت و با یه حرکت دست از هان دعوت کرد که وارد بشه .
هان چند ثانیه مکث کرد ، انگار هنوز در حال هضم ماجرا بود... ولی بالاخره قدم گذاشت داخل .
تا وارد شد ، چشماش ناخودآگاه گرد شد .
خونه بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد ؛ کفپوشهای چوبی براق ، دیوارهایی به رنگ کرم ملایم ، و نور گرم لوستر کریستالی، فضایی آرام و مجلل ساخته بودن . مبلهای طلایی و طوسی با کوسنهای مخملی دور یک میز شیشهای چیده شده بودن . پردههای زرشکی سنگین کنار پنجرههای بلند ، حس شکوه رو کامل میکردن .
روی میز ، گلدونی از گلهای سفید تازه بود ، و عطری ملایم توی فضا پخش بود .
در گوشهای از سالن ، کتابخانهای پر از کتاب دیده میشد . بین وسایل ، چند قاب عکس با چهرههای محو و یک گیتار خاکخورده حس عجیبی به فضا میداد .
پلههای مارپیچ چوبی به طبقهی بالا میرسیدند ، جایی که چند درِ بسته به چشم میخورد که نشون میداد این خونه پر از اتاقه... انگار این خونه ، فقط زیبا نبود.... راز هایی هم در خودش داشت.....
هان محو تماشای فضا شده بود..... باورش نمیشد لینو تو همچین خونهای زندگی کنه... البته بعید نبود... اون صاحب ی شرکت بزرگ بود...
لینو : میخای همون جا جلو در بمونی؟!
صدای لینو باعث شد هان به خودش بیاد...
هان : عا... نه
لینو بیحرف از پلههای مارپیچ چوبی بالا رفت. قدمهایش محکم و بیوقفه بود، طوری که صدای برخورد پاشنهی کفشهایش با پلهها در فضای ساکت خانه میپیچید.
هان آروم و کمی مردد دنبالش میرفت. نگاهش گاهی به پشت سرِ لینو بود و گاهی به نردههای چوبی که زیر نور لوستر، براق میدرخشیدند..... قلبش تند میزد...
هنوز باورش نمیشد که کجاست!
به راهرویی پر از در رسیدن ، لینو بدون مکث یکی از در هارو باز کرد و رو به هان گفت
لینو : اینجا بمون الان میام....
صداش آروم وای قاطع بود...
هان : اوم... باشه
قدمهای لینو که دور شد، هان وارد اتاق شد و روی تخت نشست. اتاق ساده اما مرتب بود ، ملحفهها تمیز و یک کمد چوبی در گوشه قرار داشت. کنار تخت، کشوهایی براق با دستگیرههای طلایی برق میزدند.
اولش فقط نگاه میکرد... اما کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاد.... فضولیش گل کرده بود... دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
وقتی به طبقهی موردنظر رسیدن ، لینو بیتوقف از آسانسور بیرون رفت و مستقیم به سمت در آپارتمانش حرکت کرد . هان هم آروم پشت سرش میاومد . باورش نمیشد... واقعا اومده بود خونهی کراشش؟! (@_@)
لینو در رو باز کرد و خودش رفت داخل . بعد ، از توی چارچوب برگشت و با یه حرکت دست از هان دعوت کرد که وارد بشه .
هان چند ثانیه مکث کرد ، انگار هنوز در حال هضم ماجرا بود... ولی بالاخره قدم گذاشت داخل .
تا وارد شد ، چشماش ناخودآگاه گرد شد .
خونه بزرگتر از چیزی بود که تصور میکرد ؛ کفپوشهای چوبی براق ، دیوارهایی به رنگ کرم ملایم ، و نور گرم لوستر کریستالی، فضایی آرام و مجلل ساخته بودن . مبلهای طلایی و طوسی با کوسنهای مخملی دور یک میز شیشهای چیده شده بودن . پردههای زرشکی سنگین کنار پنجرههای بلند ، حس شکوه رو کامل میکردن .
روی میز ، گلدونی از گلهای سفید تازه بود ، و عطری ملایم توی فضا پخش بود .
در گوشهای از سالن ، کتابخانهای پر از کتاب دیده میشد . بین وسایل ، چند قاب عکس با چهرههای محو و یک گیتار خاکخورده حس عجیبی به فضا میداد .
پلههای مارپیچ چوبی به طبقهی بالا میرسیدند ، جایی که چند درِ بسته به چشم میخورد که نشون میداد این خونه پر از اتاقه... انگار این خونه ، فقط زیبا نبود.... راز هایی هم در خودش داشت.....
هان محو تماشای فضا شده بود..... باورش نمیشد لینو تو همچین خونهای زندگی کنه... البته بعید نبود... اون صاحب ی شرکت بزرگ بود...
لینو : میخای همون جا جلو در بمونی؟!
صدای لینو باعث شد هان به خودش بیاد...
هان : عا... نه
لینو بیحرف از پلههای مارپیچ چوبی بالا رفت. قدمهایش محکم و بیوقفه بود، طوری که صدای برخورد پاشنهی کفشهایش با پلهها در فضای ساکت خانه میپیچید.
هان آروم و کمی مردد دنبالش میرفت. نگاهش گاهی به پشت سرِ لینو بود و گاهی به نردههای چوبی که زیر نور لوستر، براق میدرخشیدند..... قلبش تند میزد...
هنوز باورش نمیشد که کجاست!
به راهرویی پر از در رسیدن ، لینو بدون مکث یکی از در هارو باز کرد و رو به هان گفت
لینو : اینجا بمون الان میام....
صداش آروم وای قاطع بود...
هان : اوم... باشه
قدمهای لینو که دور شد، هان وارد اتاق شد و روی تخت نشست. اتاق ساده اما مرتب بود ، ملحفهها تمیز و یک کمد چوبی در گوشه قرار داشت. کنار تخت، کشوهایی براق با دستگیرههای طلایی برق میزدند.
اولش فقط نگاه میکرد... اما کنجکاوی مثل خوره به جانش افتاد.... فضولیش گل کرده بود... دیگه نتونست جلوی خودشو بگیره....
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
ادامه دارد 💫
#minsung
#straykids
#bangchan
#leeknow
#changbin
#Hyunjin
#Han
#Felix
#seungmin
#I_N
#stay
#k_pop
- ۶.۵k
- ۱۹ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط