پارت۱
پارت۱
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. دیرم شده بود.
رفتم صبحونه خوردم، بعد لباسم رو عوض کردم و آمادهی دانشگاه شدم. قبل از اینکه از خونه بیرون برم، پیام جینا رو دیدم:
«امروز بعد دانشگاه میای کافه؟»
لبخند زدم و جواب دادم: «آره، میام.»
من فقط جیمین رو داشتم؛ برادر بزرگترم و تنها خانوادهای که برام مونده بود. جیمین پلیس بود و همیشه سعی میکرد من رو از دردسر دور نگه داره.
اما نمیدونستم این بار خودش قراره بزرگترین دردسر زندگی من رو شروع کنه.
جیمین مأموریت داشت باند جونگکوک رو نابود کنه.
جونگکوک، مردی ۲۳ ساله، خشمگین و بیرحم بود. تهیونگ، پسرعمویش، تنها کسی بود که میتوانست آرامش کند؛ آن دو رابطهای عاشقانه داشتند و برخلاف جونگکوک، تهیونگ ۲۵ ساله آدم آرامتری بود.
چند روز بعد، وقتی از دانشگاه برمیگشتم، یک ماشین مشکی جلوی من توقف کرد.
چند لحظه بعد همهچیز تاریک شد.
وقتی چشم باز کردم، در یک اتاق ناشناس بودم.
جونگکوک روبهرویم ایستاده بود.
با صدای سردی گفت:
— «تو خواهر جیمینی، درسته؟»
گفتم: — «من هیچ کاری با کارهای برادرم ندارم.»
لبخند سردی زد.
— «ولی جیمین همهچیز رو از من گرفت.»
آن روز، برای اولین بار فهمیدم دشمنی جیمین و جونگکوک فقط یک پروندهی معمولی نیست.
جونگکوک میخواست از جیمین انتقام بگیره و من تبدیل شده بودم به نقطهضعفش...
اما چیزی که هیچکدوممون نمیدونستیم این بود که این دشمنی، کمکم قرار بود احساسات پیچیدهای بین من و جونگکوک ایجاد کنه؛ احساساتی که هیچکدوممون حاضر نبود اولش قبولشون کنه. 🖤
ویو ات
صبح از خواب بیدار شدم و به ساعت نگاه کردم. دیرم شده بود.
رفتم صبحونه خوردم، بعد لباسم رو عوض کردم و آمادهی دانشگاه شدم. قبل از اینکه از خونه بیرون برم، پیام جینا رو دیدم:
«امروز بعد دانشگاه میای کافه؟»
لبخند زدم و جواب دادم: «آره، میام.»
من فقط جیمین رو داشتم؛ برادر بزرگترم و تنها خانوادهای که برام مونده بود. جیمین پلیس بود و همیشه سعی میکرد من رو از دردسر دور نگه داره.
اما نمیدونستم این بار خودش قراره بزرگترین دردسر زندگی من رو شروع کنه.
جیمین مأموریت داشت باند جونگکوک رو نابود کنه.
جونگکوک، مردی ۲۳ ساله، خشمگین و بیرحم بود. تهیونگ، پسرعمویش، تنها کسی بود که میتوانست آرامش کند؛ آن دو رابطهای عاشقانه داشتند و برخلاف جونگکوک، تهیونگ ۲۵ ساله آدم آرامتری بود.
چند روز بعد، وقتی از دانشگاه برمیگشتم، یک ماشین مشکی جلوی من توقف کرد.
چند لحظه بعد همهچیز تاریک شد.
وقتی چشم باز کردم، در یک اتاق ناشناس بودم.
جونگکوک روبهرویم ایستاده بود.
با صدای سردی گفت:
— «تو خواهر جیمینی، درسته؟»
گفتم: — «من هیچ کاری با کارهای برادرم ندارم.»
لبخند سردی زد.
— «ولی جیمین همهچیز رو از من گرفت.»
آن روز، برای اولین بار فهمیدم دشمنی جیمین و جونگکوک فقط یک پروندهی معمولی نیست.
جونگکوک میخواست از جیمین انتقام بگیره و من تبدیل شده بودم به نقطهضعفش...
اما چیزی که هیچکدوممون نمیدونستیم این بود که این دشمنی، کمکم قرار بود احساسات پیچیدهای بین من و جونگکوک ایجاد کنه؛ احساساتی که هیچکدوممون حاضر نبود اولش قبولشون کنه. 🖤
- ۲۷۲
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط