𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁵
ویو: ات

ماشین جلوی خونه‌ی بابا متوقف شد.

همین که در باز شد، سریع پیاده شدم.

قلبم تند می‌زد.

بعد از چند روز...

بالاخره قرار بود بابامو ببینم.

با عجله وارد خونه شدم.

خدمتکار:
خانم ات، آقای ویکتور داخل اتاق نشیمن هستن.

+ ممنون.

تقریباً دویدم سمت اتاق نشیمن.

در رو باز کردم.

چشمم که به بابا افتاد، همون‌جا خشکم زد.

ویکتور روی مبل نشسته بود.

همین که منو دید، سریع از جاش بلند شد.

* ات...

چشم‌هام پر از اشک شد.

+ بابا...

دیگه نتونستم خودمو نگه دارم.

دویدم سمتش و محکم بغلش کردم.

+ بابااا...

دست‌هاش دورم حلقه شد و منو محکم‌تر به خودش چسبوند.

* دخترم...

اشک‌هام روی شونه‌ش ریخت.

+ فکر کردم دیگه نمی‌بینمت...

صدای ویکتور لرزید.

* منم فکر کردم از دستت دادم.

سرم رو روی شونه‌ش گذاشتم.

+ خیلی ترسیده بودم...

* می‌دونم.

دستش رو روی موهام کشید.

* ببخشید که نتونستم ازت محافظت کنم.

+ تقصیر تو نبود...

کمی ازش فاصله گرفتم و با چشم‌های خیس نگاهش کردم.

+ فقط... دیگه منو تنها نذار.

ویکتور چند لحظه چیزی نگفت.

بعد دوباره بغلم کرد.

* قول می‌دم.

چند لحظه همون‌طور همدیگه رو بغل کرده بودیم.

بعد ویکتور نگاهش به جونگ‌کوک افتاد که کمی دورتر ایستاده بود.

* ات...

+ هوم؟

* برو یه کم استراحت کن.

+ ولی بابا...

* من می‌خوام با جونگ‌کوک تنها باشم.

چند ثانیه نگاش کردم.

بعد به جونگ‌کوک نگاه کردم.

اون همچنان ساکت و جدی ایستاده بود.

+ باشه...

ویکتور لبخند کمرنگی زد.

* برو دخترم.

آروم از اتاق خارج شدم.

در پشت سرم بسته شد.

حالا داخل اتاق فقط ویکتور و جونگ‌کوک مونده بودن.

#رمان#فیکشن#بی‌تی‌اس#فیک#رمان‌مافیایی
#jin#suga#jhope#namjoon#jimin#taehyung#jung‌kook
#جین#شوگا#جیهوپ#نامجون#جیمین#تهیونگ#جونگ‌کوک
#بی‌تی‌ای#بنگتن#رمان‌جونگ‌کوک
دیدگاه ها (۰)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁶ویو: ویکتورچند لحظه ساکت شدم.بعد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁴ویو: اتچند ساعت گذشته بود.هنوز ر...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴³ویو: جونگ‌کوکماشین جلوی بیمارستا...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²¹ویو: ویکتوربعد از قطع تماس، چند ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:²²ویو: اتچمدونم روی تخت باز بود.لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط