ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۵🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل ۱پارت ۴۵🌌
پاهایش روی زمین محکمی فرود آمد
ها لعنتی من کجام.. چی شد...
⚡⚡⚡⚡یهو سرش تیر خیلی بدی کشید نمیتونست نفس بکشه
*چه اتفاق داره می افته این همه انرژی داره از کجا نشات میگیره*
ایمی در حالی که به خودش میاومد توجهش به اطرافش جلب شد
هنوز مه کنار نرفته بود
اما صدای برخورد فلز و انفجار از چند متر اون طرفتر میاومد
وقتی مه کنار رفت...اولین چیزی که دید...شال آیزاوا بود
و روبهرویش...شیگاراکی تومورا با دستهای روی صورتش ایستادهبود
*لعنتی منو قشنگ اورد وسط میدون مبارزه چه خاکی به سرم بگیرم الان میمیرم😭😱😨*
ایمی سریع پرید پشت یه اوار تا خودشو پنهونکنه
اما ایمی هنوز متوجه نشده بود که چند متر اون طرفتر...پشت یکی از ستونهای خراب شده
دکو و تسویو بیصدا پنهان شدهاند....
ایمی در حالی که داشت صحنه رو به روش رو تماشا میکرد بیحرکت ایستاده بود تمام عضلات بدنش منقبض شده بودند
شیگاراکی آرام کنار آیزاوا زانو زد
«واقعاً آدم سرسختی هستی...»
دستش را به سمت صورت آیزاوا برد
آیزاوا با آخرین توان چشمهایش را باز نگه داشت...
اما دیگر قدرت حرکت نداشت
پنج انگشت شیگاراکی روی آرنج آیزاوانشست
صدای شکستن پارچه لباسش می اومد
خاکستری شدن لباس از همان نقطه شروع شد
ایمی ناخودآگاه یک قدم جلو رفت
مشتش آنقدر محکم گره شده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند
(تو دلش)
لعنتی...دستتو رو بردار...عوضی دستتو بردار .. نمی بینی داره درد میکشه😣😖😬😠نه.. نه. نه ایمی به خودت مسلط باش درسته داره درد میکشه اما اگه بری جلو بیشتر از این باید بکشه *
چشم بند ایمی از شدت اشک کاملا خیس شده نمیتونست بیشتر از این درد کشیدنش رو تحملکنه
اما...هیچ صدایی از دهانش بیرون نمیاومد
هنوز خودش را کنترل میکرد
شیگاراکی لبخند زد
«چه حس جالبی...»
ایمی یهویی ابروهایش در هم رفت
بدنش دوباره همان حس آشنای قبل را دریافت کرد
چند انرژی...خیلی نزدیک...پشت یکی از ستونها
(تو دلش)
این حس...همون دوتان...میدوریا... و تسویو...بدون اینکه حتی به شیگاراکی نگاه کنه..
خیلی آروم سرش را به سمت ستون برگرداند
شیگاراکی هم انگار چیزی حس کرد
سرش خیلی آرام به همان سمت چرخید
بعد لبخند روی صورتش نشست
«عجب...فکر کنم هنوز مهمونای دیگهای هم داریم.. حالا که دیگه المایت نمیاد قبل رفتن چطوره یکی از بچه هاتونو بکشم.»
ایمی همون لحظه فهمید
ایمی با بغض *نه...🥺نه 😖😣😣 متوجهشون شد...نمیشه.نمیتونم بزارم*
بدون فکر...
با تمام سرعت به سمت ستوندوید
همزمان داد زد:
«میدوریا! تسو مینتا فرار کنید!! »...
شیگاراکی با شنیدن فریاد ایمی فقط لبخندش عمیقتر شد
«پس حدسم درست بود...»
بدون هیچ عجلهای مسیرش را عوض کرد
به سمت همان ستون شکسته قدم برداشت
دکو و تسویو فهمیدند دیگر مخفی موندن بیفایده است
دکو از پشت ستون بیرون پرید
«تسو! بدو!»
اما...
دیر شده بود
شیگاراکی با یک حرکت خودش را جلوی تسویو رساند
تسویو هنوز فرصت عقب کشیدن نداشت که...
دست شیگاراکی آرام روی صورتش نشست.
«گرفتمت...»
«تسو!!»
دکو با تمام توان خودش را به سمتشان انداخت
اما هنوز فاصله داشت.
ایمی هم از سمت دیگر با سرعت میدوید
آیزاوا که تمام بدنش غرق خون شده بود، با آخرین ذرهی هوشیاری سرش را بلند کرده بود
چشمهایش مستقیم روی شیگاراکی قفل
کوسهی پاککنندهاش رو دوباره فعال کرد
شیگاراکی اخم کرد
«هه؟»
اثر کوسهی فسادش از بین رفت
دستش هنوز روی صورت تسویو بود...
اما هیچ اتفاقی نیفتاد
تسویو با ناباوری چشمهایش را باز کرد
شیگاراکی با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشار داد
«بازم...؟!»
نگاهش به سمت آیزاوا چرخید.
«هنوز... داری مقاومت میکنی؟»
اما همان لحظه...
نومو ظاهر شد.
بدون حتی لحظهای مکث...
مشت سنگینش را بالا برد.
بووووم!!
ضربهی سهمگین مستقیم به بدن آیزاوا برخورد کرد
بدن او چند متر روی زمین کشیده شد
سرش محکم به دیوار خورد
ایمی: سنسنه😨😨😨
شیگاراکی دوباره لبخند زد
«بالاخره...»
آرام برگشت
نگاهش دوباره روی تسویو افتاد
و این بار...
پاهایش روی زمین محکمی فرود آمد
ها لعنتی من کجام.. چی شد...
⚡⚡⚡⚡یهو سرش تیر خیلی بدی کشید نمیتونست نفس بکشه
*چه اتفاق داره می افته این همه انرژی داره از کجا نشات میگیره*
ایمی در حالی که به خودش میاومد توجهش به اطرافش جلب شد
هنوز مه کنار نرفته بود
اما صدای برخورد فلز و انفجار از چند متر اون طرفتر میاومد
وقتی مه کنار رفت...اولین چیزی که دید...شال آیزاوا بود
و روبهرویش...شیگاراکی تومورا با دستهای روی صورتش ایستادهبود
*لعنتی منو قشنگ اورد وسط میدون مبارزه چه خاکی به سرم بگیرم الان میمیرم😭😱😨*
ایمی سریع پرید پشت یه اوار تا خودشو پنهونکنه
اما ایمی هنوز متوجه نشده بود که چند متر اون طرفتر...پشت یکی از ستونهای خراب شده
دکو و تسویو بیصدا پنهان شدهاند....
ایمی در حالی که داشت صحنه رو به روش رو تماشا میکرد بیحرکت ایستاده بود تمام عضلات بدنش منقبض شده بودند
شیگاراکی آرام کنار آیزاوا زانو زد
«واقعاً آدم سرسختی هستی...»
دستش را به سمت صورت آیزاوا برد
آیزاوا با آخرین توان چشمهایش را باز نگه داشت...
اما دیگر قدرت حرکت نداشت
پنج انگشت شیگاراکی روی آرنج آیزاوانشست
صدای شکستن پارچه لباسش می اومد
خاکستری شدن لباس از همان نقطه شروع شد
ایمی ناخودآگاه یک قدم جلو رفت
مشتش آنقدر محکم گره شده بود که بند انگشتهایش سفید شده بودند
(تو دلش)
لعنتی...دستتو رو بردار...عوضی دستتو بردار .. نمی بینی داره درد میکشه😣😖😬😠نه.. نه. نه ایمی به خودت مسلط باش درسته داره درد میکشه اما اگه بری جلو بیشتر از این باید بکشه *
چشم بند ایمی از شدت اشک کاملا خیس شده نمیتونست بیشتر از این درد کشیدنش رو تحملکنه
اما...هیچ صدایی از دهانش بیرون نمیاومد
هنوز خودش را کنترل میکرد
شیگاراکی لبخند زد
«چه حس جالبی...»
ایمی یهویی ابروهایش در هم رفت
بدنش دوباره همان حس آشنای قبل را دریافت کرد
چند انرژی...خیلی نزدیک...پشت یکی از ستونها
(تو دلش)
این حس...همون دوتان...میدوریا... و تسویو...بدون اینکه حتی به شیگاراکی نگاه کنه..
خیلی آروم سرش را به سمت ستون برگرداند
شیگاراکی هم انگار چیزی حس کرد
سرش خیلی آرام به همان سمت چرخید
بعد لبخند روی صورتش نشست
«عجب...فکر کنم هنوز مهمونای دیگهای هم داریم.. حالا که دیگه المایت نمیاد قبل رفتن چطوره یکی از بچه هاتونو بکشم.»
ایمی همون لحظه فهمید
ایمی با بغض *نه...🥺نه 😖😣😣 متوجهشون شد...نمیشه.نمیتونم بزارم*
بدون فکر...
با تمام سرعت به سمت ستوندوید
همزمان داد زد:
«میدوریا! تسو مینتا فرار کنید!! »...
شیگاراکی با شنیدن فریاد ایمی فقط لبخندش عمیقتر شد
«پس حدسم درست بود...»
بدون هیچ عجلهای مسیرش را عوض کرد
به سمت همان ستون شکسته قدم برداشت
دکو و تسویو فهمیدند دیگر مخفی موندن بیفایده است
دکو از پشت ستون بیرون پرید
«تسو! بدو!»
اما...
دیر شده بود
شیگاراکی با یک حرکت خودش را جلوی تسویو رساند
تسویو هنوز فرصت عقب کشیدن نداشت که...
دست شیگاراکی آرام روی صورتش نشست.
«گرفتمت...»
«تسو!!»
دکو با تمام توان خودش را به سمتشان انداخت
اما هنوز فاصله داشت.
ایمی هم از سمت دیگر با سرعت میدوید
آیزاوا که تمام بدنش غرق خون شده بود، با آخرین ذرهی هوشیاری سرش را بلند کرده بود
چشمهایش مستقیم روی شیگاراکی قفل
کوسهی پاککنندهاش رو دوباره فعال کرد
شیگاراکی اخم کرد
«هه؟»
اثر کوسهی فسادش از بین رفت
دستش هنوز روی صورت تسویو بود...
اما هیچ اتفاقی نیفتاد
تسویو با ناباوری چشمهایش را باز کرد
شیگاراکی با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشار داد
«بازم...؟!»
نگاهش به سمت آیزاوا چرخید.
«هنوز... داری مقاومت میکنی؟»
اما همان لحظه...
نومو ظاهر شد.
بدون حتی لحظهای مکث...
مشت سنگینش را بالا برد.
بووووم!!
ضربهی سهمگین مستقیم به بدن آیزاوا برخورد کرد
بدن او چند متر روی زمین کشیده شد
سرش محکم به دیوار خورد
ایمی: سنسنه😨😨😨
شیگاراکی دوباره لبخند زد
«بالاخره...»
آرام برگشت
نگاهش دوباره روی تسویو افتاد
و این بار...
- ۴۲۸
- ۰۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط