چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخون

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه هی سرفه میکنه و نفسش بالا نمیاد، داد میزنه: "فاضلاب، فاضلاب، فاضلاب"
ما همه نگاهمون رفت سمت دستشویی و حموم، گفتیم حتما فاضلابش زده بالا، خواستیم در ریم سمت ما نیاد، که یهو دیدیم شوهرش براش آب ریخت گفت: بخور عزیزم!
نگو طرف داشت شوهرشو که اسمش"فاضل"بود صدا میزد که براش آب بریزه. بدبخت غذا تو گلوش گیر کرده بود!
دیدگاه ها (۱۳)

شاهکاری به نام دروغ

پارت چهاردهم | صبحی که تازگی دارد. پارک لارااولین چیزی که حس...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه ه...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه ه...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه ه...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم خانم صابخونه...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفته بودیم، سر شام یهو دیدیم زن صاب...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه ه...

چند وقت پیش یه جا مهمونی رفتیم سر شام یهو دیدیم زن صابخونه ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط