7
7
مامان بد نبود،اما میخواست اینجوری جلوه بده...
اما صد در صدددد لجباز بود...
منم این لجبازیمو از مامان به ارث برده بودم...
-مامان شما برید من خودم جمع میکنم...
-دستت درد نکنه...من دیگه میرم...
-به سلامت
مامان رفتش...
نشستم و چای و بیسکوییتی خوردم...
ساعتو نگاه کردم 8 بود...اگه پیاده برم تازمانی که مغازه باز بشه رسیدم...
نقاشی رو برداشتم و روش روزنامه ای گذاشتم تا سیاهی مداد پخش نشه روی بقیه قسمت ها،رولش کردم و لباس هامو پوشیدم رفتم بیرون...
اونقدر آروم میرفتم که بالاخره 45دقیقه بعد رسیدم...
وارد شدم...
انواع قاب ها روی در و دیوار بود...
داخل بعضی قاب ها نقاشی هم بود...رنگ روغن...
قبلا هم اومده بودم یه پیرمرده صاحب اینجا بود اما ندیدمش...بلند گفتم:
-سلااااام حاج آقا...
از پشت دخل یه پسر جوون بیرون اومد...
هم تعجب کردم هم خندم گرفت...چه ضایع شده بودم...
سعی کردم لبخندمو مخفی کنم...
اونم خندش گرفته بود و گفت:خانوم من هنوز مشرف نشدم!!
-ببخشید فکر کردم حاج اقا خودشون هستن...
-من دیگه جای بابا میام...
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال ببخشید از اشتباهم...
-خواهش میکنم خانوم امرتون؟؟
-بله یکی از قاب هاتون رو میخواستم...
-طرحتون چه اندازه ایه؟؟؟
-40در 30
-اینا مدلای آمادست اگه از اینا خوشتون نیومده از کاتالوگ انتخاب کنید...
مدلای آمادش اون چیزی که من میخواستم نبود...
-نه متاسفانه هیچ کدوم...
-پس بفرمایید این کاتالوگ رو نگاه کنید...
کاتالوگ رو ازش گرفتم...متوجه نگاهای سنگینش بودم...سرمو گرم دیدن عکس ها کردم...
یکی از مدلا رو نشون دادم...
-این...
-به به چه خوش سلیقه...اتفاقا من خودمم از این طرح خیلی خوشم میادش...
خندیدم و گفتم:پس شما هم خوش سلیقه اید!!!
خجول خندید...
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم:خب کی آماده میشه؟؟؟
-تقریبا یه هفته دیگه...
-چیییی؟؟خیلی دیره آقای محترم...
-شما برای کی میخوایدش؟؟؟
-خیلی دیر بشه تا چهارشنبه شب...
-فک نکنم...
کلافه شدم و گفتم:پنجشنبه صبح دیگه حتما باید آناده شه.
-ببینم چکار میتونم بگم...
-خواهش میکنم فقط بدقولی نکنید برام خیلی مهمه...
-نه شما پنج شنبه تشریف بیارید ببرید.فقط میتونم طرحتون رو ببینم.
-اه بله حتما.
طرح رو بهش دادم.
بازش کرد و گفت:وااوو خیلی حرفه ای کار شده روش...
-ممنون...
تعجب کرد و گفت:کار خودتونه؟؟
-بله...چطور؟؟؟
-خیلی عالیه...
-نظر لطفتونه..
رفت طرف برگه های رسید و گفت:خب اسم شریفتون؟؟
-افشار هستم
-خب خانوم افشار لطفا شمارتون رو بدید تا اگه زودتر آماده شد زنگ بزنم بهتون...
شماره رو بهش دادم و گفتم:هزینش چه قدر میشه؟؟؟
-مهمان ما باشید...
-ممنون...
-روزی که اومدید تحویل بگیرید مبلغ رو بپردازید شاید باب طبعتون نباشه...
-باشه اما....
از توی کیفم تراولی در آوردم و گفتم:این باشه برای بیعانه...
-ایرادی نداره..
-پس این طرح رو هم داخلش قرار بدید دیگه...
-چشم امر دیگه؟؟؟
-عرضی نیست...خب با اجازتون دستتون درد نکنه...
-خوش آمدید...
داشتم میرفتم بیرون که یه نقاشی از جنگل خیلی توجهمو جلب کرد...
-چه قدر زیباست...
زیرلب یه چیزی گفت که متوجه نشدم...
-ببخشید چیزی گفتید؟؟؟
-نه نه...اما خوشحالم که از کارم خوشتون اومده...
-اینا کارای شماست؟؟؟
-بله خانم افشار...
-واقعا هنرمندید...
-در حد شما نیستم...اما ممنون
-خب خدانگهدار...
-به سلامت...
تا دم مغازه همراهیم کرد...
از مغازه اومدم بیرون و از مسیری که اومده بودم رو راهمو گرفتم و رفتم...
واقعااااا هوا گرم بود...حتما برم کافی شاپ یه بستتی کاکائویی بخورم...
چهار راه رو رد کردم و رسیدم به کافی شاپ...
درو که باز کردم زنگی که بالای در به صدا در اومد...
نشستم پشت میزی...
همون یارو اومد...
-سلام خانوم خوش اومدید...همون همیشگی رو میل دارید؟؟؟
خوبه یادش مونده قزمیت!!!
-بله ممنون میشم...
-چشم اساعه...
چند دقیقه بعد بستنی رو آورد...
قاشق اولو که گذاشتم داخل دهنم و مزه کاکائو رفت زیر دندونم یه حس خوش آیند بهم دست دادکه باعث شد سریع بقیه اش رو هم بخورم...
اوووووومممممم جیگرم حال اومد...
پولشو پرداخت کردم وبلند شدم و رفتم طرف در زنگ بالای در صدا داد و خارج شدم...راهمو ادامه دادم تا برسم به خونه...
درو خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم...
خونه سوت و کور بوددد...عین شهر مرده ها...
چه قدر سخت بود خونه موندن...کاش یه کاری پیدا میکردم...
اونقدر گرم بود که عرق از سر و صورتم میریخت...
طاقت نیاوردم حولمو برداشتم و رفتم حموم...
***
سرحال تر از قبل از حموم بیرون اومدم...
موهامو خشک کردم...به دست و صورتم کرم زدم...
تاپ صورتی شلواری طوسی پوشیدم و رفتم پایین...
مامان بد نبود،اما میخواست اینجوری جلوه بده...
اما صد در صدددد لجباز بود...
منم این لجبازیمو از مامان به ارث برده بودم...
-مامان شما برید من خودم جمع میکنم...
-دستت درد نکنه...من دیگه میرم...
-به سلامت
مامان رفتش...
نشستم و چای و بیسکوییتی خوردم...
ساعتو نگاه کردم 8 بود...اگه پیاده برم تازمانی که مغازه باز بشه رسیدم...
نقاشی رو برداشتم و روش روزنامه ای گذاشتم تا سیاهی مداد پخش نشه روی بقیه قسمت ها،رولش کردم و لباس هامو پوشیدم رفتم بیرون...
اونقدر آروم میرفتم که بالاخره 45دقیقه بعد رسیدم...
وارد شدم...
انواع قاب ها روی در و دیوار بود...
داخل بعضی قاب ها نقاشی هم بود...رنگ روغن...
قبلا هم اومده بودم یه پیرمرده صاحب اینجا بود اما ندیدمش...بلند گفتم:
-سلااااام حاج آقا...
از پشت دخل یه پسر جوون بیرون اومد...
هم تعجب کردم هم خندم گرفت...چه ضایع شده بودم...
سعی کردم لبخندمو مخفی کنم...
اونم خندش گرفته بود و گفت:خانوم من هنوز مشرف نشدم!!
-ببخشید فکر کردم حاج اقا خودشون هستن...
-من دیگه جای بابا میام...
لبخندی زدم و گفتم:به هر حال ببخشید از اشتباهم...
-خواهش میکنم خانوم امرتون؟؟
-بله یکی از قاب هاتون رو میخواستم...
-طرحتون چه اندازه ایه؟؟؟
-40در 30
-اینا مدلای آمادست اگه از اینا خوشتون نیومده از کاتالوگ انتخاب کنید...
مدلای آمادش اون چیزی که من میخواستم نبود...
-نه متاسفانه هیچ کدوم...
-پس بفرمایید این کاتالوگ رو نگاه کنید...
کاتالوگ رو ازش گرفتم...متوجه نگاهای سنگینش بودم...سرمو گرم دیدن عکس ها کردم...
یکی از مدلا رو نشون دادم...
-این...
-به به چه خوش سلیقه...اتفاقا من خودمم از این طرح خیلی خوشم میادش...
خندیدم و گفتم:پس شما هم خوش سلیقه اید!!!
خجول خندید...
برای اینکه جو رو عوض کنم گفتم:خب کی آماده میشه؟؟؟
-تقریبا یه هفته دیگه...
-چیییی؟؟خیلی دیره آقای محترم...
-شما برای کی میخوایدش؟؟؟
-خیلی دیر بشه تا چهارشنبه شب...
-فک نکنم...
کلافه شدم و گفتم:پنجشنبه صبح دیگه حتما باید آناده شه.
-ببینم چکار میتونم بگم...
-خواهش میکنم فقط بدقولی نکنید برام خیلی مهمه...
-نه شما پنج شنبه تشریف بیارید ببرید.فقط میتونم طرحتون رو ببینم.
-اه بله حتما.
طرح رو بهش دادم.
بازش کرد و گفت:وااوو خیلی حرفه ای کار شده روش...
-ممنون...
تعجب کرد و گفت:کار خودتونه؟؟
-بله...چطور؟؟؟
-خیلی عالیه...
-نظر لطفتونه..
رفت طرف برگه های رسید و گفت:خب اسم شریفتون؟؟
-افشار هستم
-خب خانوم افشار لطفا شمارتون رو بدید تا اگه زودتر آماده شد زنگ بزنم بهتون...
شماره رو بهش دادم و گفتم:هزینش چه قدر میشه؟؟؟
-مهمان ما باشید...
-ممنون...
-روزی که اومدید تحویل بگیرید مبلغ رو بپردازید شاید باب طبعتون نباشه...
-باشه اما....
از توی کیفم تراولی در آوردم و گفتم:این باشه برای بیعانه...
-ایرادی نداره..
-پس این طرح رو هم داخلش قرار بدید دیگه...
-چشم امر دیگه؟؟؟
-عرضی نیست...خب با اجازتون دستتون درد نکنه...
-خوش آمدید...
داشتم میرفتم بیرون که یه نقاشی از جنگل خیلی توجهمو جلب کرد...
-چه قدر زیباست...
زیرلب یه چیزی گفت که متوجه نشدم...
-ببخشید چیزی گفتید؟؟؟
-نه نه...اما خوشحالم که از کارم خوشتون اومده...
-اینا کارای شماست؟؟؟
-بله خانم افشار...
-واقعا هنرمندید...
-در حد شما نیستم...اما ممنون
-خب خدانگهدار...
-به سلامت...
تا دم مغازه همراهیم کرد...
از مغازه اومدم بیرون و از مسیری که اومده بودم رو راهمو گرفتم و رفتم...
واقعااااا هوا گرم بود...حتما برم کافی شاپ یه بستتی کاکائویی بخورم...
چهار راه رو رد کردم و رسیدم به کافی شاپ...
درو که باز کردم زنگی که بالای در به صدا در اومد...
نشستم پشت میزی...
همون یارو اومد...
-سلام خانوم خوش اومدید...همون همیشگی رو میل دارید؟؟؟
خوبه یادش مونده قزمیت!!!
-بله ممنون میشم...
-چشم اساعه...
چند دقیقه بعد بستنی رو آورد...
قاشق اولو که گذاشتم داخل دهنم و مزه کاکائو رفت زیر دندونم یه حس خوش آیند بهم دست دادکه باعث شد سریع بقیه اش رو هم بخورم...
اوووووومممممم جیگرم حال اومد...
پولشو پرداخت کردم وبلند شدم و رفتم طرف در زنگ بالای در صدا داد و خارج شدم...راهمو ادامه دادم تا برسم به خونه...
درو خونه رو با کلید باز کردم و وارد شدم...
خونه سوت و کور بوددد...عین شهر مرده ها...
چه قدر سخت بود خونه موندن...کاش یه کاری پیدا میکردم...
اونقدر گرم بود که عرق از سر و صورتم میریخت...
طاقت نیاوردم حولمو برداشتم و رفتم حموم...
***
سرحال تر از قبل از حموم بیرون اومدم...
موهامو خشک کردم...به دست و صورتم کرم زدم...
تاپ صورتی شلواری طوسی پوشیدم و رفتم پایین...
- ۱۲.۹k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط