hi

زخمی که منو تو رو به هم رسوند پارت ⑥③
سولی باشگاه بود جیمین و هانا هم رفته بودن شهربازی... فرصت خوبی بود.. باید یه کاری کنم کوک برای چند ساعت زمین گیر شه.. میتونم در برم.. با تفنگ هایی که رو کنسول اتاق کوکه میتونم از نگهبان ها رد شم پاورچین پاورچین رفتم تو اشپز خونه اجوما رفته بود دکتر و خدمتکارا هم حواسشون پرت بود.. یه چاقو برداشتم.. توی کار با چاقو خوب بودم ولی تاحالا فقط باهاش ادم هارو نجات دادم.. نه اینکه بخوام بهشون ضربه بزنم.. چاقو رو تو دستم جا به جا کردم.. و به سمت اتاق کوک رفتم درش باز بود و این کار رو راحت میکرد.. پشتش به من بودو رو میز تحریرش.. کاغذ جا به جا میکرد.. نمیدونم به چشمی دارم بهش.. برادر.. دوست.. پسر دایی.. هرچی هست حالا که تا اینجا اومدم.. میبینم هرچی که اذیتم کرده همون قدرم حواسش بهم بود.. حواسش بود غذا خوردم یا نه یه روز که به خاطر سریال دیدن ناهار نخوردن وقت ناهار خوردن رو نداشتم یه قشقرقی به پا کرد تا حالا بهم بالا چشمت ابروعه نگفته.. ولی.. اینا دلیل نمیشه.. من باید برم... هانا هم میتونم با تهیونگ بیام و پیداش کنم.. تنها انتخابم اینه و نباید تردید کنم.. نمیدونم چه چیزی شد.. ولی هرچی که شد.. برگشت سمتم.. چاقوی توی دستم .. حالت چهره ام.. به صد فهمید که قصدم چیه.. به میزش تکیه داد. دستاش رو گذاشت دو طرف میزش صدای پوزخندش رو حس کردم.. ولی.. حس کردم داره سعی میکنه یه چیز رو پنهان کنه صدایی که با بغض قاطی بود رو از طرف پسر رو به روم شنیدم ویو کوک داشتم کاغذ هامو جا به جا میکردم که بوی عطر هانول رو حس کردم.. گفتم شاید کارم داشته اومده تو اتاق برگشتم دیدم با چاقو اومده تو اتاق.. وایسا.. میخواد.. منو.. بکشه؟ هرچند این چند پس زدن هاش فرقی با کشتن من نداشت سرم رو انداختن پایین تا قرمزی چشمام مشخص نشه ولی موفق نبودم اگه میخواد بزنه.. و در ره بذار حرفام تو دلم نمونه🐰هانول.. یعنی.. من ..انقدر بدم؟ نمیفهمی... نمیفهمی.. اه.. وای. به سمت هانول رفتم و اونم میرفت عقب.. کمرش رو گرفتم وبه خودم چسبوندمش.. مچ دستش رو گرفتم و چاقو رو گذاشتم جای قلبم.. مچش رو فشار دادم و گفتم:بزن.. اگر زره ای احساس توی اون قلبت.. به.. به م.. من نداری.. بزن.. ولی بدون.. هانول.. من.. د. دوست داشتم.. /میخواستم تو یه موقعیت خیلی بهتر بهش بگم بون لرزش صدا.. بدون.. قرمزی چشمام بدون ترس از مرگ.. اگه به دست اون میمردم برام خیلی لذت بخش بود 🐼ن.. نه.. م.. من🐰تو چی ها؟.. میخوای بگی میخوای ولی نمیزنی.. حسی نداری.. ولی تاحالا به کسی اسیب نزدی.. باشه.. اگه تو میخوای انجامش میدم.. /مچ دستش رو تو سینم فشار دادم که رفت تو پوستم ولی قبل اینکه بره تو قلبم چاقو رو ول کرد ودافتاد زمین و سوزش زخمم رو حس کردم ولی اهمیت ندادم مهم نبود اشکاش رو پاک کرد
دیدگاه ها (۱)

لیا : پس تو اتاق مهمون بخواب کوک : میشه منم پیش تو بخوابم ( ...

پارت ۳۷

پارت ششسانا: اگر حرفم رو باور نکردی اشکال ندارهفقط بهم گوش ک...

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

پارت ۶: فاجعه‌ی بالاتنه لخت!آروم دسته‌ی چمدونم رو کشیدم و یو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط