يكبار هم در تقاطع آن خيابان وسط شهر كه اسمش را نمي دانم،

يكبار هم در تقاطع آن خيابان وسط شهر كه اسمش را نمي دانم، ديده بودمت، كه سرتاپا سياه پوشيده بودي، مثل شبهاي گرم تابستان
و حالا هربار كه به آن خيابان مي رسم چشمهايم مثل ساعتي كه عقربه هايش دست باد افتاده باشد، مي چرخند و مي چرخند و پيدايت نمي كنند.
مثل پرنده اي كه راه دريا را گم كرده و دنبال رودخانه هاي كوچكيست كه راه دریا را بلد بودند ولی حالا مدتهاست که خشك شده اند.
دیدگاه ها (۷)

اندوه اولين كلمه ات را به ياد داري؟ كه گفته بودي و غمِ تو غم...

‌از جهان دو بانگ می آید به ضد تا کدامین را تو باشی مستعدآن ی...

چاي را كه در قهوه خانه ي كنار مرداب خورديم، به عادت هميشه سك...

بر حديث من و حسن تو نيافزود كسيحـد همينست سخن داني و زيبايي ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط