پیشی ملوس من

"پیشی ملوس من"
پارت دو
حمایت کن باید لایک ها بالای 8 تا باشن
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
با چیفویو وقت گذروندم. توی پارک نشستیم و گفتم:
«بنظرت ا/ت عاشق ادمی مثله من میشه؟»
چیفویو با سوال گفت:
«دوباره چیشده؟»
نگاه کردم به زمین و گفتم:
«وقتی بهش گفتم نگاهتو ندزد واکنشاش مثله قبل نبودن که یک سیلی یا لگد باشه. ایندفعه فرق داشت. واسه حرفم ذوق زده شده بود. کاشکی بفهمم چش شده. بازی نباشه...»
چیفویو نگاهش کرد. نگاهی که درک نبود بلکه شیطنت خالص بود گفت:
«اقا دوماده ناراحته!»
نگاهش کردم و با خنده گفتم:
«اگه بشه!»
بعد گفت:
«که میشه!!»
(الان اسپویل کردم اخراش چی میشه😂)
خندیدم و غم از یادم رفت ، و ادامه ی خوشگذرونی را کردیم...

[از دید راوی یعنی منن!!:]

ساعت 9:00 شب بود. ا/ت نمیدونست خونش کجاست و ترسیده بود. ترسیده را میرفت و به این طرف و اونطرف نگاه میکرد. در حین راه ماشین میخواست به ا/ت برخورد کند اما توقف کرد. نرد از ماشین پیاده شد و دست ا/ت را گرفت و با عصبانیت گفت:
«ناسلامتی باید خونه باشی! پدرت بره سرکار بعد ببینه بچش تو نصف شب چیزیش شده!؟»
ا/ت از درد داشت به خودش میپیچید و گفت:«اخ !»
پدر ا/ت به خودش اومد و کتش را روی شانه ی دختر انداخت و گفت: « شب که میشه هوا سرد میشه. بیا بریم مامان و داداشت نگرانتن.»
ا/ت تعجب کرد. ا/ت تک فرزند بود. زیر لب گفت:«مامان.» پدرش بهش گفت:«دختر کوچولوی من موندی مهم نیست چند سالت باشه مهم اینکه تو رو مثله ا/ت ای تازه بدنیا اومده بود و در بغل دردونم همون مادرت شیر میخوردی.»
پدرش در را برای دخترش باز کرد و ا/ت نشست روی صندلی شاگرد،پدرش با محبت و ناراحتی گفت:«بشین خوشگلم. دیگه تنهایی نرو بیرون.»
پدرش نشست و شروع به رانندگی کرد. ا/ت باورش نمیشد که پدری مهربون و دلسوزی داره. ا/ت از خستگی خوابش برد. وقتی به خانه رسیدند پدرش گفت:«بیدار شو دخترم.»ا/ت چشمانش را باز کرد و خواب الود گفت:«باشد.» بلند شد. از پله ها بالا میرفتند و رسیدند به خونه، مادر ا/ت سریع در را باز کرد و دخترش را در اغوش گرفت.با استرس گفت:«کجا بودی؟!»(ببین والدین خوب گذاشتم تو سناریو سیسی ببیننن) با پدر و مادرش به خانه رفت و برادرش را دید که روی مبل نشسته و نگاهش میکنه.

{از دید ا/ت:}

خانواده ای که دارم خیلی کمیابن، باید قدرشونو بدونم. داداشم موهای مشکی و عینک زده با چهره ی عبوس منو داشت میدید.
گفتم:«چرا منو اینجوری نگاه میکنی؟»
داداشم سمتم اومد.
با لحن سردی گفت:«به عنوان برادر بزرگتر چرا نباید نگرانت باشم؟ تو تنها خواهر منی و تنها برادرت، چرا باید اجازه بدم خواهرم باید تنها ساعت 10 بیرون میموند؟!»
زیر لب باشه ای گفتم. مامانمون برای اینکه بحث بزرگتر نشه گفت:«غذا درست کردم بیایم بخوریم.»
برادرم ولم کرد و گفت:«بعدا باید باهم حرف بزنیم.»
منم باشه ای گفتم ولی قرار نیست برم پیشش ببینم چی زر زر میکنه. سر میز نشستیم و اولین کسی که غذاش و سریع تموم کرده بود من بودم. خواستم برم که نمیدونستم اتاقم کدومه. توی اتاق هارو دقت کردم یکیش پسرونه بود اونیکی مال والدین بود پس اتاق خودم کنار داداشم بود. وارد اتاقم شدم امید وارم حدس ام درست بود. پنجره را باز کردم و دراز کشیدم رو تخت صدای دعوای دو نفر میومد. چقدر صداش شبیه....شبیه باجی بود. انگار داشتن دعوا میکردن. انگار مادرش بود که هی میگفت:«نمراتت چرا افتضاحه؟؟!!»
مثله اینکه باجی شبیه پیشی ملوس ها درگیره. پیشی ملوس من، اوخی. داداشم بدون اجازه اومد تو اتاق و عصبی گفتم:«هوی الاغ با کله نیا تو چته؟»
اومد سمتم و گفت:«چرا با اون مرتیکه ای؟!» گفتم:«کی؟!» سمتم اومد و گفت:«اون سگه درس نخون! اگه...»حرفش با حرکتم که زدم به تختم مرغ هاش و گفتم:«خفه شو حرومزاده گمشو برو!کاشکی نبودی!!!!»
قطع کردم. نگاهش واضح بود که ناراحت شده. سرش و انداخت زمین و رفت. فقط رفت بدون هیچ حرفی، عصبی سرم گذاشتم رو بالشتم و نگاه میکردم به سقف و بعد...
☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆☆
نظرتون خیلی مهمه،کامنتاتونومیخونم و جواب میدم، امید وارم خوب باشه، خدافظ😁😁
دیدگاه ها (۴)

°°دوریاکی کوچولوم °°فصل دوم پارت چهارم^_^لایک بالای 8 تا باز...

... 💔🫀

سیگار شریکی (پارت 23)

سیگار شریکی (پارت 21)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط