_ همون چیزایی که قبلا میگرفتی. به علاوه سالی یه مدل گوشی

_ همون چیزایی که قبلا میگرفتی. به علاوه سالی یه مدل گوشی جدید و این پسره)
تقریبا از جون جیمز گذشت. اون گسر طوری ساکت نشسته بود که ریندو مطمئن شد قطعا یکی از افراد باند های دیگه یا خلافکاره پس قرار نبود با کشتنش برای خودشون دردسر درست کنه.
کانو : ( قبوله)
کانو با لحن کش دار و بی اعتنا این رو گفت اما مشخص بود که از مفاد قراردادش راضیه. دورغ نبود اگر میگفت خودشم به نحوی دنبال برگشت به کاره.
بلند شد و به سمت یه اتاق دیگه حرکت کرد که ران اعتراض کرد.
ران : ( کجا؟! قراره باهم بریم.)
کانو وایساد. به باسنش تاب داد. صورتش رو با اون لبخند شیطانی نشون ران داد و با اوس و شهوت گفت :
کانو : ( میخوام برم حموم. قرار نیست من جلوی اون پسر خوشگله سانزو شلخته بنظر بیام.)
درحالی که کانو اینو میگفت ریندو توجه کرد که جیمز چشماشو تنگ می‌کرد. سخت جلوی خودش و گرفت تا قهقه نزنه. برای کانو حساس میشد؟! اگه حتی نیم ساعت از زندگی کانو رو میدونست هیچوقت اینطوری رفتار نمی‌کرد.
صدای بسته شدن در رو شنید. اسلحه رو محکم روی شقیقه جیمز گذاشت و گفت
_ اگر درباره اتفاقایی که امروز اینجا افتاد به کسی چیزی بگی مطمئن باش که تخمات رو بهم گره میزنم.

(^o^) (^o^)

( مطمئنی که خودش بود؟!)
ایتسوکی برای بار هزارم پرسید و جیمز چشم چرخوند و با خشم گفت :
( آره دیگه ! موهای بنفش بلند، چشمای بنفش، تتو های بزرگ روی یه طرف بدنش داشت که از زیر کتش مشخص بود. خودش بود دیگه!)
ایتسوکی با مشت روی میز اینه خونه ی یوشیرو کوبید و گفت
( لعنتی!)
یوشیرو به دیوار تکیه داده بود و ایتسوکی و جیمز رو نگاه می‌کرد. هرسه تاشون کامل عصبانی بودن اما این وسط تنها کسی که اصلا به اون چیزی که اتفاق میوفتاد و قرار بود اتفاق بیفته اهمیت نمی‌داد کامیل بود.
کامیلی که خودش رو کناره لب پنجره جا داده بود و کاملا بی حس و حال به ساختمون های اطراف نگاه می‌کرد.
چشم های بنفش، موهای بنفش بلند، تتو های بزرگ روی بدن. این تصویر حتی نیم ثانیه ام از جلوی چشماش کنار نمی رفت. دستش رو روی موهاش کشید آرزو کرد کاش بتونه روزی همه ی این هارو فراموش کنه.
از بعد از اتفاقای شب گذشته به این نتیجه رسید که آلزایمر اونقدرا هم بیماری بدی نیست.
( کانو موقع رفتن چیزی بهت نگفت؟!)
جیمز سری به نشونه نه تکون داد. کامیل انعکاس اون رو روی شیشه دید. چیزی تو وجودش جوش خورد. اونها ریندو رو میشناختن. این از دعوای ایتسوکی و یوشیرو و اینم از این جیمز که تازه امروز دیدتش.
براش مهم نبود چرا جیمز و ایتسوکی اونجا موندن یا کانو کیه یا هرچیز دیگه ای.
لابه لای هیاهوی ذهنش فقط یه عدد واضحا جلوی چشمش بود.

ده. 10

ده روز دیگه کازوتورا آزاد میشد و کامیل آخرین ملاقات زندان با اون رو از دست داد. از این به بعد برادرش رو واضح و بدون اون شیشه کوفتی میدید.
و کازوتورا قرار بود طوفان به پا کنه. قرار بود آتیش تو این خونه بزنه...
دیدگاه ها (۱)

بچه ها کپشن مهم درباره ی سناریو ریندو :خب دوستان من سناریو ر...

دیگه کسی نیومد با ریندو قمار کنه مگه با کارت هایی به حز کارت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط