𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐚𝐜𝐫𝐨𝐬𝐬 𝐭𝐡𝐞 𝐛𝐨𝐫𝐝𝐞𝐫
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²
اردوگاه نظامی کرهجنوبی، برخلاف سکوت سنگین پادگان روسیه، از ساعتها قبل بیدار شده بود. صدای سوتهای پیاپی، فریاد فرماندهان و برخورد چکمههای نظامی با زمین، فضای پایگاه را پر کرده بود. سربازها در میدان صف کشیده بودند. بعضیها آخرین خشابهایشان را داخل جلیقه جا میزدند، بعضی دیگر تجهیزات پزشکی و بیسیمها را بررسی میکردند. همه میدانستند امروز، روز عادیای نیست. در گوشهی میدان، چند سرباز دور هم ایستاده بودند. یکی از آنها در حالی که بند کلاهش را محکم میکرد، با نگرانی گفت
_ دیشب شنیدم نیروهای روسیه تحرکات عجیبی داشتن
_ یعنی بالاخره حمله میکنن؟
_ احتمالاً...
قبل از اینکه حرفش تمام شود، صدای خندهی آرامی بینشان پیچید.
جونگکوک : انقدر قیافههاتون دیدنیه که انگار الان قراره آخر دنیا بشه.
همه همزمان برگشتند. پسر جوانی با قدی متوسط، موهای مشکی آشفته و چهرهای آرام، تفنگش را روی شانه اش انداخته بود و با لبخند به طرفشان میآمد. چشمهای درشتش، با وجود خستگی چند روز گذشته، هنوز برق زندگی داشت. جئون جونگکوک ، یکی از بهترین تک تیراندازهای گردان ؛ پسری که با وجود سن کمش، در چند عملیات مرزی جان افراد زیادی را نجات داده بود. یکی از سربازها با دیدنش اخم کرد.
_ باز شروع کرد...
جونگکوک خندید.
جونگکوک : خب یکی باید این فضای قبرستونو عوض کنه
...
فرماندهی گردان وارد میدان شد. همه فوراً ساکت شدند.
_ آمادهباش کامل ، امروز هیچکس بدون تجهیزات از محوطه خارج نمیشه. دستور دوم...تمام مرخصیها لغو شده
زمزمهای بین سربازها پیچید ، این دستور یعنی اتفاق بزرگی در راه بود
_ احتمالا نیروهای روسیه تا چند ساعت دیگه به این سمت حرکت میکنن و هدفشون...آخرین پایگاه مرزی ماست.
سکوت سنگینی روی میدان نشست.
...
بعد از پایان جلسه، سربازها برای آمادهسازی پراکنده شدند. جونگکوک خشاب اسلحهاش را بررسی کرد. کنارش، یکی از سرباز ها ایستاده بود
_ اسم فرماندهشونو شنیدی؟
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد
جونگکوک : نه
_ کیم تهیونگ
دست جونگکوک برای لحظهای متوقف شد.
_ همون فرماندهایه که میگن هیچ عملیاتی رو نمیبازه ؛ همونی که نیروهاش حاضرن جونشونو براش بدن ؛ همونی که سه بار تا حالا...
جونگکوک حرفش را برید.
جونگکوک : مهم نیست فرماندهشون کیه
اسلحهاش را روی دوشش انداخت و نگاهش را به سمت مرز دوخت؛ جایی که حصار ها دو کشور را از هم جدا میکردند.
جونگکوک : تا وقتی ما اینجاییم... اجازه نمیدیم کسی از این مرز رد بشه
...
خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد. باد سردی روی سیمهای خاردار میوزید. نگهبانها روی برجکها مستقر شدند. نورافکنها یکی پس از دیگری روشن شدند و تمام پایگاه، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که فقط قبل از شروع جنگ به وجود میآید. جونگکوک آخرین نگاه را به تاریکی آن سوی مرز انداخت. بدون اینکه بداند...تنها چند ساعت دیگر، سرنوشتش برای همیشه به مردی گره خواهد خورد که اکنون در همان تاریکی، به سمت این پایگاه در حرکت بود.
....ادامه دارد
𝐏𝐚𝐫𝐭 : ²
اردوگاه نظامی کرهجنوبی، برخلاف سکوت سنگین پادگان روسیه، از ساعتها قبل بیدار شده بود. صدای سوتهای پیاپی، فریاد فرماندهان و برخورد چکمههای نظامی با زمین، فضای پایگاه را پر کرده بود. سربازها در میدان صف کشیده بودند. بعضیها آخرین خشابهایشان را داخل جلیقه جا میزدند، بعضی دیگر تجهیزات پزشکی و بیسیمها را بررسی میکردند. همه میدانستند امروز، روز عادیای نیست. در گوشهی میدان، چند سرباز دور هم ایستاده بودند. یکی از آنها در حالی که بند کلاهش را محکم میکرد، با نگرانی گفت
_ دیشب شنیدم نیروهای روسیه تحرکات عجیبی داشتن
_ یعنی بالاخره حمله میکنن؟
_ احتمالاً...
قبل از اینکه حرفش تمام شود، صدای خندهی آرامی بینشان پیچید.
جونگکوک : انقدر قیافههاتون دیدنیه که انگار الان قراره آخر دنیا بشه.
همه همزمان برگشتند. پسر جوانی با قدی متوسط، موهای مشکی آشفته و چهرهای آرام، تفنگش را روی شانه اش انداخته بود و با لبخند به طرفشان میآمد. چشمهای درشتش، با وجود خستگی چند روز گذشته، هنوز برق زندگی داشت. جئون جونگکوک ، یکی از بهترین تک تیراندازهای گردان ؛ پسری که با وجود سن کمش، در چند عملیات مرزی جان افراد زیادی را نجات داده بود. یکی از سربازها با دیدنش اخم کرد.
_ باز شروع کرد...
جونگکوک خندید.
جونگکوک : خب یکی باید این فضای قبرستونو عوض کنه
...
فرماندهی گردان وارد میدان شد. همه فوراً ساکت شدند.
_ آمادهباش کامل ، امروز هیچکس بدون تجهیزات از محوطه خارج نمیشه. دستور دوم...تمام مرخصیها لغو شده
زمزمهای بین سربازها پیچید ، این دستور یعنی اتفاق بزرگی در راه بود
_ احتمالا نیروهای روسیه تا چند ساعت دیگه به این سمت حرکت میکنن و هدفشون...آخرین پایگاه مرزی ماست.
سکوت سنگینی روی میدان نشست.
...
بعد از پایان جلسه، سربازها برای آمادهسازی پراکنده شدند. جونگکوک خشاب اسلحهاش را بررسی کرد. کنارش، یکی از سرباز ها ایستاده بود
_ اسم فرماندهشونو شنیدی؟
جونگکوک بدون اینکه سرش را بلند کند، جواب داد
جونگکوک : نه
_ کیم تهیونگ
دست جونگکوک برای لحظهای متوقف شد.
_ همون فرماندهایه که میگن هیچ عملیاتی رو نمیبازه ؛ همونی که نیروهاش حاضرن جونشونو براش بدن ؛ همونی که سه بار تا حالا...
جونگکوک حرفش را برید.
جونگکوک : مهم نیست فرماندهشون کیه
اسلحهاش را روی دوشش انداخت و نگاهش را به سمت مرز دوخت؛ جایی که حصار ها دو کشور را از هم جدا میکردند.
جونگکوک : تا وقتی ما اینجاییم... اجازه نمیدیم کسی از این مرز رد بشه
...
خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد. باد سردی روی سیمهای خاردار میوزید. نگهبانها روی برجکها مستقر شدند. نورافکنها یکی پس از دیگری روشن شدند و تمام پایگاه، در سکوتی سنگین فرو رفته بود. سکوتی که فقط قبل از شروع جنگ به وجود میآید. جونگکوک آخرین نگاه را به تاریکی آن سوی مرز انداخت. بدون اینکه بداند...تنها چند ساعت دیگر، سرنوشتش برای همیشه به مردی گره خواهد خورد که اکنون در همان تاریکی، به سمت این پایگاه در حرکت بود.
....ادامه دارد
- ۷۴۱
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط