🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»

🖤 پارت ۳۷ | «اتاق ۱۳»

راهروی ساختمان تاریک بود.

صدای قدم‌های لانا، کوک و تهیونگ در سکوت می‌پیچید.

تهیونگ آرام گفت:

— «من هنوز نمی‌فهمم چرا باید دقیقاً اتاق ۱۳ رو انتخاب کنیم.»

لانا:

— «چون کسی که این پیام رو فرستاده، می‌خواد ما چیزی رو پیدا کنیم.»

کوک جلوی یک در قدیمی ایستاد.

روی پلاک زنگ‌زده نوشته شده بود:

۱۳

کوک دستگیره را پایین آورد.

در باز نشد.

— «قفل شده.»

لانا اطراف در را نگاه کرد.

— «صبر کن...»

یک تکه کاغذ کوچک از شکاف کنار در بیرون زده بود.

لانا آن را کشید.

روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده بود:

«کلید پیش کسیه که بیشتر از همه بهش اعتماد داری.»

تهیونگ:

— «یعنی کی؟»

لانا به کوک نگاه کرد.

کوک هم به لانا خیره شد.

چند ثانیه سکوت.

بعد کوک دستش را داخل جیبش برد.

یک کلید قدیمی بیرون آورد.

— «این رو سه سال پیش پیدا کردم.»

لانا:

— «چرا تا حالا بهم نگفتی؟»

کوک:

— «چون نمی‌دونستم برای چیه.»

کلید را داخل قفل گذاشت.

کلیک.

در باز شد.

داخل اتاق تقریباً خالی بود.

فقط یک میز، یک صندلی و یک جعبه فلزی وسط اتاق قرار داشت.

لانا جلو رفت.

روی جعبه نوشته شده بود:

«برای لانا، وقتی حقیقت را باور نکردی.»

لانا دستش را روی قفل گذاشت.

اما قبل از اینکه بازش کند...

صدای ضبط‌شده‌ای از داخل اتاق پخش شد.

صدای خواهرش بود.

— «لانا... اگر داری اینو می‌شنوی، یعنی بابا برگشته.»

لانا خشکش زد.

تهیونگ:

— «این صدای اونه...»

کوک به جعبه نگاه کرد.

صدای ضبط‌شده ادامه داد:

— «و اگر کوک کنارته...»

لانا نفسش حبس شد.

— «بهش اعتماد کن.»

سکوت.

بعد صدای خواهرش آرام‌تر شد:

— «چون اون تنها کسیه که می‌تونه نجاتت بده.»

لانا با چشم‌های پر از اشک به کوک نگاه کرد.

کوک چیزی نگفت.

اما ناگهان...

صدای قدم‌هایی از پشت در آمد.

یک نفر آرام گفت:

— «خیلی دیر رسیدید.»

در با شدت بسته شد.

و صدای قفل شدنش در اتاق پیچید.

ادامه دارد... 🖤
دیدگاه ها (۰)

کاپشن بسیار مهممممممم

فالو شه خوشگلممم

فالو شه عسلمممم

🖤 پارت ۱۹ | «کسی پشت دیوار است»کوک چراغ‌قوه گوشی را روشن کرد...

🖤 پارت ۲۴ | «ردپا»کوک پرونده را بست.— «هیچ‌کس از این اتاق خا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط