Chapter: 1
Chapter: 1
Rāz dar Rag-hā
Part 15
---
📍 ویو: الا
سووجون هنوز داشت عربده میکشید.
چشماش پر از خشم بود، رگ گردنش زده بود بیرون.
سوهو یه قدم اومد جلو، ولی چیزی نگفت.
من فقط ایستاده بودم، بدنم خشک شده بود، صدام درنمیاومد.
سووجون: تو نمیفهمی! این فقط یه انتقام نیست، یه پاکسازیه!
اونا خون ما رو ریختن، حالا نوبت ماست!
الا: ولی تهیونگ هیچ نقشی نداشته... اون حتی نمیدونه خانوادهش چیکار کردن!
سووجون: مهم نیست! اون یه مهرهست، یه نشونهست.
اگه اون نباشه، بقیهشون هیچوقت عقب نمیکشن.
سوهو: بس کن سووجون، الا ترسیده.
سووجون به خودش اومد، نفسش سنگین شد.
سووجون: الا... ببخشید. من یهدفعه کنترلمو از دست دادم.
اشکام سرازیر شد.
الا: لطفاً... لطفاً سرم داد نزن.
من تو رپ مثل بابام میدونم باهام اینجوری حرف نزن... لطفاً... (گریه و بغض)
سووجون: من...
دیگه نشنیدم.
رفتم از عمارت بیرون، سوار ماشینم شدم، راه افتادم.
فقط میخواستم از اونجا دور بشم.
همچنان داشتم گریه میکردم، چشام دیگه نمیدید، همهچی تار بود...
یهدفعه خوردم به یه ماشین.
الا: آخ... سرمم...
شیشه ترک خورد، سرم خورد بهش.
پیاده شدم، هوا سرد و تاریک بود.
چند نفر از ماشین اومدن بیرون.
من تکیه داده بودم به ماشین، منتظرشون بودم.
اصلاً حالم خوب نبود، فقط میخواستم هرچی خسارتش بود بدم و برم بمیرم.
رفتم سمتشون، دقیق نمیتونستم ببینمشون.
یه صدای آشنا... ولی نمیدونستم کی بود.
جیمین: دختر جون، کوری واقعاً؟
لارا: هرچی خسارتش باشه میدم.
سرم داشت گیج میرفت، داشتم میافتادم که یکی منو گرفت تو بغلش.
تهیونگ: دختر جون، حالت خوب نیست.
سرت خورده به شیشه، داره خون میاد...
وایسا...
ببینم...
اون صدا...
صدای تهیونگ بود...
--
Rāz dar Rag-hā
Part 15
---
📍 ویو: الا
سووجون هنوز داشت عربده میکشید.
چشماش پر از خشم بود، رگ گردنش زده بود بیرون.
سوهو یه قدم اومد جلو، ولی چیزی نگفت.
من فقط ایستاده بودم، بدنم خشک شده بود، صدام درنمیاومد.
سووجون: تو نمیفهمی! این فقط یه انتقام نیست، یه پاکسازیه!
اونا خون ما رو ریختن، حالا نوبت ماست!
الا: ولی تهیونگ هیچ نقشی نداشته... اون حتی نمیدونه خانوادهش چیکار کردن!
سووجون: مهم نیست! اون یه مهرهست، یه نشونهست.
اگه اون نباشه، بقیهشون هیچوقت عقب نمیکشن.
سوهو: بس کن سووجون، الا ترسیده.
سووجون به خودش اومد، نفسش سنگین شد.
سووجون: الا... ببخشید. من یهدفعه کنترلمو از دست دادم.
اشکام سرازیر شد.
الا: لطفاً... لطفاً سرم داد نزن.
من تو رپ مثل بابام میدونم باهام اینجوری حرف نزن... لطفاً... (گریه و بغض)
سووجون: من...
دیگه نشنیدم.
رفتم از عمارت بیرون، سوار ماشینم شدم، راه افتادم.
فقط میخواستم از اونجا دور بشم.
همچنان داشتم گریه میکردم، چشام دیگه نمیدید، همهچی تار بود...
یهدفعه خوردم به یه ماشین.
الا: آخ... سرمم...
شیشه ترک خورد، سرم خورد بهش.
پیاده شدم، هوا سرد و تاریک بود.
چند نفر از ماشین اومدن بیرون.
من تکیه داده بودم به ماشین، منتظرشون بودم.
اصلاً حالم خوب نبود، فقط میخواستم هرچی خسارتش بود بدم و برم بمیرم.
رفتم سمتشون، دقیق نمیتونستم ببینمشون.
یه صدای آشنا... ولی نمیدونستم کی بود.
جیمین: دختر جون، کوری واقعاً؟
لارا: هرچی خسارتش باشه میدم.
سرم داشت گیج میرفت، داشتم میافتادم که یکی منو گرفت تو بغلش.
تهیونگ: دختر جون، حالت خوب نیست.
سرت خورده به شیشه، داره خون میاد...
وایسا...
ببینم...
اون صدا...
صدای تهیونگ بود...
--
- ۴.۸k
- ۱۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط