🖤 قراردادِی که واقعی شد
🖤 قراردادِی که واقعی شد
THE CONTRACT | 계약이 현실이 되었다
ژانر: دارک رومنس، معمایی، درام، هیجانی
شخصیت اصلی: هانا
شخصیت مرد: جئون جونگکوک
سن هانا: ۲۲ سال
سن جونگکوک: ۲۹ سال
---
پارت ۱ | امضایی که نباید میزدم
ساعت از یازده شب گذشته بود.
باران بیوقفه به شیشههای بلند ساختمان میکوبید و نور شهر، پشت قطرههای آب، مثل تکههای شکستهی یک رویا دیده میشد.
هانا روبهروی مردی ایستاده بود که اسمش را تقریباً همه میشناختند.
جئون جونگکوک.
مدیرعامل جوان یکی از قدرتمندترین شرکتهای کره.
مردی که دربارهاش میگفتند:
«هیچوقت احساساتش رو وارد معامله نمیکنه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از پروندهی روی میز بردارد، گفت:
— بشین.
هانا صندلی را عقب کشید.
— گفتن قرارداد کاریه.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
— دروغ گفتن.
ابروهای هانا درهم رفت.
— پس اینجا برای چی هستم؟
جونگکوک پرونده را به سمتش سر داد.
روی صفحهی اول فقط یک جمله نوشته شده بود:
«قرارداد ازدواج — مدت: شش ماه.»
هانا چند لحظه مات ماند.
بعد با ناباوری خندید.
— این یه شوخیه؟
— نه.
— پس حتماً دیوونه شدین.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
— ممکنه.
هانا پرونده را بست.
— من همچین چیزی رو امضا نمیکنم.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد و کنار پنجره ایستاد.
— اگه امضا نکنی، پدرت فردا صبح همهچیزش رو از دست میده.
لبخند از صورت هانا محو شد.
— شما... دربارهی پدر من چی میدونین؟
جونگکوک برگشت.
نگاهش این بار سردتر بود.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانا به پرونده خیره شد.
— چرا من؟
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه این قرارداد رو واقعی جلوه بده.
— و بعد از شش ماه؟
مکثی کوتاه.
— طلاق.
هانا نفس عمیقی کشید.
خودکار را برداشت.
اما درست قبل از امضا، متوجه جملهی کوچکی در پایین قرارداد شد.
«بند هفدهم: هیچکدام از طرفین حق ندارند عاشق دیگری شوند.»
دستش متوقف شد.
آرام سرش را بلند کرد.
— این بند رو چرا گذاشتین؟
برای اولین بار، چیزی شبیه لبخند گوشهی لب جونگکوک نشست.
— چون بعضی قراردادها وقتی احساسات واردشون بشن، دیگه قابل فسخ نیستن.
هانا چیزی نگفت.
بیرون، رعدوبرق آسمان را روشن کرد.
و چند ثانیه بعد...
صدای برخورد خودکار با کاغذ در اتاق پیچید.
امضا کرد.
جونگکوک به برگه نگاه کرد.
— خوش اومدی، خانم جئون.
هانا آهسته گفت:
— من هنوز همسر واقعی شما نیستم.
جونگکوک به او نزدیکتر شد و با همان صدای آرام جواب داد:
— فعلاً.
هانا نمیدانست...
همان یک کلمه قرار است تمام زندگیاش را تغییر دهد.
و مهمتر از آن—
او هنوز نمیدانست چرا جونگکوک واقعاً به ازدواج با او نیاز داشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
THE CONTRACT | 계약이 현실이 되었다
ژانر: دارک رومنس، معمایی، درام، هیجانی
شخصیت اصلی: هانا
شخصیت مرد: جئون جونگکوک
سن هانا: ۲۲ سال
سن جونگکوک: ۲۹ سال
---
پارت ۱ | امضایی که نباید میزدم
ساعت از یازده شب گذشته بود.
باران بیوقفه به شیشههای بلند ساختمان میکوبید و نور شهر، پشت قطرههای آب، مثل تکههای شکستهی یک رویا دیده میشد.
هانا روبهروی مردی ایستاده بود که اسمش را تقریباً همه میشناختند.
جئون جونگکوک.
مدیرعامل جوان یکی از قدرتمندترین شرکتهای کره.
مردی که دربارهاش میگفتند:
«هیچوقت احساساتش رو وارد معامله نمیکنه.»
جونگکوک بدون اینکه نگاهش را از پروندهی روی میز بردارد، گفت:
— بشین.
هانا صندلی را عقب کشید.
— گفتن قرارداد کاریه.
جونگکوک بالاخره نگاهش کرد.
چند ثانیه سکوت کرد.
— دروغ گفتن.
ابروهای هانا درهم رفت.
— پس اینجا برای چی هستم؟
جونگکوک پرونده را به سمتش سر داد.
روی صفحهی اول فقط یک جمله نوشته شده بود:
«قرارداد ازدواج — مدت: شش ماه.»
هانا چند لحظه مات ماند.
بعد با ناباوری خندید.
— این یه شوخیه؟
— نه.
— پس حتماً دیوونه شدین.
جونگکوک حتی پلک هم نزد.
— ممکنه.
هانا پرونده را بست.
— من همچین چیزی رو امضا نمیکنم.
جونگکوک آرام از جایش بلند شد و کنار پنجره ایستاد.
— اگه امضا نکنی، پدرت فردا صبح همهچیزش رو از دست میده.
لبخند از صورت هانا محو شد.
— شما... دربارهی پدر من چی میدونین؟
جونگکوک برگشت.
نگاهش این بار سردتر بود.
— بیشتر از چیزی که فکر میکنی.
هانا به پرونده خیره شد.
— چرا من؟
جونگکوک چند قدم جلو آمد.
— چون تو تنها کسی هستی که میتونه این قرارداد رو واقعی جلوه بده.
— و بعد از شش ماه؟
مکثی کوتاه.
— طلاق.
هانا نفس عمیقی کشید.
خودکار را برداشت.
اما درست قبل از امضا، متوجه جملهی کوچکی در پایین قرارداد شد.
«بند هفدهم: هیچکدام از طرفین حق ندارند عاشق دیگری شوند.»
دستش متوقف شد.
آرام سرش را بلند کرد.
— این بند رو چرا گذاشتین؟
برای اولین بار، چیزی شبیه لبخند گوشهی لب جونگکوک نشست.
— چون بعضی قراردادها وقتی احساسات واردشون بشن، دیگه قابل فسخ نیستن.
هانا چیزی نگفت.
بیرون، رعدوبرق آسمان را روشن کرد.
و چند ثانیه بعد...
صدای برخورد خودکار با کاغذ در اتاق پیچید.
امضا کرد.
جونگکوک به برگه نگاه کرد.
— خوش اومدی، خانم جئون.
هانا آهسته گفت:
— من هنوز همسر واقعی شما نیستم.
جونگکوک به او نزدیکتر شد و با همان صدای آرام جواب داد:
— فعلاً.
هانا نمیدانست...
همان یک کلمه قرار است تمام زندگیاش را تغییر دهد.
و مهمتر از آن—
او هنوز نمیدانست چرا جونگکوک واقعاً به ازدواج با او نیاز داشت.
ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #قراردادی_که_واقعی_شد #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
- ۲۴۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط