پارت ۲۹
پارت ۲۹
سکوتِ بعد از تشویقها، جای خودش را به یک همهمهی بیامان داد. حسنا و تهیونگ، در حالی که نفسنفس میزدند و عرق از پیشانیشان میریخت، پشتِ صحنه پناه گرفتند. قلبهایشان هنوز مثل طبل میکوبید.
اما اتفاقی که افتاد، فراتر از تصورِ خودشان بود. دو نفر از مدیرانِ ارشدِ دو کمپانیِ متفاوت، مستقیماً به سراغ آنها آمدند. تهیونگ با یک پیشنهادِ رسمی از یک کمپانیِ معتبرِ موسیقی برای بخشِ رقص و پرفورمنس مواجه شد و حسنا... حسنا با پیشنهادی روبرو شد که لرزه بر اندامِ تمامِ دانشجوهایِ هنر انداخت.
یک روز بعد، حسنا با قلبی که از هیجان و ترس به لرزه درآمده بود، جلوی ساختمانِ عظیم و مدرنِ کمپانیِ مشهورِ "YG" ایستاده بود. او برای مصاحبهی نهایی دعوت شده بود.
وقتی حسنا وارد سالنِ تمرینِ VIP شد، با صحنهای روبرو شد که اگر در رویا هم میدید، باور نمیکرد. در مرکز سالن، دو دختر که کلِ دنیا آنها را میشناخت، در حال تمرینِ رقص بودند. **جیسو و لیسا!**
حسنا در جای خود خشکش زد. نفسش را حبس کرد. او فقط یک تماشاچی بود که حالا در قلبِ قلمروِ قهرمانانش ایستاده بود. لیسا، با آن انرژیِ بینظیر و حرکاتِ دقیق، ناگهان متوجه حضورِ حسنا شد. تمرین را متوقف کرد و با لبخندی گرم و بسیار دوستانه به سمت او آمد.
لیسا، با آن نگاهِ تیزبین و در عین حال مهربان، چند لحظه به حرکاتِ حسنا در اجرایِ فستیوال (که در تبلتِ کنار دستش بود) نگاه کرد و بعد، مستقیم به چشمهای حسنا زل زد.
او با لحنی که هم تحسینآمیز بود و هم صمیمی، به زبانِ انگلیسی گفت:
— «تو... تو اون دختری هستی که توی فستیوال اجرا کرد؟ رقصت... رقصت روح داشت! واقعاً مگه میشه؟! واقعاً کاش میشد تو عضوِ گروهِ ما بودی! تو پتانسیلِ یه ستارهی جهانی رو داری!»
حسنا حس کرد تمامِ دنیا دور سرش چرخید. لیسا، الگویِ او، داشت از او تعریف میکرد! حسنا که کلمات در گلویش گیر کرده بود، فقط توانست با لبخندی لرزان و چشمانی براق پاسخ دهد.
در همان لحظه، یکی از مدیرانِ کمپانی وارد شد و با اقتدار گفت: «حسنا، ما نه تنها میخواهیم تو را جذب کنیم، بلکه میخواهیم پروژهی جدیدمان را با تو شروع کنیم. آیا حاضری؟»
ادامه دارد ....
سکوتِ بعد از تشویقها، جای خودش را به یک همهمهی بیامان داد. حسنا و تهیونگ، در حالی که نفسنفس میزدند و عرق از پیشانیشان میریخت، پشتِ صحنه پناه گرفتند. قلبهایشان هنوز مثل طبل میکوبید.
اما اتفاقی که افتاد، فراتر از تصورِ خودشان بود. دو نفر از مدیرانِ ارشدِ دو کمپانیِ متفاوت، مستقیماً به سراغ آنها آمدند. تهیونگ با یک پیشنهادِ رسمی از یک کمپانیِ معتبرِ موسیقی برای بخشِ رقص و پرفورمنس مواجه شد و حسنا... حسنا با پیشنهادی روبرو شد که لرزه بر اندامِ تمامِ دانشجوهایِ هنر انداخت.
یک روز بعد، حسنا با قلبی که از هیجان و ترس به لرزه درآمده بود، جلوی ساختمانِ عظیم و مدرنِ کمپانیِ مشهورِ "YG" ایستاده بود. او برای مصاحبهی نهایی دعوت شده بود.
وقتی حسنا وارد سالنِ تمرینِ VIP شد، با صحنهای روبرو شد که اگر در رویا هم میدید، باور نمیکرد. در مرکز سالن، دو دختر که کلِ دنیا آنها را میشناخت، در حال تمرینِ رقص بودند. **جیسو و لیسا!**
حسنا در جای خود خشکش زد. نفسش را حبس کرد. او فقط یک تماشاچی بود که حالا در قلبِ قلمروِ قهرمانانش ایستاده بود. لیسا، با آن انرژیِ بینظیر و حرکاتِ دقیق، ناگهان متوجه حضورِ حسنا شد. تمرین را متوقف کرد و با لبخندی گرم و بسیار دوستانه به سمت او آمد.
لیسا، با آن نگاهِ تیزبین و در عین حال مهربان، چند لحظه به حرکاتِ حسنا در اجرایِ فستیوال (که در تبلتِ کنار دستش بود) نگاه کرد و بعد، مستقیم به چشمهای حسنا زل زد.
او با لحنی که هم تحسینآمیز بود و هم صمیمی، به زبانِ انگلیسی گفت:
— «تو... تو اون دختری هستی که توی فستیوال اجرا کرد؟ رقصت... رقصت روح داشت! واقعاً مگه میشه؟! واقعاً کاش میشد تو عضوِ گروهِ ما بودی! تو پتانسیلِ یه ستارهی جهانی رو داری!»
حسنا حس کرد تمامِ دنیا دور سرش چرخید. لیسا، الگویِ او، داشت از او تعریف میکرد! حسنا که کلمات در گلویش گیر کرده بود، فقط توانست با لبخندی لرزان و چشمانی براق پاسخ دهد.
در همان لحظه، یکی از مدیرانِ کمپانی وارد شد و با اقتدار گفت: «حسنا، ما نه تنها میخواهیم تو را جذب کنیم، بلکه میخواهیم پروژهی جدیدمان را با تو شروع کنیم. آیا حاضری؟»
ادامه دارد ....
- ۱۷۱
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط