عاشقانه ای در دهه ۵۰

عاشقانه ای در دهه ۵۰
پارت۷۶

ویو راوی
املیا که با چشمای اشکی به ارنیکا نگاه میکرد

+اره ....اره باشه ...باشه ( بغض)

همون لحظه شاهزاده اسپانیا اومد تو و رفت سمتشون ( علامت شاهزاده اسپانیا ¥)

¥ سلام عزیزم من اومدم .........سلام بانو املیا خوش اومدین

املیا با دیدن شاهزاده صورتشو به طرف دیگه ای برد و با دستش اشک هاش رو پاک کرد و تعزیمی کرد و اروم گفت

+ممنونم از خوشامدگوییتون من با اجازه باید رفع زحمت کنم

قبل از این حرفی بزنن املیا از اونجا رفت بیرون و شاهزاده از این کار املیا تعجب کرده بود و روبه ارنیکا کرد و گفت

¥ عزیزم چیزی شده ؟

● نه .....نه عزیزم

املیا سریع رفت سوار کالسکه شد و کالسکه راه افتادن به طرف انگلیس بعد از ساعت ها به مرز انگلیس رسیدن که املیا از کالسکه پیاده شد و رفت سمت یکی از سربازا و گفت

+یه اسب به من بدین

سرباز= بانوی من هر کجا میخواین برین ما باید همراهتون بیایم

+لازم نیست

سرباز = ولی ملکه .......

+به ملکه بگین رفتم فرانسه

سرباز هر چی میگفت املیا یه چیزی تنگش میذاشت بهش میگفت که اخرش سرباز بلاخره راضی شد و براش اسبی اورد ، املیا سریع رو اسب نشسته و اسب رو به حرکت دراورد و از اونجا دور شد

ویو املیا
باید هرچه سریع برم فرانسه تا ببینم دلیل اینکه آلمان علیه اونا اعلام جنگ کرده چیه ، از توی جنگلا میرفتم که نخورم به آلمانیا بعد از ۱۰ ساعت بلاخره رسیدم خسته بودم خیلی ولی مجبور بودم تحمل کنم از اسبم اومدم پایین سریع وارد قصر شدم ، قصر مثل همیشه نبود سوت و کور بود آلیا تا منو دید سمتم دوید

* بانوی مننننن ( ذوق)

محکم بغلش کردم

* باورم نمیشه

خنده ای کردم و دستشو گرفتم و گفتم

+آلیا ، خاله شری کجاست ؟

* تو آشپزخونه اس

+میشه منو ببری پیشش

* البته بانوی من

آلیا منو برد آشپزخونه با دیدن خاله شری چنان ذوقی کردم که توصیف نشدنی بود محکم پریدم بغلش

>عزیزم ......تو اینجا چیکار میکنی

از بغلش دراومدم و گفتم

+باید باهات حرف بزنم

خاله شری و آلیا منو بردن اتاق خودشون چون اتاقم بعد از اینکه رفتم همونجوری مونده و کثیف شده

+خاله شری .......

> عزیزم فعلا تو بخواب خسته ای فردا باهام حرف میزنیم

اینو گفت و از اتاق رفت بیرون رو تخت دراز کشیدم و به این چند روز فک کردم اصلا باورم نمیشد که همچین اتفاقی بیفته همینطور که با خودم داشتم فک میکردم خوابم برد ........................
دیدگاه ها (۰)

جهانی میان بیداری و خوابPart 2آملیا بعد از اینکه از تخت بلند...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 223♡⁠。⁠)⁩بابا ج...

منو ببخش پارت ۳

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 146♡⁠。⁠)⁩لباس م...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_37با کمک همدیگه سفره رو چیدی...

My idol

part : 10÷ روز بخیر بانوی من ... بفرمایید داخلدر کالسکه رو ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط