تتو آرتیست من part
تتو آرتیست من² [part²]
*کوک ویو*
نامجون: اگه یکم فکر میکردی... میفهمیدی که اون اتاق بی صاحاب دوربین داره... هنوز یه ماه از اون روز نگذشته... شانس بیاری کسی اطلاعات دوربین رو پاک نکرده باشه... اگه کسی پاک نکرده باشه پس شانسی داری که برش گردونی...
-عاااا! راست میگیااااااا! من فداتشم هیونگ!
نامجون: خدانکنه...
-ممنونم هیونگ... من دیگه برم براش خرید کنم و فردا هم برم استودیو... بای بای هیونگ قشنگم.
نامجون: خواهش میکنم... موفق باشی... خدافظ!
از خونه بیرون رفتم و رفتم سمت فروشگاه و یه باکس ۵۰ تایی شیر کاکائو و یه جعبه ۲۰ تایی پاستیل و چند تا خوراکی دیگه هم برداشتم. بعدش حرکت کردم سمت خونه ا/ت و وسایل و دم در خونش گذاشتم و زنگ رو زدم از اونجا دور شدم و سوار ماشینم که دورتر از اونجا بود، شدم. ساعت ۹:۳۰ دقیقهی شب بود، قطعاً الان خونه بود، امیدوار بودم خودش بیاد دم در. بعد از مدتی در خونه باز شد و بالاخره خودش اومد دم در، دور و برش رو نگاه کرد و از قیافش تعجب میبارید که هیچکس رو ندیده، اما وقتی پایین نگاه کرد و بسته شیر کاکائو دید چشماش گشاد شد و بهشون چند ثانیه نگاه کرد، خم شد و زانو زد و یک شیر کاکائو از توی باکس درآورد و خورد، بعدش باکس و بسته پاستیل رو برداشت و رفت توی خونه، خیلی خوشحال شدم که بالاخره هدیهام رو قبول کرده بود و منم با کلی خوشحالی به سمت خونم حرکت کردم.
*ا/ت ویو*
الان مشکل اینجاست اینو چطوری ببرم تو؟ در خونه رو باز کردم و اونا رو برداشتم و رفتم توی خونه.
×ا/ت اینا چیه؟
داشتم سعی میکردم یواشکی و بدون جلب توجه به سمت اتاقم برم که با صدای مامانم از راه رفتن ایستادم.
+چیز... اینا... عاام... آهان... دیانا دم در بود... گفت اینا رو برا من گرفته...
×چه دوست خوبی داری!
+آره همینطوره... من میرم تو اتاق... دیگه شام نمیخورم!
×باشه عزیزم.
رفتم توی اتاق و بسته ها رو روی زمین گذاشتم، جعبهی پاستیل رو باز کردم و یه نامه داخل جعبه دیدم، نامه رو باز کردم و با خوندن تک تک کلمات داخل نامه اکلیلی شدمممم... عععععررررررررر...
《سلام پرنسس من... واقعا برای اون اتفاق متاسفم... زیبای من میدونم متاسف بودن من نظرت رو عوض نمیکنه ولی من با تمام وجودم متاسفام... قسم میخورم که اون روز من بهت خیانت نکردم... اون دختر عوضی من رو بوسید... ولی... الان اینا مهم نیست... چیزی که الان مهمه اینه که تو الان داری این نامه رو میخونی... به هر حال امیدوارم از هدیم خوشت اومده باشه. تو نمیدونی ولی من در نبود تو هیچم... زندگی برام معنی نداره... حاضرم برای برگردوندنت دنیا رو به پات بریزم... ملکهی مت لطفا برگرد پیشم... دوست دادم تا همیشه پرنسس... حتی اگه باز هم حرفم رو باور نکنی... بالاخره یه روز نمیرسه که بهت ثابت میکنم که من بهت خیانت نکردم و تو تا همیشه مال منی.》
◆JK◆
ای خداااااا... پسره خر... من با تو چیکار کنم؟ آخه تو چرا انقد جنتلمنی؟
ولی؟ منظورش چیه؟ یعنی اون واقعا بهم خیانت نکرده بود؟ اگه دوباره دروغ بگه چی؟ اگه برگردم و دوباره تکرار کنه چی؟ به هیچ آدمی نمیشه فرصت دوباره داد. روی تخت دراز کشیدم و با فکر به جونگکوک خوابم برد. با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم، ساعت ۶ صبح بود. بلند شدم و آماده شدم و به کافه رفتم. امروز هم دوباره به سختی گذشت و تمام مدت به این فکر میکردم که واقعا کوک راست میگفت یا نه، پیشش برگردم یا نه، ولی خب به هر حال که من بدون جونگکوک نمیتونم زندگی کنم.
بالاخره ساعت ۹ شب شد و وسایل کافه رو جمع رکدم و رفتم خونه. رسیدم و رفتم تو و بعد رفتم توی اتاقم، لباسام رو عوض کردم و بدون اینکه غذا بخورم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. توی خواب بازم اون عوضی رو دیدم که فقط داشت بهم نگاه میکرد. به طرز باورنکردنی تونستم کنترل خواب رو به دستم بگیرم.
+چرا انقد بهم نگاه میکنی؟ (با عصبانیت)
-....
+هی... با توام عوضی کص*کش (با داد)
-خوب نیست به شوهرت بگی عوضی کص*کش
+هااا؟ شوهر؟
-آره... اگه بخوای دوباره بی ادبی کنی مجبور میشم تنبیهت کنم عزیزم.
+هااا؟ تنبیه؟
-آره عزیزم... حالا ساکت باش تا تنبیهت نکردم... میخوام به این قیافه نگاه کنم... دیگه موقعیت پیش نمیاد که ببینمت..
+هی خدایااااااا...
-عزیزم لط-
دوباره از خواب بیدار شدم، این دفعه واقعا خوشحال بودم چون حوصله کص*شعراشو نداشتم. بلند شدم و آماده شدم و توی راه پیاده به کافه، با خودم حرف میزدم. خدایااا... اون بیشرف بیناموس... دیگه پیشم نم- این دیگه صدای چیه،
سرم رو به سمت ماشینی که کنارم بوق میزد.
+ای عوضی خو بیا برو دیگه... هاا؟ تو؟ (با داد)
امیدوارم خوشتون بیاد😆
بدرود😶🌫️
شرط:
Like:25
Comment:25
*کوک ویو*
نامجون: اگه یکم فکر میکردی... میفهمیدی که اون اتاق بی صاحاب دوربین داره... هنوز یه ماه از اون روز نگذشته... شانس بیاری کسی اطلاعات دوربین رو پاک نکرده باشه... اگه کسی پاک نکرده باشه پس شانسی داری که برش گردونی...
-عاااا! راست میگیااااااا! من فداتشم هیونگ!
نامجون: خدانکنه...
-ممنونم هیونگ... من دیگه برم براش خرید کنم و فردا هم برم استودیو... بای بای هیونگ قشنگم.
نامجون: خواهش میکنم... موفق باشی... خدافظ!
از خونه بیرون رفتم و رفتم سمت فروشگاه و یه باکس ۵۰ تایی شیر کاکائو و یه جعبه ۲۰ تایی پاستیل و چند تا خوراکی دیگه هم برداشتم. بعدش حرکت کردم سمت خونه ا/ت و وسایل و دم در خونش گذاشتم و زنگ رو زدم از اونجا دور شدم و سوار ماشینم که دورتر از اونجا بود، شدم. ساعت ۹:۳۰ دقیقهی شب بود، قطعاً الان خونه بود، امیدوار بودم خودش بیاد دم در. بعد از مدتی در خونه باز شد و بالاخره خودش اومد دم در، دور و برش رو نگاه کرد و از قیافش تعجب میبارید که هیچکس رو ندیده، اما وقتی پایین نگاه کرد و بسته شیر کاکائو دید چشماش گشاد شد و بهشون چند ثانیه نگاه کرد، خم شد و زانو زد و یک شیر کاکائو از توی باکس درآورد و خورد، بعدش باکس و بسته پاستیل رو برداشت و رفت توی خونه، خیلی خوشحال شدم که بالاخره هدیهام رو قبول کرده بود و منم با کلی خوشحالی به سمت خونم حرکت کردم.
*ا/ت ویو*
الان مشکل اینجاست اینو چطوری ببرم تو؟ در خونه رو باز کردم و اونا رو برداشتم و رفتم توی خونه.
×ا/ت اینا چیه؟
داشتم سعی میکردم یواشکی و بدون جلب توجه به سمت اتاقم برم که با صدای مامانم از راه رفتن ایستادم.
+چیز... اینا... عاام... آهان... دیانا دم در بود... گفت اینا رو برا من گرفته...
×چه دوست خوبی داری!
+آره همینطوره... من میرم تو اتاق... دیگه شام نمیخورم!
×باشه عزیزم.
رفتم توی اتاق و بسته ها رو روی زمین گذاشتم، جعبهی پاستیل رو باز کردم و یه نامه داخل جعبه دیدم، نامه رو باز کردم و با خوندن تک تک کلمات داخل نامه اکلیلی شدمممم... عععععررررررررر...
《سلام پرنسس من... واقعا برای اون اتفاق متاسفم... زیبای من میدونم متاسف بودن من نظرت رو عوض نمیکنه ولی من با تمام وجودم متاسفام... قسم میخورم که اون روز من بهت خیانت نکردم... اون دختر عوضی من رو بوسید... ولی... الان اینا مهم نیست... چیزی که الان مهمه اینه که تو الان داری این نامه رو میخونی... به هر حال امیدوارم از هدیم خوشت اومده باشه. تو نمیدونی ولی من در نبود تو هیچم... زندگی برام معنی نداره... حاضرم برای برگردوندنت دنیا رو به پات بریزم... ملکهی مت لطفا برگرد پیشم... دوست دادم تا همیشه پرنسس... حتی اگه باز هم حرفم رو باور نکنی... بالاخره یه روز نمیرسه که بهت ثابت میکنم که من بهت خیانت نکردم و تو تا همیشه مال منی.》
◆JK◆
ای خداااااا... پسره خر... من با تو چیکار کنم؟ آخه تو چرا انقد جنتلمنی؟
ولی؟ منظورش چیه؟ یعنی اون واقعا بهم خیانت نکرده بود؟ اگه دوباره دروغ بگه چی؟ اگه برگردم و دوباره تکرار کنه چی؟ به هیچ آدمی نمیشه فرصت دوباره داد. روی تخت دراز کشیدم و با فکر به جونگکوک خوابم برد. با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم، ساعت ۶ صبح بود. بلند شدم و آماده شدم و به کافه رفتم. امروز هم دوباره به سختی گذشت و تمام مدت به این فکر میکردم که واقعا کوک راست میگفت یا نه، پیشش برگردم یا نه، ولی خب به هر حال که من بدون جونگکوک نمیتونم زندگی کنم.
بالاخره ساعت ۹ شب شد و وسایل کافه رو جمع رکدم و رفتم خونه. رسیدم و رفتم تو و بعد رفتم توی اتاقم، لباسام رو عوض کردم و بدون اینکه غذا بخورم روی تخت دراز کشیدم و خوابیدم. توی خواب بازم اون عوضی رو دیدم که فقط داشت بهم نگاه میکرد. به طرز باورنکردنی تونستم کنترل خواب رو به دستم بگیرم.
+چرا انقد بهم نگاه میکنی؟ (با عصبانیت)
-....
+هی... با توام عوضی کص*کش (با داد)
-خوب نیست به شوهرت بگی عوضی کص*کش
+هااا؟ شوهر؟
-آره... اگه بخوای دوباره بی ادبی کنی مجبور میشم تنبیهت کنم عزیزم.
+هااا؟ تنبیه؟
-آره عزیزم... حالا ساکت باش تا تنبیهت نکردم... میخوام به این قیافه نگاه کنم... دیگه موقعیت پیش نمیاد که ببینمت..
+هی خدایااااااا...
-عزیزم لط-
دوباره از خواب بیدار شدم، این دفعه واقعا خوشحال بودم چون حوصله کص*شعراشو نداشتم. بلند شدم و آماده شدم و توی راه پیاده به کافه، با خودم حرف میزدم. خدایااا... اون بیشرف بیناموس... دیگه پیشم نم- این دیگه صدای چیه،
سرم رو به سمت ماشینی که کنارم بوق میزد.
+ای عوضی خو بیا برو دیگه... هاا؟ تو؟ (با داد)
امیدوارم خوشتون بیاد😆
بدرود😶🌫️
شرط:
Like:25
Comment:25
- ۳.۱k
- ۲۹ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط