لطفا حمایت کنید
(لطفاً حمایت کنید ♥️)
نام: سرنوشت لیا
p:16
ویو لیا
زنگ تفریح خورد و رفتیم بیرون با لینو روی نیمکت نشسته بودیم و نسکافه میخوردیم که یک پسر خوشتیپ و کیوت وارد مدرسه شد
ویو لینو
به در مدرسه نگاه کردم که جیمین وارد شد وایییی(نکته: جیمین دوست صمیمی لینو بود که بخاطر مشکلاتی رفت از این مدرسه رفته و الان برگشته مدرسه) با لیا بلند شدیم و رفتیم طرف جیمین
لینو:واییییی پسر تو اینجا چیکار میکنی(بغل)
جیمین: دوباره به مدرسه برگشتم
لینو:دیشب چرا تو چت نگفتی
جیمین: میخواستم سوپرایزت کنم (به لیا اشاره کردم) معرفی نمیکنی
لینو: اممممم جیمین لیا دوست دخترم لیا جیمین دوست صمیمیم(خنده)
لیا:(دستشو به سمت جیمین دراز کرد) خوشبختم
جیمین: (دستشو دراز کرد) همچنین
لینو: خب بریم کافه مدرسه مهمون من
باشه ای گفتن و لیا افتاد جلوتره من و جیمین پشت سرش.... جیمین گفت
جیمین: مگه دوست دخترت سون نبود
لینو: آره ولی جدا شدیم
جیمین: وااااا شما دوتا که خیلی عاشق هم بودین
لینو: خودش اینو خواست
جیمین: لیا همونی که باهم دزدیدنتون
لینو: آره
جیمین: ولی خداییش سلیقت تو مخ زنی عالیه ها(چشمک زد . خنده)
لینو:(زد به بازوش . خنده)
لیا برگشت طرفمون و گفت
لیا:هی چرا انقدر لف میدین بیاین دیگه مگه رو فرش قرمز راه میرین(خنده)
لینو و جیمین: باشه اومدیم (خنده)
رفتیم کافه مدرسه و نشستیم و من و جیمین قهوه لیا ماچا(چسی چسی چسی)
همینجوری داشتیم حرف میزدیم که سون داشت میومد سمتمون
سون:(روب جیمین) سلام جیمین خوبی بلاخره برگشتی مدرسه
جیمین:آره برگشتم چخبر
سون: هیچی فقط یچیزایی تغییر کرده (با کنایه)
جیمین: آره دیگه بعضی چیزا باید تغییر کنه تا زندگی آروم بشه(تکه انداختن به سون)
سون: آها خیلی خوشحال شدم دیدمت من رفتم فعلا بعدا میبینمت
جیمین: همچنین فعلا
(سون رفت)
دوباره مشغول حرف زدن شدیم
جیمین: خب دیگه بریم کلاس زنگم خورده
لیا: باشه
رفتیم کلاس......
فلش بک به یک هفته بعد
ویو لینو
سوار ماشین شدم و رفتم سمت پرورشگاه دنبال لیا باهم بریم بیرون..... رسیدم دسته گلم رو که تو ماشین بود گذاشتم تا به لیا بدمش رفتم داخل پرورشگاه نمیدونستم لیا کجاست رفتم طرف دفتر مدیریت که خانم چویی و سونگ داشتن حرف میزدن که اومدم برم داخل که چیزایی شنیدم همونجا میخکوب شدم کاش نمشنیدم
چویی: خانم سونگ من دیگه چیکار کنم هان من چجوری به لیا بگم من مادرشم من همونیم که ۱۷سال پیش ولش کردم و رفتم (بغض)
سونگ: منم موندم اگه به لیا بگین مطمئنا کار بدتر میشه
چویی: خب چیکار کنم واقعا واقعا خیلی پشیمونم که دخترم رو ول کردم
سونگ: درکت میکنم
چویی: ولی....
حرفش نصفه موند که من رفتم داخل و گفتم
لینو: شما واقعا چجور مادری هستی که ۱۷سال پیش دخترتونو ول کردم
چویی: اممم پس.رم م.من و.ا قعا
سونگ: پسرم یکم آروم باش
لینو: شما دیگه حرف نزنین خانم سونگ شما چطور به لیا دروغ گفتین انگار لیا رو نمیشناسید اون بفهمه نابود میشه
سونگ:ولی من .....
حرفش با صدای لیا نصفه موند
لیا: لینو اینجایی آخه ماشینت دم دره
لینو: واقعا براتون متاسفم
اومدم بیرون رفتم
لینو: جانم من اینجام عشقم بریم
لیا: اممم بریم
رفتیم سوار ماشین شدیم و دسته گل رز رو بهش دادم
لینو: بفرمایید تقدیم با عشق گل به گل(خنده)
لیا: وایییی مرسی من عاشق گل رزم تو از کجا میدونستی(خنده)
لینو: دیگه ما اینیم (خنده)
حرکت کردیم در طول مسیر سکوت بینمون بود تو فکر امروز بودم اهههههه
لیا: چیزی شده آخه تو خودتی
لینو: نه بابا چی میخواد بشه مگه کنار تو بودن بدههه(خنده)
لیا:آها(خنده)
رسیدیم رستوران پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران صندلی و برا لیا کشیدم عقب و نشست
لیا:مرسی
رفتم نشستم و غذا سفارش دادیم.........غذارو آوردن
لیا:واییی این همه غذا برا چی
لینو:بخور عشقم نگران نباش منم هستم (خنده)
غذارو خوردیم و از رستوران اومدیم بیرون و یکم تو شهر دور زدیم و لیا رو رسوندم خودمم رفتم خونه.........🙂
ادامه دارد:❤️
شرایط 👇
لایک:۱۸
کامنت:۲۲
بچه ها اصلا معلوم نیست چه باگیه پیجم به مشکل خورد ببخشید دیر گذاشتم
#فیک#رمان
نام: سرنوشت لیا
p:16
ویو لیا
زنگ تفریح خورد و رفتیم بیرون با لینو روی نیمکت نشسته بودیم و نسکافه میخوردیم که یک پسر خوشتیپ و کیوت وارد مدرسه شد
ویو لینو
به در مدرسه نگاه کردم که جیمین وارد شد وایییی(نکته: جیمین دوست صمیمی لینو بود که بخاطر مشکلاتی رفت از این مدرسه رفته و الان برگشته مدرسه) با لیا بلند شدیم و رفتیم طرف جیمین
لینو:واییییی پسر تو اینجا چیکار میکنی(بغل)
جیمین: دوباره به مدرسه برگشتم
لینو:دیشب چرا تو چت نگفتی
جیمین: میخواستم سوپرایزت کنم (به لیا اشاره کردم) معرفی نمیکنی
لینو: اممممم جیمین لیا دوست دخترم لیا جیمین دوست صمیمیم(خنده)
لیا:(دستشو به سمت جیمین دراز کرد) خوشبختم
جیمین: (دستشو دراز کرد) همچنین
لینو: خب بریم کافه مدرسه مهمون من
باشه ای گفتن و لیا افتاد جلوتره من و جیمین پشت سرش.... جیمین گفت
جیمین: مگه دوست دخترت سون نبود
لینو: آره ولی جدا شدیم
جیمین: وااااا شما دوتا که خیلی عاشق هم بودین
لینو: خودش اینو خواست
جیمین: لیا همونی که باهم دزدیدنتون
لینو: آره
جیمین: ولی خداییش سلیقت تو مخ زنی عالیه ها(چشمک زد . خنده)
لینو:(زد به بازوش . خنده)
لیا برگشت طرفمون و گفت
لیا:هی چرا انقدر لف میدین بیاین دیگه مگه رو فرش قرمز راه میرین(خنده)
لینو و جیمین: باشه اومدیم (خنده)
رفتیم کافه مدرسه و نشستیم و من و جیمین قهوه لیا ماچا(چسی چسی چسی)
همینجوری داشتیم حرف میزدیم که سون داشت میومد سمتمون
سون:(روب جیمین) سلام جیمین خوبی بلاخره برگشتی مدرسه
جیمین:آره برگشتم چخبر
سون: هیچی فقط یچیزایی تغییر کرده (با کنایه)
جیمین: آره دیگه بعضی چیزا باید تغییر کنه تا زندگی آروم بشه(تکه انداختن به سون)
سون: آها خیلی خوشحال شدم دیدمت من رفتم فعلا بعدا میبینمت
جیمین: همچنین فعلا
(سون رفت)
دوباره مشغول حرف زدن شدیم
جیمین: خب دیگه بریم کلاس زنگم خورده
لیا: باشه
رفتیم کلاس......
فلش بک به یک هفته بعد
ویو لینو
سوار ماشین شدم و رفتم سمت پرورشگاه دنبال لیا باهم بریم بیرون..... رسیدم دسته گلم رو که تو ماشین بود گذاشتم تا به لیا بدمش رفتم داخل پرورشگاه نمیدونستم لیا کجاست رفتم طرف دفتر مدیریت که خانم چویی و سونگ داشتن حرف میزدن که اومدم برم داخل که چیزایی شنیدم همونجا میخکوب شدم کاش نمشنیدم
چویی: خانم سونگ من دیگه چیکار کنم هان من چجوری به لیا بگم من مادرشم من همونیم که ۱۷سال پیش ولش کردم و رفتم (بغض)
سونگ: منم موندم اگه به لیا بگین مطمئنا کار بدتر میشه
چویی: خب چیکار کنم واقعا واقعا خیلی پشیمونم که دخترم رو ول کردم
سونگ: درکت میکنم
چویی: ولی....
حرفش نصفه موند که من رفتم داخل و گفتم
لینو: شما واقعا چجور مادری هستی که ۱۷سال پیش دخترتونو ول کردم
چویی: اممم پس.رم م.من و.ا قعا
سونگ: پسرم یکم آروم باش
لینو: شما دیگه حرف نزنین خانم سونگ شما چطور به لیا دروغ گفتین انگار لیا رو نمیشناسید اون بفهمه نابود میشه
سونگ:ولی من .....
حرفش با صدای لیا نصفه موند
لیا: لینو اینجایی آخه ماشینت دم دره
لینو: واقعا براتون متاسفم
اومدم بیرون رفتم
لینو: جانم من اینجام عشقم بریم
لیا: اممم بریم
رفتیم سوار ماشین شدیم و دسته گل رز رو بهش دادم
لینو: بفرمایید تقدیم با عشق گل به گل(خنده)
لیا: وایییی مرسی من عاشق گل رزم تو از کجا میدونستی(خنده)
لینو: دیگه ما اینیم (خنده)
حرکت کردیم در طول مسیر سکوت بینمون بود تو فکر امروز بودم اهههههه
لیا: چیزی شده آخه تو خودتی
لینو: نه بابا چی میخواد بشه مگه کنار تو بودن بدههه(خنده)
لیا:آها(خنده)
رسیدیم رستوران پیاده شدیم و رفتیم داخل رستوران صندلی و برا لیا کشیدم عقب و نشست
لیا:مرسی
رفتم نشستم و غذا سفارش دادیم.........غذارو آوردن
لیا:واییی این همه غذا برا چی
لینو:بخور عشقم نگران نباش منم هستم (خنده)
غذارو خوردیم و از رستوران اومدیم بیرون و یکم تو شهر دور زدیم و لیا رو رسوندم خودمم رفتم خونه.........🙂
ادامه دارد:❤️
شرایط 👇
لایک:۱۸
کامنت:۲۲
بچه ها اصلا معلوم نیست چه باگیه پیجم به مشکل خورد ببخشید دیر گذاشتم
#فیک#رمان
- ۴.۵k
- ۲۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط