★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁸(End)

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁸(End)
یهو دستمو گرفت و گفت:" میشه بیام خونتون؟؟"
گفتم:"چیییی؟؟" برام تعریف کرد:" مادرم به خاطر بابام به این روز افتاده... بابام با مامانم تماس میگیره و تهدیدش می‌کنه که اگه من مدیر عامل یکی از شعبه های شرکت نشم یه بلایی سر مادرم و من میاره! مامانم هم حالش بد میشه اما چون حدودا یک ماه داروهاشو مصرف نمی‌کرد بدنش ضعیف میشه و میره تو خواب نباتی..." وقتی اینو شنیدم گفتم:"کی از مامانت نگهداری میکنه؟" گفت:"آدمای بابام.. خودشم خونه منتظرمه اما من نمی‌خوام برم پیشش" دلم براش سوخت و قبول کردم که بیاد خونمون، وقتی وارد شدیم برادرم پیتزا گرفته بود و منتظر ما بود...به طرز مشکوکی میدونست یونگی قراره بیاد اینجا!
بعد خوردن شام یونگی با اون‌‌وو تماس گرفت و از دلش درآورد
بعد قطع کردن تماس یه نیشخند زد و به من نگاه کرد؛ چون فقط من و یونگی بودیم که میدونستیم قراره چه اتفاقی بیوفته! شب یونگی داخل سالن خونه خوابید.
صبح یونگی رفت فروشگاه تا برای خودش لباس جدید بخره چون اصلا نمی‌خواست بره خونشون!
تا حدودا بعد از ظهر در حال آماده کردن فیلم ها و کادو بودیم... و بعد خودمون داشتیم حاضر می‌شدیم
داهیون استعداد میکاپ آرتیستی داشت بنابراین اومد خونمون تا منو آرایش کنه،یونگی هم با کمک برادرم موهاش رو استایل کرد و تا ساعت موعود جشن تولد حاضر شدیم.
وقتی من رو دید خشکش زد نمی‌دونم چرا ولی چشماش برق میزد... اون هم واقعا خوشتیپ شده بود!
ما وارد سالن جشن شدیم و بعد یک زمانی شین‌‌هه و اون‌‌وو وارد سالن شدن! تبریک گفتیم و کادو رو بهشون دادیم.
یک آهنگ رو گذاشتن و تمام زوج ها رو دعوت به رقص کردن
من و یونگی از سر اجبار با هم میرقصیدیم اما یونگی نگاهاش عاشقانه‌تر شده بود انگار بیشتر بازیگری رو یاد گرفته
بعد اینکه نشستیم... شین‌هه و اون‌‌وو اومدن پیشمون و صحبت کردن، بعد زمان کوتاهی که صحبت کردیم یونگی درخواست کرد سخنرانی کنه. وقتی شین‌‌هه دلیل این کار رو پرسید یونگی آرزوی موفقیت رو بهونه کرد پس اونا هم قبول کردن که یونگی سخنرانی کنه... کلام اول رو نگفته بود که فیلم ها پخش شدن!! با خیانت وون سوک شروع شد...
یونگی دستمو گرفت و منو از سالن خارج کرد. به نوعی قرار کردیم و پلیس وارد سالن شد...
انتقام رو گرفتیم! یونگی بهم نگاه کرد و گفت:"انتقام گرفتیم...باورم نمیشه یوری انتقام گرفتیممممم" بغلم کرد منم گفتم:"اون قلدرا دیگه پیداشون نمیشه موفق شدیم یونگی!"
یکم بعد که قدم می‌زدیم بهم خیره شده بود...پرسیدم: "چرابهم خیره شدی؟" دستمو گرفت و گفت:" از واکنشت خبر ندارم ولی اگه بگم عاشقتم، عصبی میشی؟؟" قلبم تند تند میزد... گونه های جفتمون گل انداخته بود که تصمیم گرفتم جوابمو با کلام ندم بلکه با رفتارم نشون بدم... شروع به بوسیدنم کردم و وقتی دیدم اون هم ادامه داد مطمئن شدم این عشق دو‌ طرفه‌ست! من عاشق دشمنم شده بودم... خلاصه بگم که بعد ۲ سال رابطه با هم ازدواج کردیم و تبدیل به زوجی شدیم که نفرت رو به عشق تبدیل کردن!


پارت آخر چطور بود؟؟
خوشحال میشم نظرتون رو بدونم...
_ آگاتا★
دیدگاه ها (۴)

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁷ "جایی نمی‌رم...ترکت نمیکنم! پی...

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p⁶ *نکنه برای یک قلدری جدید اومده...

★وقتی عاشق دشمنت میشی و... p³ "آره مثلا خیانت شین هه به اون‌...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط