دست خدا

دست خدا



کودک زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن.
و یک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنید.
او فریاد کشید: خدایا! با من حرف بزن.
صدای رعد و برق آمد.
اما کودک گوش نکرد.
او به دور و برش نگاه کرد و گفت:
خدایا! بگذار تو را ببینم.
ستاره ای درخشید. اما کودک ندید.
او فریاد کشید خدایا! معجزه کن.
نوزادی چشم به جهان گشود. اما کودک نفهمید.
او از سر ناامیدیگریه سر داد و گفت:
خدایا به من دست بزن. بگذار بدانم کجایی .
خدا پایین آمد و بر سر کودک دست کشید.
اما کودک دنبال یک پروانه کرد.
او هیچ درنیافت و از آنجا دور شد
دیدگاه ها (۴)

جعبه های سیاه و طلاییدر دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داد...

خدا هستدانشجویی سر کلاس فلسفه نشسته بود. موضوع درس درباره خد...

همه روز روزه بودن، همه شب نماز کردنهمه ساله حج نمودن، سفر حج...

" به خاطر بسپار "- زندگی بدون چالش ؛ مزرعه بدون حاصل است.- ت...

پارت چهاردهم: کاغذهایِ پاره‌وپورهلیها به اتاقش پناه برد و در...

هوا در سالن سنگین شده بود. نازنین با صورتی که از ترس و اضطرا...

#my.sexy.toy. part 7(🤣برای مسدود نشدنم دعوا کنیدد...

گل خونی پارت 43(خطر اسمات)تهیونگ شروع کرد به بوسیدن جونگکوک ...

dark life = 14

جنگل نفرین شده پارت ۲۰

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے¹⁰درهای ...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p16همون لحظه...در دنیای خون‌آشام‌ها...جیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط