⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹
p69
چشمهایی سرد که انگار آدم رو از درون میخوندند.
همین که نگاهش روی نینا افتاد، لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست.
لبخندی که بیشتر از هر اخمی، ترسناک بود.
بدن نینا ناخودآگاه منقبض شد.
بدون اینکه خودش متوجه باشه، یک قدم عقب رفت...
و شونهش به بازوی جیمین خورد.
نگاهش هنوز از مرد جدا نمیشد.
آروم، طوری که فقط جیمین بشنوه، گفت:
«...ازش خوشم نمیاد.»
جیمین خیلی آروم جواب داد:
« میدونم.»
مرد چند قدم دیگه نزدیک شد.
نگهبانها همزمان تعظیم کردن
«آقای هوانگ.»
اون با تکون کوتاه سر، جواب احترامشون رو داد.
اما نگاهش هنوز روی نینا بود.
اونقدر طولانی که نینا احساس کرد زیر ذرهبین ایستاده
بیاختیار، گوشهی شنل جیمین رو با انگشت گرفت.
حرکت کوچکی بود...
اما خودش هم نفهمید چرا انجامش داد.
شاید چون توی تمام اون راهرو...
تنها کسی که میشناخت، جیمین بود.
آقای هوانگ این حرکت رو دید.
نگاهش برای لحظهای روی دستی که شنل را گرفته بود، ثابت موند
بعد با صدایی آروم گفت:
«پس... این هم همون انسانه.»
جیمین یک قدم جلوتر رفت
بدون اینکه حرکتش تند یا نمایشی باشه، درست بین نینا و آقای هوانگ ایستاد.
«برای چی به قلعه اومدید؟»
هوانگ لبخندش رو حفظ کرد.
«همیشه همینقدر از مهمانت محافظت میکنی؟»
«سؤالم چیز دیگهای بود.»
چند ثانیه سکوت در راهرو پیچید.
باد از پنجرههای باریک عبور میکرد و شعلهی مشعلها رو میلرزوند
هوانگ نگاهش رو از جیمین برداشت و دوباره به نینا دوخت.
«میترسی؟»
سؤالش مستقیم با نینا بود.
جواب نداد.
فقط انگشتهاش روی شنل کمی محکمتر شد.
هوانگ با همون لحن آروم ادامه داد:
«ترسیدن از ناشناختهها طبیعیه.»
نینا این بار با وجود اضطرابی که داشت، آهسته گفت:
«...از ناشناختهها نه.»
نگاهش رو از صورت مرد برنداشت.
«از آدمهایی که موقع لبخند زدن، بیشتر میترسوننم.»
چند نفر از نگهبانها با نگرانی سر بلند کردن.
راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.
هوانگ خندید.
نه بلند...
فقط به اندازه ای که معلوم بشه از جواب نینا ناراحت نشده
بعد رو به جیمین گفت:
«به نظر میاد روزهای جالبی در پیش داری.»
جیمین هیچ واکنشی نشون نداد.
«اگر حرف اصلیتون رو بزنید، وقت کمتری از همه تلف میشه.»
p69
چشمهایی سرد که انگار آدم رو از درون میخوندند.
همین که نگاهش روی نینا افتاد، لبخند خیلی کمرنگی گوشهی لبش نشست.
لبخندی که بیشتر از هر اخمی، ترسناک بود.
بدن نینا ناخودآگاه منقبض شد.
بدون اینکه خودش متوجه باشه، یک قدم عقب رفت...
و شونهش به بازوی جیمین خورد.
نگاهش هنوز از مرد جدا نمیشد.
آروم، طوری که فقط جیمین بشنوه، گفت:
«...ازش خوشم نمیاد.»
جیمین خیلی آروم جواب داد:
« میدونم.»
مرد چند قدم دیگه نزدیک شد.
نگهبانها همزمان تعظیم کردن
«آقای هوانگ.»
اون با تکون کوتاه سر، جواب احترامشون رو داد.
اما نگاهش هنوز روی نینا بود.
اونقدر طولانی که نینا احساس کرد زیر ذرهبین ایستاده
بیاختیار، گوشهی شنل جیمین رو با انگشت گرفت.
حرکت کوچکی بود...
اما خودش هم نفهمید چرا انجامش داد.
شاید چون توی تمام اون راهرو...
تنها کسی که میشناخت، جیمین بود.
آقای هوانگ این حرکت رو دید.
نگاهش برای لحظهای روی دستی که شنل را گرفته بود، ثابت موند
بعد با صدایی آروم گفت:
«پس... این هم همون انسانه.»
جیمین یک قدم جلوتر رفت
بدون اینکه حرکتش تند یا نمایشی باشه، درست بین نینا و آقای هوانگ ایستاد.
«برای چی به قلعه اومدید؟»
هوانگ لبخندش رو حفظ کرد.
«همیشه همینقدر از مهمانت محافظت میکنی؟»
«سؤالم چیز دیگهای بود.»
چند ثانیه سکوت در راهرو پیچید.
باد از پنجرههای باریک عبور میکرد و شعلهی مشعلها رو میلرزوند
هوانگ نگاهش رو از جیمین برداشت و دوباره به نینا دوخت.
«میترسی؟»
سؤالش مستقیم با نینا بود.
جواب نداد.
فقط انگشتهاش روی شنل کمی محکمتر شد.
هوانگ با همون لحن آروم ادامه داد:
«ترسیدن از ناشناختهها طبیعیه.»
نینا این بار با وجود اضطرابی که داشت، آهسته گفت:
«...از ناشناختهها نه.»
نگاهش رو از صورت مرد برنداشت.
«از آدمهایی که موقع لبخند زدن، بیشتر میترسوننم.»
چند نفر از نگهبانها با نگرانی سر بلند کردن.
راهرو دوباره در سکوت فرو رفت.
هوانگ خندید.
نه بلند...
فقط به اندازه ای که معلوم بشه از جواب نینا ناراحت نشده
بعد رو به جیمین گفت:
«به نظر میاد روزهای جالبی در پیش داری.»
جیمین هیچ واکنشی نشون نداد.
«اگر حرف اصلیتون رو بزنید، وقت کمتری از همه تلف میشه.»
- ۹۵۵
- ۲۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط