عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۸

وقتی ماشین رو جلوی عمارت نگه داشتم، ات هنوز داشت با لبخند نگاهم می‌کرد. اون نگاهش… هم آرامم می‌کرد هم دلم رو می‌لرزوند.
خم شدم و گفتم:
— رسیدیم بیب… برو داخل، هوا هم سرد شده.

ات با شیطنت گفت:
— تو هم زود برو کارت رو انجام بده، ولی قول بده زیاد طول نکشه.

رفتم جلو و یه بوسه رو لبش زدم.

سرم رو تکون دادم، اما حقیقت این بود که از همون لحظه‌ای که گفتم "می‌رم" دلم نمی‌خواست حتی یک دقیقه ازش دور باشم. وقتی پیاده شد و رفت سمت در، نگاهش کردم تا داخل بره. دستشو تکون داد، آخرین بار خندید… و در بسته شد.

یه نفس عمیق کشیدم. حس عجیبی بود؛ انگار بخشی از وجودم رو گذاشته بودم اینجا و خودم داشتم خالی می‌رفتم سمت یه جای سرد و خالی.
ماشین رو روشن کردم و توی خیابون‌های نیمه‌تاریک حرکت کردم. چراغ‌های شهر از پشت شیشه مثل خط‌های رنگی کشیده می‌شدن، ولی ذهنم فقط روی یک چیز متمرکز بود: ات.

با خودم فکر کردم:
"لعنتی… چه جوری شد که اینقدر وابسته‌ت شدم؟"
حتی قبل از اینکه به محل قرار با ته برسم، دستم ناخودآگاه سمت موبایل رفت. می‌خواستم فقط یه پیام بدم، حتی شده یه «رسیدی؟» ساده. ولی بی‌خیال شدم… نمی‌خواستم زیادی دل‌نگران به نظر بیام، هرچند حقیقت این بود که واقعا نگران بودم.

وقتی به مقصد رسیدم، ته منتظرم بود. با هم سلام‌وعلیک کردیم ولی حواسم نصفه‌نیمه بود. اون داشت درباره موضوع کاری توضیح می‌داد، اما هر چند دقیقه یکبار چشمم به موبایل می‌افتاد.
ته با خنده گفت:
— کوک، تو داری گوش می‌دی یا داری با ذهنت پیش یکی دیگه پرسه می‌زنی؟

لبخند زدم و گفتم:
— هر دو.

ته سری تکون داد، ولی نگاهش نشون می‌داد که فهمیده چه خبره.

همون لحظه با خودم عهد کردم… کارم که تموم شد، مستقیم برمی‌گردم پیشش. حتی اگه خواب باشه، فقط می‌خوام ببینمش و مطمئن بشم خوبه.


وقتی از ماشین پیاده شدم، سرمای شب مثل نسیم ملایمی روی صورتم نشست. برگشتم تا دوباره کوک رو ببینم؛ هنوز نگاهم می‌کرد، همون‌طور که دستش روی فرمون بود. لبخند کوچیکی زدم و رفتم سمت در عمارت.

داخل که شدم، سکوت همه‌جا رو گرفته بود. حتی صدای ساعت دیواری هم آروم‌تر به نظر می‌رسید. حتما مامان بابا خوابن، کیفم رو روی مبل گذاشتم و پالتوم رو درآوردم، ولی هر کاری می‌کردم، ذهنم سمت کوک می‌رفت.

رفتم آشپزخونه، برای خودم یه فنجون قهوه ریختم، روی صندلی نشستم و موبایلم رو گذاشتم جلوی چشمم. صفحه رو باز می‌کردم، می‌بستم، دوباره باز می‌کردم… حتی یه پیام ساده هم ازش نیومده بود.
با خودم گفتم: "شاید سرش شلوغه…" ولی ته دلم حس می‌کردم همون‌قدر که من دلتنگشم، اونم دلش پیش منه.

بعد از نیم ساعت، رفتم اتاقم. رفتم یه دوش گرفتم. اومدم بیرون و کارای لازم رو انجام دادم. و رفتم سمت آشپزخونه که آب بخورم همین که رفتم پایین بابام رو دیدم. که نشسته بود روی مبل تا منو دید بلند شد‌.

_ات بلاخره ما تورو دیدیم دخترم.

سریع پرید بغلش.

_بابایی میدونی چقدر دلم برات تنگ شده.

_وقتی سرت با اون دوست پسرت گرمه معلومه دلت برام تنگ میشه و منم همینطور.

_ببخش بابایی دیگه تکرار نمیشه.

_قربون دختر قشنگم.

نشستم با بابا یه ساعت حرف زدیم و گفتم می‌خوام کافه رو بفروشم اونم به نظرم احترام گذاشت و گفت بازم حمایتم میکنه.

ساعت نزدیگ های دو شب بود. تو اتاق رو تختم خوابیده بودم داشت خوابم می‌برد که صدای گوشی بلند شد.
دیدگاه ها (۰)

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۹ساعت نزدیک دو شب بود، روی تخت خوابید...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۴۰صبحونه توی خنده و شوخی‌های ریز گذشت....

عشقای من برای ادامه رمان باید یکم فکر بکنم ممنون میشم منتظر ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۷صبح روز بعد، خورشید آرام از پشت پنجر...

پارت ۴ فرشته کوچولو ویو اتصبح ساعت ۸ از خواب بیدار شدم ولی ک...

#دوپارتی#هیونجین#درخواستیوقتی شب عروسی... ویو ات وای امروز خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط