وقتي ماجرا تمام شد و خواستي برگردي پيش من، برايم صداي مرغ

وقتي ماجرا تمام شد و خواستي برگردي پيش من، برايم صداي مرغ هاي دريايي را به رهاورد بياور و صداي دريا را
صداي بهم خوردن فنجان و نعلبكي كافه هايي كه قرار بود تا حالا هزار بار رفته باشيم و نشد
صداي خوردن پارو بر آب را
و صدای بوق ممتد کشتی، وقتی روی سقف دکه ی ته موج‌شکن می‌نشینی
حالا دیگر چيز زيادي براي ديدن نداريم
ميخواهم وقتي آمدي، دستت را بگيرم، روي زمين گرم سيماني شهر دراز بكشيم و چشمهايمان را ببنديم و به صداهايي كه تو همراهت از روزهاي آفتابيِ گذركرده آوردي گوش كنيم
با چشمهای بسته گوش کنیم
و خيال كنيم چيزهاي قشنگي ميبينيم
دیدگاه ها (۷)

به ياد روزهايي كه بهاري بود و حال همه خيلي خوب بود؛ و تنها غ...

من به اينكه آدميزاد در غايت امر، دلش به چي خوش مي شود و چي م...

جان من و جان ترا پیش ازین سابقه اي بود که گشت آشناالفت امروز...

من باران شده بودمباراني كه تر نمي كرد و دريا بودمدريايي كه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط