خاطره ای شیرین از #شهید کربلایی مهدی زین الدین#

خاطره ای شیرین از #شهید کربلایی مهدی زین الدین#

بسم رب المخلصين

يك بار به طور ناشناس به كربلا رفتم. از قبل با خود عهد بسته بودم كه به هيچ وجه با كسي حرف نزنم تا نفهمند كه من يك ايراني‌ام. وارد حرم امام حسين (ع) شدم و حسابي با آقا خلوت كردم و از طرف همه بچه‌ها پيش آقا عقده‌گشايي نمودم. ديگر هوش و حواسي برايم نمانده بود. دل و عقل و هوشم را پيش آقا جا گذاشته بودم. از حرم كه بيرون آمدم، همانطور كه با بي‌ميلي قدم برمي‌داشتم، خوردم به يك مرد عرب. از دهانم پريد و گفتم: «آقا ببخشيد ... معذرت مي‌خواهم ...» وقتي با نگاه عجيب و چهره حيرت‌زده مرد عرب مواجه شدم تازه فهميدم كه چه دسته گلي به آب دادم. تا آن مرد عرب آمد چيزي بگويد، من خودم را در ميان ازدحام جمعيت گم كردم و از تيررس نگاهش دور شدم.

راوی خود شهید بوده است.
دیدگاه ها (۱)

🌺کم مانده بود از خوشحالی در خیابان پشتک بزنم. برای رسیدن به ...

🌺کم مانده بود از خوشحالی در خیابان پشتک بزنم. برای رسیدن به ...

‍ #شهیدی که برات #کربلا میدهداین گوشه ای از قصه علیرضای۱۶ سا...

‍ #شهیدی که برات #کربلا میدهد🌸 🌿 🌸 این گوشه ای از قصه علیرضا...

سلام صبحتان بخیر کیا دلشون هوای زیارت کردهلطفاً بخونید التما...

#یادش_بخیر🔴 اینجا #مگه_کجاست ؟ چرا ادمو #تغییر میده!⭕ ️تحولی...

📮 نشانه موی پیامبر صلی الله علیه و آله مردی از نوادگان انص...

چند داستان از زندگی امام رضا(ع)زندگانی حضرت امام رضا(ع) پر ا...

ب بهانه ی توهین اون حروم زاده ی نجس العین(ک لیاقت نداره اسم...

🔁 ⏮️ ⏯️ ⏭️ 🔀 ◉━━━━━━────────────🎧 | توصیه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط