خدمتکارمن
خدمتکارمن
پارت20
با تعجب و البته کنی عصبانیت به دازای خیره شده بودن ک دازای کلافه شد
+چرا اینقدر به من زل زدین؟
موری با عصبانیت گفت
«چرا داره دازای تو با چویا سان رابطه داشتی ولی به ما نگفتی»
+خب نپرسیدین که بگم
«دازای»
+الان این عوض تشکره تونه
«درباره چی حرف میزنی اصن تو چیکار کردی که ما به خاطرش تشکر کنیم؟»
+چیکار ها چیکار...خب شاید من شمارو به کسایی که عاشقشید رسوندم
با این حرف دازای چویا زد زیر خنده و همه با تعجب بهش خیره شده بودن که بلاخره فئودور از چویا پرسید
«چویا چیزی شده که داری میخندی؟»
چویا با خنده به فئودور نگاه کرد
_خب فئودور دازای اونارو به عشقشون رسوند
اینو که گفت دوباره زد زیرخنده ولی ایندفعه تنها نبود دازایم باهاش میخندید
موری نگاهشو به چویا بعد به دازای داد
«چدی چطونه خب به ماهم بگید»
دازای به موری نگاه کرد
+خب من اصلا یادم نبود که پسراهم از شماها خوششون میاد
دخترا سرخ شدن و نگاهشون دزدیدن و پسرا فقط بالبخند بهشون نگاه کردن
+خب الان من واقعا حوصلم سررفته چیکارکنیم؟
_نظرتون راجبه یه فیلم ترسناک چیه
«هوم فکر خوبیه ولی بیایید چراغاروهم خاموش کنیم»
+ایده خوبیه نیکولای نظرتون چیه
همه موافقت کردن
+خب من برم ی فیلم خوب انتخاب کنم
دازای سمت تلویزیون رفت و روشنن کرد و دنبال فیلم ترسناک بود و بلاخره یه فیلم پیدا کرد
+هوم فکرکنم همین خوب باشه
بلندشد و یه ذره دیگه خوراکی اورد و گذاشت روی میز
+خب همه بشینید من برم چراغارو خاموش کنم بیام
موری کنار فوکوزاوا نیکولای کنار فئودور و آتسوشی هم کنار آکوتاگاوا نشست
دازای تموم چراغارو خاموش کرد و کنار چویا نشست و فیلم رو شروع کرد
تقریبا وسطای فیلم و البته ترسناک ترین جای فیلم بودن و دخترا با دقت داشتن نگاه میکردن اما پسرا فقط حواسشون به معشوقه هاشون بود که چقدر زیبا هستن
همونطور که داشتن نگاه میکردن یهو یه صدای وحشتناکی اومد و باعث شد که....
پارت20
با تعجب و البته کنی عصبانیت به دازای خیره شده بودن ک دازای کلافه شد
+چرا اینقدر به من زل زدین؟
موری با عصبانیت گفت
«چرا داره دازای تو با چویا سان رابطه داشتی ولی به ما نگفتی»
+خب نپرسیدین که بگم
«دازای»
+الان این عوض تشکره تونه
«درباره چی حرف میزنی اصن تو چیکار کردی که ما به خاطرش تشکر کنیم؟»
+چیکار ها چیکار...خب شاید من شمارو به کسایی که عاشقشید رسوندم
با این حرف دازای چویا زد زیر خنده و همه با تعجب بهش خیره شده بودن که بلاخره فئودور از چویا پرسید
«چویا چیزی شده که داری میخندی؟»
چویا با خنده به فئودور نگاه کرد
_خب فئودور دازای اونارو به عشقشون رسوند
اینو که گفت دوباره زد زیرخنده ولی ایندفعه تنها نبود دازایم باهاش میخندید
موری نگاهشو به چویا بعد به دازای داد
«چدی چطونه خب به ماهم بگید»
دازای به موری نگاه کرد
+خب من اصلا یادم نبود که پسراهم از شماها خوششون میاد
دخترا سرخ شدن و نگاهشون دزدیدن و پسرا فقط بالبخند بهشون نگاه کردن
+خب الان من واقعا حوصلم سررفته چیکارکنیم؟
_نظرتون راجبه یه فیلم ترسناک چیه
«هوم فکر خوبیه ولی بیایید چراغاروهم خاموش کنیم»
+ایده خوبیه نیکولای نظرتون چیه
همه موافقت کردن
+خب من برم ی فیلم خوب انتخاب کنم
دازای سمت تلویزیون رفت و روشنن کرد و دنبال فیلم ترسناک بود و بلاخره یه فیلم پیدا کرد
+هوم فکرکنم همین خوب باشه
بلندشد و یه ذره دیگه خوراکی اورد و گذاشت روی میز
+خب همه بشینید من برم چراغارو خاموش کنم بیام
موری کنار فوکوزاوا نیکولای کنار فئودور و آتسوشی هم کنار آکوتاگاوا نشست
دازای تموم چراغارو خاموش کرد و کنار چویا نشست و فیلم رو شروع کرد
تقریبا وسطای فیلم و البته ترسناک ترین جای فیلم بودن و دخترا با دقت داشتن نگاه میکردن اما پسرا فقط حواسشون به معشوقه هاشون بود که چقدر زیبا هستن
همونطور که داشتن نگاه میکردن یهو یه صدای وحشتناکی اومد و باعث شد که....
- ۵۲۲
- ۱۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط