مشکلات خانوادگی پارت
"مشکلات خانوادگی" پارت ¹⁴
[خانه ی فورجر ها]
لوید: آنیا، یور باهاتون کار دارم..
یور و آنیا: هم؟
لوید: هوفف[نفس کشیدن] راستش..من یه جاسوسم....
یور: چ..چییی؟؟!
آنیا: (باید طبیعی رفتار کنم!!) چیی؟؟!! بابایی یه جاسوسه؟!! چه خفنن!!!
لوید: (از دست این آنیا) و راستش...من فقط شما رو واسه ماموریتم میخواستم...
آنیا: ...
یور: م..منظورت چیه لوید سان؟! چه ماموریتی؟!!!
لوید: من قرار بود به رئیس حزب اتحاد ملی دونوان دزموند نزدیک بشم و ازش اطلاعات دربیارم راجع به تهدید های شرق و غرب، و این راه فقط از طریق آنیا که دختر واقعیم نیست و تشکیل خانواده بود، الان هم که دونوان داره جنگ رو شروع میکنه، دیگه چاره ای ندارم جز اینکه....یور، باید ازت طلاق بگیرم....
یور: و...ولی....اوهوم......باشه لوید سان......درکت م...میکنم.....
آنیا: (ماموریت به این زودی تموم شد..؟!)
لوید: و آنیا...تو رو باید برگردونم به یتیم خونه.....
[آنیا اشک از چشماش در میاد مثل اون روز مصاحبهی مدرسه]
لوید و یور: آ...آنیا! چیشد؟؟!!!
آنیا: ولی آنیا...نمیخواد برگرده اونجا...اونجا....آنیا رو اذیت میکنن....(رئیس آزمایشگاه هنوز زندس...اگه آنیا رو بگیره....دیگه نمیتونم برگردم....)
لوید: واقعا معذرت میخوام آنیا....ولی-
آنیا: من نمیخوام برگردم اونجا!! چرا منو درک نمیکنید؟؟!!!!!! [با داد]
[آنیا میدوئه تو اتاقش و در رو محکم میبنده]
لوید و یور: آنیا !!!!
[محل کار هندلر، وستالیس]
دامیان: همم....[چشماش رو باز میکنه]
دامیان: ( اوه، دوباره این اتاقه...یادم نمیاد چیشد.....)
[دامیان دید که روی یه تخت راحته]
(هم؟ این قبلا اینجا نبود، وایستا، یسری چیز ها هم گذاشتن اینجا..)
[هندلر با آب و غذا میاد داخل]
هندلر: میبینم بیدار شدی فسقلی
[دامیان اخماش میره تو هم]
دامیان: به من فسقلی نگو، من یه دزموندم!
[هندلر ریز ریز میخنده و غذا رو میزاره پیش دامیان]
هندلر: بنظرم پسر شجاعی هستی، هرکی میاد اینجا، اینجا رو میریزه رو سرش، آخر سر کشتیمشون
[دامیان قیافه ی ترس به خودش میگیره]
دامیان: (منم قراره بکشن؟؟!!)
هندلر: فعلا بشین غذات رو بخور
[دامیان یه نگاه به غذا میندازه]: من عمرا همچین غذای فقیری رو بخورم!
هندلر: اینجا وستالیسه، مردم غذای خوبی ندارن، چونکه اوستانیایی ها به زمین های کشاورزی و حیوون ها حمله کردن، اون موقع وستالیس جایی واسه زندگی کردن نبود، الان یکم تونستن بهتر کنن همچیو، به خوردن همین راضی باش، فسقلی، حداقل از گرسنگی نمیمیری
دامیان: ......
[دامیان شروع میکنه به خوردن غذا]
دامیان: (مزه ی....اون غذایی که مامانم اونروز برام درست کرد رو میده...) [ اشکش درمیاد]
[هندلر متوجه اشک ریختن دامیان میشه]: من میرم بیرون هروقت غذات تموم شد میام ظرف ها رو ببرم
دامیان: ا...اوهوم....
[یک ساعت بعد، خانه ی فورجر ها]
یور: ل..لوید سان... آنیا سان هنوز از اتاق بیرون نیومدن..برم بهشون یه سر بزنم؟
لوید: ....باشه...
[یور میره در میزنه]
یور: آنیا سان؟ خوبی؟
[یور در رو باز میکنه]
یور: جییغغغغ [با قیافه ترس]
لوید: چیشده؟؟!!!!
[ ادامه دارد..... ]
________☆________☆________☆________
ببخشید این پارت رو دیر گذاشتم خوشگلا واقعا ببخشید😥منتظر پارت بعد باشید🎀🎀
[خانه ی فورجر ها]
لوید: آنیا، یور باهاتون کار دارم..
یور و آنیا: هم؟
لوید: هوفف[نفس کشیدن] راستش..من یه جاسوسم....
یور: چ..چییی؟؟!
آنیا: (باید طبیعی رفتار کنم!!) چیی؟؟!! بابایی یه جاسوسه؟!! چه خفنن!!!
لوید: (از دست این آنیا) و راستش...من فقط شما رو واسه ماموریتم میخواستم...
آنیا: ...
یور: م..منظورت چیه لوید سان؟! چه ماموریتی؟!!!
لوید: من قرار بود به رئیس حزب اتحاد ملی دونوان دزموند نزدیک بشم و ازش اطلاعات دربیارم راجع به تهدید های شرق و غرب، و این راه فقط از طریق آنیا که دختر واقعیم نیست و تشکیل خانواده بود، الان هم که دونوان داره جنگ رو شروع میکنه، دیگه چاره ای ندارم جز اینکه....یور، باید ازت طلاق بگیرم....
یور: و...ولی....اوهوم......باشه لوید سان......درکت م...میکنم.....
آنیا: (ماموریت به این زودی تموم شد..؟!)
لوید: و آنیا...تو رو باید برگردونم به یتیم خونه.....
[آنیا اشک از چشماش در میاد مثل اون روز مصاحبهی مدرسه]
لوید و یور: آ...آنیا! چیشد؟؟!!!
آنیا: ولی آنیا...نمیخواد برگرده اونجا...اونجا....آنیا رو اذیت میکنن....(رئیس آزمایشگاه هنوز زندس...اگه آنیا رو بگیره....دیگه نمیتونم برگردم....)
لوید: واقعا معذرت میخوام آنیا....ولی-
آنیا: من نمیخوام برگردم اونجا!! چرا منو درک نمیکنید؟؟!!!!!! [با داد]
[آنیا میدوئه تو اتاقش و در رو محکم میبنده]
لوید و یور: آنیا !!!!
[محل کار هندلر، وستالیس]
دامیان: همم....[چشماش رو باز میکنه]
دامیان: ( اوه، دوباره این اتاقه...یادم نمیاد چیشد.....)
[دامیان دید که روی یه تخت راحته]
(هم؟ این قبلا اینجا نبود، وایستا، یسری چیز ها هم گذاشتن اینجا..)
[هندلر با آب و غذا میاد داخل]
هندلر: میبینم بیدار شدی فسقلی
[دامیان اخماش میره تو هم]
دامیان: به من فسقلی نگو، من یه دزموندم!
[هندلر ریز ریز میخنده و غذا رو میزاره پیش دامیان]
هندلر: بنظرم پسر شجاعی هستی، هرکی میاد اینجا، اینجا رو میریزه رو سرش، آخر سر کشتیمشون
[دامیان قیافه ی ترس به خودش میگیره]
دامیان: (منم قراره بکشن؟؟!!)
هندلر: فعلا بشین غذات رو بخور
[دامیان یه نگاه به غذا میندازه]: من عمرا همچین غذای فقیری رو بخورم!
هندلر: اینجا وستالیسه، مردم غذای خوبی ندارن، چونکه اوستانیایی ها به زمین های کشاورزی و حیوون ها حمله کردن، اون موقع وستالیس جایی واسه زندگی کردن نبود، الان یکم تونستن بهتر کنن همچیو، به خوردن همین راضی باش، فسقلی، حداقل از گرسنگی نمیمیری
دامیان: ......
[دامیان شروع میکنه به خوردن غذا]
دامیان: (مزه ی....اون غذایی که مامانم اونروز برام درست کرد رو میده...) [ اشکش درمیاد]
[هندلر متوجه اشک ریختن دامیان میشه]: من میرم بیرون هروقت غذات تموم شد میام ظرف ها رو ببرم
دامیان: ا...اوهوم....
[یک ساعت بعد، خانه ی فورجر ها]
یور: ل..لوید سان... آنیا سان هنوز از اتاق بیرون نیومدن..برم بهشون یه سر بزنم؟
لوید: ....باشه...
[یور میره در میزنه]
یور: آنیا سان؟ خوبی؟
[یور در رو باز میکنه]
یور: جییغغغغ [با قیافه ترس]
لوید: چیشده؟؟!!!!
[ ادامه دارد..... ]
________☆________☆________☆________
ببخشید این پارت رو دیر گذاشتم خوشگلا واقعا ببخشید😥منتظر پارت بعد باشید🎀🎀
- ۵.۹k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط