فصل دوم قسمت هشتم ستاره من
فصل دوم قسمت هشتم ستاره من
هیکارو : آی بهتره بریم بخوابیم
آی : باشه
هیکارو داخل تخت خوابش میبره ولی آی نه چون حس بدی میکنه
آی : بهتره برم پنجره رو نگاه کنم
همون لحظه:
جیکوب به پنجره ای که آی پیششه رو آروم باز میکنه جیکوب به آی آروم میگه بیا ملکه من شو من بهت یک قصر خیلی بزرگ هدیه میدم
آی : نمیخوام
آی پنجره رو میبنده و قفلش میکنه و میخوابه
فردا صبح:
آی سریع تر از هیکارو پا میشه بعدش هیکارو رو بلند میکنه میگه : غذا داریم؟
هیکارو: الان درست میکنم
آی : میگم این پسره همونی که دیشب داشتم در موردش صحبت میکردم چرا انقدر رو مخه هعی از دیروز منو اذیت میکنه
هیکارو در ذهنش: اون جیکوب لعنتی نگو که عاشق آی شده
اون عوضی حسابشو میرسم
آی: هیکارو چیزی شده نگفتی امروز اصلا بیرون نمیرم حتی به پنجره هم نگاه نمیکنن چون میدونم اون پسره میاد و رو مخم راه میره
هیکارو: مگه اون آدرس خونمون رو میدونه؟
آی : فکر کنم بدونه چون دیشب به پنجره اتاقمون اومد بهم گفت باهام ازدواج کن بهت یک قصر بزرگ و زیبا میدم منم از دستش عصبی شدم پنجره رو بستم و قفل کردم رو مخم بوددد....... ادامه دارد
هیکارو : آی بهتره بریم بخوابیم
آی : باشه
هیکارو داخل تخت خوابش میبره ولی آی نه چون حس بدی میکنه
آی : بهتره برم پنجره رو نگاه کنم
همون لحظه:
جیکوب به پنجره ای که آی پیششه رو آروم باز میکنه جیکوب به آی آروم میگه بیا ملکه من شو من بهت یک قصر خیلی بزرگ هدیه میدم
آی : نمیخوام
آی پنجره رو میبنده و قفلش میکنه و میخوابه
فردا صبح:
آی سریع تر از هیکارو پا میشه بعدش هیکارو رو بلند میکنه میگه : غذا داریم؟
هیکارو: الان درست میکنم
آی : میگم این پسره همونی که دیشب داشتم در موردش صحبت میکردم چرا انقدر رو مخه هعی از دیروز منو اذیت میکنه
هیکارو در ذهنش: اون جیکوب لعنتی نگو که عاشق آی شده
اون عوضی حسابشو میرسم
آی: هیکارو چیزی شده نگفتی امروز اصلا بیرون نمیرم حتی به پنجره هم نگاه نمیکنن چون میدونم اون پسره میاد و رو مخم راه میره
هیکارو: مگه اون آدرس خونمون رو میدونه؟
آی : فکر کنم بدونه چون دیشب به پنجره اتاقمون اومد بهم گفت باهام ازدواج کن بهت یک قصر بزرگ و زیبا میدم منم از دستش عصبی شدم پنجره رو بستم و قفل کردم رو مخم بوددد....... ادامه دارد
- ۱.۸k
- ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط