دلم نیومد براتون نزارم
دلم نیومد براتون نزارم
پارت ۸
شروع
ویو ته
برگشتم خونه رفتم تو اتاق دیدم ات خوابیده چقدر ناز خوابیده عروسک نوازش کردم
(بچه ها الان ساعت ۶ عصر)
ویو ات
از خواب بیدار شدم دیدم ته اومده
خودمم زدم به خواب چون دوست داشتم نوازشم کنه(دیدی گفتم روش کراشی )
ته: عروسک من که میدونم بیداری
ات: داری از چی حرف میزنی ته
ته: من میخوام برم بیرون فکر فرار به سرت نزنه خانم کیم
ات: اههه باش بابا از خواب نازم بیدار کردی
ته: من که میدونم خواب نبودی ولی باشه خدافظ
ات: خدافظ ته
ویو ات
ته رفت بیرون ۲۰ دقیقه پیش یه نقشه فرار به سرم زد یک دلم میگفت فرار کنم یه دلم میگفت فرار نکنم( من جات بودم گزینه ۲ انتخاب میکردم )
رفتم پشت عمارت یه گربه طلایی دیدم نارنگی ( بچه وقتی ات ۱۲ سالش بوده مامان باباش میمیرن و ات یک گربه داشت به اسم نارنگی که نارنگی به به ات خیلی وابسته بود اما عمو زن عمو ات نزاشتن اون بیاره و اون هروز تو مدرسه باخودش میبرد و براش غذا می خرید دوست داشت نارنگی بع ات خیلی وابسته شد بود بخاطر اینکه با یک گربه دیگه اشباه نگیره یه تیکه از کف پا گربش رو سیاه زد بود)
ات: وای نارنگی چقدر دلم برات تنگ شد بود
نارنگی: میو میو
ات:وای بیا بغلم
نارنگی امد تو بغل ات و اون دوتا پشت عمارت خوابشون برد
ساعت ۸ شب
ویو ته
برگشتم خونه دیدم ات نیست نکنه فرار کرده همه جا رو دنبالش گشتم اما نبود تا اینکه یادم افتاد پش عمارت نگشتم اونجا رو دیدم خداروشکر اونجا بود دیدم یه گربه بغلش
بغلش کردم اون گربه هنوز بغلش بود خیلی ناز بودن ات رو نادم رو تخت
ته: ات ات
پایان پارت ۸
به ذوق خودمم نادم با اینکه شرطا نرسید بود
پارت ۸
شروع
ویو ته
برگشتم خونه رفتم تو اتاق دیدم ات خوابیده چقدر ناز خوابیده عروسک نوازش کردم
(بچه ها الان ساعت ۶ عصر)
ویو ات
از خواب بیدار شدم دیدم ته اومده
خودمم زدم به خواب چون دوست داشتم نوازشم کنه(دیدی گفتم روش کراشی )
ته: عروسک من که میدونم بیداری
ات: داری از چی حرف میزنی ته
ته: من میخوام برم بیرون فکر فرار به سرت نزنه خانم کیم
ات: اههه باش بابا از خواب نازم بیدار کردی
ته: من که میدونم خواب نبودی ولی باشه خدافظ
ات: خدافظ ته
ویو ات
ته رفت بیرون ۲۰ دقیقه پیش یه نقشه فرار به سرم زد یک دلم میگفت فرار کنم یه دلم میگفت فرار نکنم( من جات بودم گزینه ۲ انتخاب میکردم )
رفتم پشت عمارت یه گربه طلایی دیدم نارنگی ( بچه وقتی ات ۱۲ سالش بوده مامان باباش میمیرن و ات یک گربه داشت به اسم نارنگی که نارنگی به به ات خیلی وابسته بود اما عمو زن عمو ات نزاشتن اون بیاره و اون هروز تو مدرسه باخودش میبرد و براش غذا می خرید دوست داشت نارنگی بع ات خیلی وابسته شد بود بخاطر اینکه با یک گربه دیگه اشباه نگیره یه تیکه از کف پا گربش رو سیاه زد بود)
ات: وای نارنگی چقدر دلم برات تنگ شد بود
نارنگی: میو میو
ات:وای بیا بغلم
نارنگی امد تو بغل ات و اون دوتا پشت عمارت خوابشون برد
ساعت ۸ شب
ویو ته
برگشتم خونه دیدم ات نیست نکنه فرار کرده همه جا رو دنبالش گشتم اما نبود تا اینکه یادم افتاد پش عمارت نگشتم اونجا رو دیدم خداروشکر اونجا بود دیدم یه گربه بغلش
بغلش کردم اون گربه هنوز بغلش بود خیلی ناز بودن ات رو نادم رو تخت
ته: ات ات
پایان پارت ۸
به ذوق خودمم نادم با اینکه شرطا نرسید بود
- ۲۰۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط