چه شود به پاس عشقم، به کنار من بمانی؟!

چه شود به پاس عشقم، به کنار من بمانی؟!
که جدا ز روی ماهت ، دل دردمند ما را
تو که ارمغان عشقی، به شبم ستاره بخشی
تو بمان که آرزویم، بُوَد این به زندگانی
دل و‌دیده حیّ و حاضر که به جز تو را نخواهم
«همه بر سر زبانند و تو در میان جانی»
نه امید بودن تو ، نه توانِ بی تو بودن
چه بگویم از غمِ تو ؛ که ز چشم دل بخوانی
نتوانمت بگویم که شود دلت چو من خون
نکند که شِمّه ای از غم و رنج من بدانی
دیدگاه ها (۴)

مرا آتش بزن، من مرگ آتشبار می خواهمبه چشمانم کمی هم مرهمی از...

بِستر رود است تنت، در تو خَرامان میرومای ک جاری و زلالی ،بهر...

از اینکه عاشق منی حس غرور می کنمز تنگنای بی کسی ساده عبور می...

این تیره بختی از سر ما بر نمی گردد چرا؟بر کام ما این چرخ باز...

گفتم غزلی از تو بگویم که بخوانیشاید به دلت رحم بیفتد، و بمان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط