همه‌ی ما در وجودِ مادرانمان روزگاری را زیسته‌ایم!

همه‌ی ما در وجودِ مادرانمان روزگاری را زیسته‌ایم!
و من دارم به همان سی و هشت هفته‌ی اولم فکر می‌کنم!
آنجا اکسیژن نبود... مادرم نَفَسش را به من داد!
خونی در رگهای من ندویده بود... مادرم خونش را در رگانم ریخت!
تکه ای گوشت بودم بی استخوان... مادرم قید دندان و استخوانهایش را زد تا گوشتِ بی‌‌شکلِ تنِ من جان بگیرد!
در یک کیسه‌ی تنگ و تاریک آنقدر عشق به جانم ریخت و آنقد مهربانانه نوازشم کرد و با صدای زیبایش صدایم زد که انگار کردم در آرام ترین و وسیع ترین اقیانوسِ جهان شناورم!
اقیانوسِ بی‌انتهای مهرِ مادری!
ماهیِ این مهر شدم و آرزو کردم هرگز کسی از آب نگیردَم!
برای همین لحظه‌ی تولدم نفسم بند آمد!
حتا گریه هم نکردم!
اما باز این مادرم بود که آرامم کرد!
نَفَس به نَفَسم داد!
آن روزهای اول مادرم خوشحال بود از تولدِ فرزندی که ندیده عاشقش شده بود و من دلتنگ بودم که از وجود مادرم جدا شده‌ام!
و هربار از آغوشش جدا میشدم میگریستم!
این همه سال گذشته و من هنوز به آغوش مادرم معتادم!
و هروقت از آغوشش دور میشوم وجودم درد میگیرد و میگِریَم!
من به مهرِ مادری معتادم که بیست و دوسال پیش دنیا یک نوزاد سیاه و کبود که نفس هم نمیکشید تحویلش داد و او حالا مرا تحویل این دنیا داده است!
مادرم یک عمر است همه‌جا با من است و دارم فکر میکنم هیچ فرزندی هرگز از اقیانوسِ مهرِ مادری دور نمیشود مگر زمانی که دیگر به چشم‌های دریاییِ مادرش نگاه نکند!
مادر مهربان و زیبایم!
که هنوز با قهرم آشتی میکنی و با ناخَلَفی‌ام مهربانی!
روزت مبارک!
دیدگاه ها (۱)

سلطان غم چشم و چراغم مادرتنها گل گلزار باغم مادربعد از خدا ت...

بچه که بودیم،وقتی مریض میشدیم،وقتی آقادکترمیپرسید بگو کجات د...

سرم را نه ظلم می تواند خم کند، نه مرگ، نه ترس؛ سرم فقط برای ...

♣ ♥ یـــــــــــادگــــــــاریـــــــــــــــــــــ♥ ♣ :‌ فر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط