مادرش الزایمر داشت

مادرش الزایمر داشت
بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر همین ببریمت آسایشگاه سالمندان
مادر گفت چه بیماری ؟
گفت آلزایمر
گفت یعنی همچیو فراموش میکنی
مادر گفت مثل اینکه خودتم همین بیماری رو داری
گفت : چطور ؟
مادر گفت انگار یادت رفته با چه زحمتی بزرگت کردم ...
چقدر سختی کشیدم تا بزرگ بشی ...
کمر خم کردم تا قد راست کنی ...
پسر رفت تو ی فکر ...
برگشت به مادرش گفت : مادر منو ببخش
گفت : براچی ؟
گفت : به خاطر کاری که میخواستم بکنم
مادر گفت :
من که چیزی یادم نمیاد......


در رفاقت مادر بی همتاست.....
چون شیری که داد را هیچ وقت پس نگرفت.....
دیدگاه ها (۲۰)

سناریو جونگکوک

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❺_بخش دوم_ از کشویم یک پد بهداشتی برمی‌دارم می‌چ...

مادرش آلزایمر داشت بهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر ...

مادرش آلزایمر داشت... بهش گفت: مادر یه بیماری داری . باید بخ...

مادرش آلزایمر داشتبهش گفت مادر یه بیماری داری . باید بخاطر ه...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزایمر داشت...بهش گفت مادر یه بیماری داری،باید بخاطر ...

مادرش الزايمر داشت...بهش گفت مادر يه بيماري داري،بايد بخاطر ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط