لوسیا نفس کوتاهی کشید صدایش لرزید اما سعی کرد محکم باشه
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²¹.
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا نفس کوتاهی کشید، صدایش لرزید اما سعی کرد محکم باشه:
_ فقط گفتم، من کار اشتباهی نکردم!
جونگکوک با همان نیشخند سرد، قدمی جلو آمد و ناگهان با فشار دستش زیر چانه اش او را به سمت کنار پرده هل داد، طوری که صدای لرزش پارچه در فضا پیچید. با چشمانی حسابگر و جدی رو به لوکاس گفت:
_ تو گذاشتی بیاد داخل؟
لوکاس دست از دیوار برداشت، آرام سرش را به طرف جونگکوک چرخاند و با لبخند نصفهای گفت:
_ در ازاش قبول کرده پارتنر امشبم بشه!
جونگکوک ابروهایش کمکم بالا رفت، چهرهاش برای چند لحظه از سردی فاصله گرفت، کمی عقبتر رفت و قبل از اینکه دستش پردهی قرمز را کنار بزند، با طعنه گفت:
_ حداقل بفرستش لباس مناسب بپوشه، بعد بفرستش داخل.
همان لحظه لوسیا، بهتزده و عصبی، به او نزدیک شد. صدایش لرزید، اما از خشم پر شده بود:
_ من فقط اومدم باهات حرف بزنم، نه اینکه باهاتون تو مهمونی خوشگذرونی کنم!
جونگکوک مکث کرد، بعد، نگاهش را دقیق روی چهرهی او دوخت:
_ وقتی پاتو گذاشتی تو خونهی من، باید به فکر ریختت میکردی!
و بدون هیچ کلمهی دیگری، پشت کرد و از بین پرده گذشت. نور بیرون برای لحظهای روی چهرهاش افتاد و بعد ناپدید شد.
دقایق آرامی گذشت. صدای نفسهای لوسیا سنگین شده بود، قلبش تند میزد. با عصبانیت مسیر حرکت جونگکوک را مینگریست، بعد نگاهش رو تیز به لوکاس دوخت:
_عمراً کاری که گفت رو انجام بدم.
لوکاس بیهیچ احساس آشکاری، قدمی جلو گذاشت. فاصلهشان کمتر شد. صدایش نرم و آرام بود، اما در تهش چیزی از تهدید موج میزد:
_ همین کارات باعث شد هشدار قرمز رو دریافت کنی...راه بیوفت.
او بیاختیار نگاهش را ازش گرفت، اخمش را پنهان کرد و بیجواب دنبالش رفت. مسیر باریکی پشت سالن بود، نور لامپها زرد و کمجان، سایهی لوکاس جلوتر حرکت میکرد.
به اتاقی رسیدند که در نیمهباز بود؛ لوکاس در را کامل باز کرد، داخل را نشان داد.
هر لباسی درون آن، زیباتر و خطرناکتر از لباس قبلی بود. میانشان یک لباس بلند مشکی براق روی مانکن دیده میشد، یقه باز، آستین کوتاه، با برشهای نامحسوس در کنارهها، و پارچهای که زیر نور، مثل آب روی پوست حرکت میکرد. در کنارش جفتی کفش پاشنهبلند نقرهای قرار داشت، و روی میز کوچکی، یک گردنبند ظریف با سنگ سرخ و زیبا.
اصلا حق پوشیدن همچین چیزی رو داشت؟
تو آینه نگاهی به خودش کرد، لباسای تو تنش اصلا به فضا و آدم های اینجا تشابهی نداشت، همین فکر باعث شد بفهمه یکی از اونا نیست، حتی اگه ظاهر سازی کنه.
ادامه دارد...
زیبا رو ها نتم رو به پایانه و تونستم همین دو پارت رو آماده کنم.
اگه تونستم یه یکی وصلی چیزی شم میفرستم❤️
حمایت هم یادتون نره🎀
.𝕽𝖊𝖉 𝕬𝖑𝖆𝖗𝖒.
፨𝑅𝑒𝑑 𝐴𝑙𝑎𝑟𝑚፨
لوسیا نفس کوتاهی کشید، صدایش لرزید اما سعی کرد محکم باشه:
_ فقط گفتم، من کار اشتباهی نکردم!
جونگکوک با همان نیشخند سرد، قدمی جلو آمد و ناگهان با فشار دستش زیر چانه اش او را به سمت کنار پرده هل داد، طوری که صدای لرزش پارچه در فضا پیچید. با چشمانی حسابگر و جدی رو به لوکاس گفت:
_ تو گذاشتی بیاد داخل؟
لوکاس دست از دیوار برداشت، آرام سرش را به طرف جونگکوک چرخاند و با لبخند نصفهای گفت:
_ در ازاش قبول کرده پارتنر امشبم بشه!
جونگکوک ابروهایش کمکم بالا رفت، چهرهاش برای چند لحظه از سردی فاصله گرفت، کمی عقبتر رفت و قبل از اینکه دستش پردهی قرمز را کنار بزند، با طعنه گفت:
_ حداقل بفرستش لباس مناسب بپوشه، بعد بفرستش داخل.
همان لحظه لوسیا، بهتزده و عصبی، به او نزدیک شد. صدایش لرزید، اما از خشم پر شده بود:
_ من فقط اومدم باهات حرف بزنم، نه اینکه باهاتون تو مهمونی خوشگذرونی کنم!
جونگکوک مکث کرد، بعد، نگاهش را دقیق روی چهرهی او دوخت:
_ وقتی پاتو گذاشتی تو خونهی من، باید به فکر ریختت میکردی!
و بدون هیچ کلمهی دیگری، پشت کرد و از بین پرده گذشت. نور بیرون برای لحظهای روی چهرهاش افتاد و بعد ناپدید شد.
دقایق آرامی گذشت. صدای نفسهای لوسیا سنگین شده بود، قلبش تند میزد. با عصبانیت مسیر حرکت جونگکوک را مینگریست، بعد نگاهش رو تیز به لوکاس دوخت:
_عمراً کاری که گفت رو انجام بدم.
لوکاس بیهیچ احساس آشکاری، قدمی جلو گذاشت. فاصلهشان کمتر شد. صدایش نرم و آرام بود، اما در تهش چیزی از تهدید موج میزد:
_ همین کارات باعث شد هشدار قرمز رو دریافت کنی...راه بیوفت.
او بیاختیار نگاهش را ازش گرفت، اخمش را پنهان کرد و بیجواب دنبالش رفت. مسیر باریکی پشت سالن بود، نور لامپها زرد و کمجان، سایهی لوکاس جلوتر حرکت میکرد.
به اتاقی رسیدند که در نیمهباز بود؛ لوکاس در را کامل باز کرد، داخل را نشان داد.
هر لباسی درون آن، زیباتر و خطرناکتر از لباس قبلی بود. میانشان یک لباس بلند مشکی براق روی مانکن دیده میشد، یقه باز، آستین کوتاه، با برشهای نامحسوس در کنارهها، و پارچهای که زیر نور، مثل آب روی پوست حرکت میکرد. در کنارش جفتی کفش پاشنهبلند نقرهای قرار داشت، و روی میز کوچکی، یک گردنبند ظریف با سنگ سرخ و زیبا.
اصلا حق پوشیدن همچین چیزی رو داشت؟
تو آینه نگاهی به خودش کرد، لباسای تو تنش اصلا به فضا و آدم های اینجا تشابهی نداشت، همین فکر باعث شد بفهمه یکی از اونا نیست، حتی اگه ظاهر سازی کنه.
ادامه دارد...
زیبا رو ها نتم رو به پایانه و تونستم همین دو پارت رو آماده کنم.
اگه تونستم یه یکی وصلی چیزی شم میفرستم❤️
حمایت هم یادتون نره🎀
- ۴.۱k
- ۰۲ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط