پارت ۶
پارت ۶
یک هفته از آن ناهارِ عجیب گذشت. هفتهای که در آن، جیمین هر روز مرا به سالنِ خصوصی دعوت میکرد. هفتهای که در آن، سوآ هر روز با نگاههایِ زهرآگینتر، مرا زیر نظر داشت. هفتهای که در آن، من دیگر نمیدانستم که خدمتکارم یا مهمان، اسیرم یا چیزی دیگر.
صبحها را با کارهایِ معمولی شروع میکردم؛ ظرفها، گردگیری، واکسِ کفشها. اما ساعتِ ۱۲، همهچیز تغییر میکرد. جیمین پشتِ میزِ سالن مینشست، من روبرویش، و ما حرف میزدیم. نه از مافیا، نه از قمار، نه از پدرم. از چیزهایِ ساده؛ کتابهایی که خوانده بود، فیلمهایی که دیده بود، غذایی که دوست داشت. انگار که ما دو آدمِ معمولی بودیم در یک دنیایِ معمولی، نه یک رئیسِ مافیا و یک خدمتکارِ بردهشده.
اما هر بار که سوآ وارد میشد، آن توهمِ شیرین، مثل حباب میترکید.
امروز، سوآ زودتر از همیشه آمد. من داشتم میز را مرتب میکردم که درِ سالن بدونِ کوبه باز شد و سوآ با لباسِ مشکیِ کوتاه و چشمانی که از خشم میسوخت، وارد شد. این بار، حتی لبخندِ مصنوعیاش را هم نیاورده بود. صورتش سفید و کشیده بود، انگار که تمامِ شب را به فکر کردنِ به این لحظه گذرانده بود.
«جیمین،» صدایش مثل تیغ بود، «ما باید حرف بزنیم. تنها.»
جیمین بدون اینکه از جایش بلند شود، نگاهش را به من دوخت و بعد به سوآ گفت: «هر چی داری، همین جا بگو. آت میمونه.»
سوآ نگاهش را مثل چاقویی به سمتِ من پرتاب کرد. نگاهش را حس کردم که پوستِ صورتم را میسوزاند. «تو با این خدمتکار ناهار میخوری؟ جلویِ همه؟ میدونی خدمتکارا چه میگن؟ میدونی آدمایِ تو چه فکری میکنن؟ من دوستدخترت هستم، جیمین. نه یه خدمتکارِ بیریشه. اگه میخوای با من باشی، باید انتخاب کنی.»
من نفسم را حبس کردم. دستانم، زیرِ میز، مشت شده بودند. نمیدانستم جیمین چه جوابی میدهد. اما جیمین فقط با همان آرامشِ همیشگی، بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد، گفت: «سوآ، تو از اول میدونستی که من کسی نیستم که کسی مجبورم کنه انتخاب کنم. اگر از این وضعیت ناراضی هستی، در باز است.»
سکوتِ سنگینی در سالن پیچید. صورتِ سوآ، از سفید به قرمز تغییر کرد. نگاهش را به من دوخت، با نگاهی که میگفت: «این تقصیر توست.» اما چیزی نگفت. فقط با پاشنههای بلندش، محکمتر از همیشه، از سالن خارج شد و در را پشتِ سرش کوبید. صدایِ بسته شدنِ در، مثل یک تیرِ خلاص در سالن پیچید.
من هنوز نفسم را بیرون نداده بودم. جیمین به من نگاه کرد و لبخندِ کوتاهی زد. لبخندی که خستگیِ عمیقی پشتِ خودش پنهان کرده بود. «نگران نباش. سوآ از این حرفها زیاد زده. فردا دوباره برمیگرده با یه کادوی گرانقیمت و یه لبخندِ مصنوعی.»
گفتم: «اما تو بهش گفتی که بره...»
«گفتم در بازه. نه اینکه بره. فرق داره.»
نگاهش کردم. این مرد، با همهی قدرت و بیرحمیاش، باز هم سوآ را نگه میداشت. چرا؟ از سرِ عادت؟ از سرِ تنهایی؟ یا از سرِ چیزی که من نمیفهمیدم؟
آن شب، وقتی به اتاقِ کوچکم برگشتم، دیگر نتوانستم سکوت کنم. روی تخت نشستم و به دیوارِ خالی خیره شدم. به این فکر کردم که چرا جیمین، با وجودِ اینکه سوآ را فقط یک طعمهی پولپرست میداند، هنوز او را رها نمیکند. آیا او هم مثلِ من در این عمارت زندانی بود؟ با این تفاوت که قفسِ او از طلا ساخته شده بود و قفسِ من از چوبِ ارزان؟
ساعتِ ۱۱ بود که درِ اتاقم بدونِ کوبه باز شد. جیمین، بدون کت، با پیراهنِ سفیدِ چروکخورده، در چارچوب ایستاد. چشمانش خستهتر از همیشه بود. سایههایِ سنگینی زیرِ چشمهایش نشسته بود.
«نمیتونی بخوابی؟» پرسید.
«نه،» گفتم، «و تو هم نه.»
وارد شد و روی لبهی تخت نشست. فاصلهی کمی بین ما بود، اما این بار، آن فاصله، سنگینتر از همیشه بود. چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «سوآ رو رها نمیکنم، چون تنها کسیه که توی این دنیا، من رو به خاطرِ خودم نمیخواد. پولم رو میخواد. قدرتام رو میخواد. و این... این راحتتره. چون میدونم که با پول و قدرت، میتونم نگهش دارم.»
گفتم: «اما تو گفتی که از پول و قدرت متنفری.»
«متنفرم، اما بلد نیستم بدونِ اونها زندگی کنم. مثلِ ماهیای که از آب میترسه، ولی توی آب شنا میکنه.»
نگاهش کردم. در چشمانِ خستهاش، چیزی دیدم که تا به حال ندیده بودم. آسیبپذیری. جیمین، رئیسِ مافیا، مردی که همه ازش میترسیدند، در اتاقِ کوچکِ یک خدمتکار، داشت به من اعتراف میکرد که از زندگیِ خودش میترسد.
نمیدانستم چه بگویم. اما دستم، بدونِ اینکه فکر کند، به سمتِ دستِ او رفت. انگشتانم را روی دستِ سردش گذاشتم. جیمین نگاهش را به دستِ من دوخت، بعد به چشمهایم.
(ادامه در کامنت)
یک هفته از آن ناهارِ عجیب گذشت. هفتهای که در آن، جیمین هر روز مرا به سالنِ خصوصی دعوت میکرد. هفتهای که در آن، سوآ هر روز با نگاههایِ زهرآگینتر، مرا زیر نظر داشت. هفتهای که در آن، من دیگر نمیدانستم که خدمتکارم یا مهمان، اسیرم یا چیزی دیگر.
صبحها را با کارهایِ معمولی شروع میکردم؛ ظرفها، گردگیری، واکسِ کفشها. اما ساعتِ ۱۲، همهچیز تغییر میکرد. جیمین پشتِ میزِ سالن مینشست، من روبرویش، و ما حرف میزدیم. نه از مافیا، نه از قمار، نه از پدرم. از چیزهایِ ساده؛ کتابهایی که خوانده بود، فیلمهایی که دیده بود، غذایی که دوست داشت. انگار که ما دو آدمِ معمولی بودیم در یک دنیایِ معمولی، نه یک رئیسِ مافیا و یک خدمتکارِ بردهشده.
اما هر بار که سوآ وارد میشد، آن توهمِ شیرین، مثل حباب میترکید.
امروز، سوآ زودتر از همیشه آمد. من داشتم میز را مرتب میکردم که درِ سالن بدونِ کوبه باز شد و سوآ با لباسِ مشکیِ کوتاه و چشمانی که از خشم میسوخت، وارد شد. این بار، حتی لبخندِ مصنوعیاش را هم نیاورده بود. صورتش سفید و کشیده بود، انگار که تمامِ شب را به فکر کردنِ به این لحظه گذرانده بود.
«جیمین،» صدایش مثل تیغ بود، «ما باید حرف بزنیم. تنها.»
جیمین بدون اینکه از جایش بلند شود، نگاهش را به من دوخت و بعد به سوآ گفت: «هر چی داری، همین جا بگو. آت میمونه.»
سوآ نگاهش را مثل چاقویی به سمتِ من پرتاب کرد. نگاهش را حس کردم که پوستِ صورتم را میسوزاند. «تو با این خدمتکار ناهار میخوری؟ جلویِ همه؟ میدونی خدمتکارا چه میگن؟ میدونی آدمایِ تو چه فکری میکنن؟ من دوستدخترت هستم، جیمین. نه یه خدمتکارِ بیریشه. اگه میخوای با من باشی، باید انتخاب کنی.»
من نفسم را حبس کردم. دستانم، زیرِ میز، مشت شده بودند. نمیدانستم جیمین چه جوابی میدهد. اما جیمین فقط با همان آرامشِ همیشگی، بدون اینکه نگاهش را از سوآ بردارد، گفت: «سوآ، تو از اول میدونستی که من کسی نیستم که کسی مجبورم کنه انتخاب کنم. اگر از این وضعیت ناراضی هستی، در باز است.»
سکوتِ سنگینی در سالن پیچید. صورتِ سوآ، از سفید به قرمز تغییر کرد. نگاهش را به من دوخت، با نگاهی که میگفت: «این تقصیر توست.» اما چیزی نگفت. فقط با پاشنههای بلندش، محکمتر از همیشه، از سالن خارج شد و در را پشتِ سرش کوبید. صدایِ بسته شدنِ در، مثل یک تیرِ خلاص در سالن پیچید.
من هنوز نفسم را بیرون نداده بودم. جیمین به من نگاه کرد و لبخندِ کوتاهی زد. لبخندی که خستگیِ عمیقی پشتِ خودش پنهان کرده بود. «نگران نباش. سوآ از این حرفها زیاد زده. فردا دوباره برمیگرده با یه کادوی گرانقیمت و یه لبخندِ مصنوعی.»
گفتم: «اما تو بهش گفتی که بره...»
«گفتم در بازه. نه اینکه بره. فرق داره.»
نگاهش کردم. این مرد، با همهی قدرت و بیرحمیاش، باز هم سوآ را نگه میداشت. چرا؟ از سرِ عادت؟ از سرِ تنهایی؟ یا از سرِ چیزی که من نمیفهمیدم؟
آن شب، وقتی به اتاقِ کوچکم برگشتم، دیگر نتوانستم سکوت کنم. روی تخت نشستم و به دیوارِ خالی خیره شدم. به این فکر کردم که چرا جیمین، با وجودِ اینکه سوآ را فقط یک طعمهی پولپرست میداند، هنوز او را رها نمیکند. آیا او هم مثلِ من در این عمارت زندانی بود؟ با این تفاوت که قفسِ او از طلا ساخته شده بود و قفسِ من از چوبِ ارزان؟
ساعتِ ۱۱ بود که درِ اتاقم بدونِ کوبه باز شد. جیمین، بدون کت، با پیراهنِ سفیدِ چروکخورده، در چارچوب ایستاد. چشمانش خستهتر از همیشه بود. سایههایِ سنگینی زیرِ چشمهایش نشسته بود.
«نمیتونی بخوابی؟» پرسید.
«نه،» گفتم، «و تو هم نه.»
وارد شد و روی لبهی تخت نشست. فاصلهی کمی بین ما بود، اما این بار، آن فاصله، سنگینتر از همیشه بود. چند لحظه سکوت کرد، بعد گفت: «سوآ رو رها نمیکنم، چون تنها کسیه که توی این دنیا، من رو به خاطرِ خودم نمیخواد. پولم رو میخواد. قدرتام رو میخواد. و این... این راحتتره. چون میدونم که با پول و قدرت، میتونم نگهش دارم.»
گفتم: «اما تو گفتی که از پول و قدرت متنفری.»
«متنفرم، اما بلد نیستم بدونِ اونها زندگی کنم. مثلِ ماهیای که از آب میترسه، ولی توی آب شنا میکنه.»
نگاهش کردم. در چشمانِ خستهاش، چیزی دیدم که تا به حال ندیده بودم. آسیبپذیری. جیمین، رئیسِ مافیا، مردی که همه ازش میترسیدند، در اتاقِ کوچکِ یک خدمتکار، داشت به من اعتراف میکرد که از زندگیِ خودش میترسد.
نمیدانستم چه بگویم. اما دستم، بدونِ اینکه فکر کند، به سمتِ دستِ او رفت. انگشتانم را روی دستِ سردش گذاشتم. جیمین نگاهش را به دستِ من دوخت، بعد به چشمهایم.
(ادامه در کامنت)
- ۱۹۷
- ۲۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط