پا به کوچه که می گذاری خطوط منحنی موازی را می بینی که در

پا به کوچه که می گذاری خطوط منحنی موازی را می بینی که در آن تاریک و روشن صبح، روی سطح کوچه، هزار رنگین کمان کشیده اند. هزار رنگین کمان خاکستری، قهوه ای، تیره، خاکی. به یاد صدایی می افتی که نیمه شب گاهی سر زده وارد اتاقت می شد. خش خشی ملایم با فاصله ی یکسان از دور، از نزدیک، از پشت پنجره. و تو فکر می کردی خواب می بینی. پتو را روی سرت می کشیدی و خود را به خواب می زدی تا سرانجام خوابت ببرد و خواب مردی را ببینی که با لباسی به رنگ نارنجی در کوچه ساز می زند. تا تو هر صبح بر روی رنگین کمانی غمگین قدم بگذاری...
دیدگاه ها (۱)

سناریو: ماه سرخ

چرا رنگین کمان؟ اولین کسی که به طور جدی در باره این مسئله م...

....نرسیده به درخت،کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر استو د...

عاشقی دل می دهد معشوقه ای دل می برد بُرد در بُرد است و من مشغول حسرت بُردنم

من...عشق را خواب دیده ام...در خورشید باران‌ می بارید!در ابر ...

خانه دوست کجاست؟ "در فلق بود که پرسیدسوارآسمان مکثی کرد.رهگذ...

رهگذر شاخه‌ی نوری که به لب داشت به تاریکی شن‌ها بخشیدو به ان...

خانه دوست کجاست ؟در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. ر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط