My professor
My professor
Chapter:2
Part:110
چند ساعتی از شروع مهمونی گذشته بود
لیانا کادو هاشو باز کرده بود و شمعش رو هم فوت کرده بود
ولی هنوز مهمونی ادامه داشت
بعد از تمدید رژم از دستشویی دراومدم
همینطور که به طرف سالن میرفتم یهو چشمم به راه پله ای خورد که به بالا میرفت
بدون فکر کردن رفتم بالا
هر چی میرفتم بالا صدای همهمه و موسیقی کمتر میشد
تا وارد راهرو شدم چشمم خورد به یه بالکن
در بزرگ شیشه ای رو باز کردم و وارد بالکن شدم
نسیم خنکی به صورتم خورد
دو دستم رو روی نرده سنگی گذاشتم و به سئول خیره شدم
منظره قشنگی بود
...:امشب میدرخشی درست مثل ماه
صدای آشنایی باعث شد به خودم بیام
بی نهایت اشنا
آروم برگشتم
و با شخصی رو به رو شدم که یه زمانی تمام قلب من رو برای خودش کرده بود
پیرهن مشکی رنگش که از جنس ساتن بود زیر نور ماه میدرخشید
دو تا دکمه ی اول پیرهنش باز بود و ترقوه هاشو به نمایش میزاشت
چشمامو بستم
هیزل:همین میشه دیگه...وقتی شبا دیر میخوابی انتظار داری توهم نزنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد زیر لب گفتم:
هیزل:واقعا که هیزل از امشب دیگه باید زود بخوابی
چشمام هنوز بسته بود
چون میترسیدم اگر بازشون کنم
هنوزم کنارم باشه
آروم پلک هامو از هم فاصله دادم
ولی هنوزم اونجا بود و با چشمای تیله ای نگاهم میکرد
لبخند قشنگی روی لبش بود
ناخودآگاه بغض کردم
هیزل:چه توهم قشنگی...کاشکی واقعی میبود
برگشت و به ماه نگاه کرد
فکر میکرد توهم زده
ولی بعد از چند ثانیه یهو تو بغل نرمی فرو رفت
و صدای بمی تو بالکن پیچید
جونگکوک:اینقدر خوشگلم که فکر میکنی توهمم؟
ادامه دارد....
خب خب
به مناسبت تولد جونگکوک کاری کردم بال درارید
(نانازیا دو روزه نت نداشتم برای همین نتونستم آپلود کنم)
حمایت فراموش نشه ✨
#رمان #فیک #فیکشن
Chapter:2
Part:110
چند ساعتی از شروع مهمونی گذشته بود
لیانا کادو هاشو باز کرده بود و شمعش رو هم فوت کرده بود
ولی هنوز مهمونی ادامه داشت
بعد از تمدید رژم از دستشویی دراومدم
همینطور که به طرف سالن میرفتم یهو چشمم به راه پله ای خورد که به بالا میرفت
بدون فکر کردن رفتم بالا
هر چی میرفتم بالا صدای همهمه و موسیقی کمتر میشد
تا وارد راهرو شدم چشمم خورد به یه بالکن
در بزرگ شیشه ای رو باز کردم و وارد بالکن شدم
نسیم خنکی به صورتم خورد
دو دستم رو روی نرده سنگی گذاشتم و به سئول خیره شدم
منظره قشنگی بود
...:امشب میدرخشی درست مثل ماه
صدای آشنایی باعث شد به خودم بیام
بی نهایت اشنا
آروم برگشتم
و با شخصی رو به رو شدم که یه زمانی تمام قلب من رو برای خودش کرده بود
پیرهن مشکی رنگش که از جنس ساتن بود زیر نور ماه میدرخشید
دو تا دکمه ی اول پیرهنش باز بود و ترقوه هاشو به نمایش میزاشت
چشمامو بستم
هیزل:همین میشه دیگه...وقتی شبا دیر میخوابی انتظار داری توهم نزنی؟
چند ثانیه سکوت کردم
بعد زیر لب گفتم:
هیزل:واقعا که هیزل از امشب دیگه باید زود بخوابی
چشمام هنوز بسته بود
چون میترسیدم اگر بازشون کنم
هنوزم کنارم باشه
آروم پلک هامو از هم فاصله دادم
ولی هنوزم اونجا بود و با چشمای تیله ای نگاهم میکرد
لبخند قشنگی روی لبش بود
ناخودآگاه بغض کردم
هیزل:چه توهم قشنگی...کاشکی واقعی میبود
برگشت و به ماه نگاه کرد
فکر میکرد توهم زده
ولی بعد از چند ثانیه یهو تو بغل نرمی فرو رفت
و صدای بمی تو بالکن پیچید
جونگکوک:اینقدر خوشگلم که فکر میکنی توهمم؟
ادامه دارد....
خب خب
به مناسبت تولد جونگکوک کاری کردم بال درارید
(نانازیا دو روزه نت نداشتم برای همین نتونستم آپلود کنم)
حمایت فراموش نشه ✨
#رمان #فیک #فیکشن
- ۳۴۷
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط