رمان زیبا تر از الماس

رمان زیبا تر از الماس

پارت ۷۲

مامان دیانا: بدبخت شدم

ارسلان: سلام با نفس نفس

مامان دیانا: اگه جیزی بشه چی کار کنم (گریه)

ارسلان: از اون بعضی که داشتم صدام لرزش پیدا کرده بود سعی کردم پنهانش کنم و گفتم چیزیش نمیشه داشتم از نگرانی سکته میکردم به مادرش گفتم شما برید خونه من هستم

مامان دیانا: تمام زندگیم تو اوت اتاق خوابیده من چطوری برم خونه

ارسلان: اون یه مادره من داشتم جی میگفتم بهش میگفتم بچتو ول کن برو

...چند مدت بعد ...

مامان دیانا: پسرم من میرم نمازخونه

ارسلان: باشه ای گفتم دلم میخواست برم ببینمش با کلی التماس راضیشون کردم برم ببینمش
دیدگاه ها (۰)

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۳مامان دیانا: تو نماز خونه نشسته...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۴پیره مرد:شیده پسر ارسلان: من تم...

رمان زیبا تر از الماس پارت ۷۱ارسلان: داشتم با مدیر عامل شرکت...

اردیا💔🥺😭اصکی ممنوع ❌️اردیامو میخوام اردیااااام💔💔#به_امید_باز...

وای بچه ها امروز مامانم گفتش که از کدوم هوش مصنوعی ایرانی اس...

قهوه آتشین °پارت پنجم°ویو چویا:اومدم بیرون از آژانس که گریم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط