P14
P14
طناز چند قدم پشت سر جئون راه میرفت. راهروی اصلی عمارت هنوز خلوت بود و صدای قدمهایشان روی سنگهای سرد میپیچید.
طناز بالاخره جرئت کرد سؤال کند.
— ارباب...
جئون بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— چی؟
— کجا میریم؟
جئون چند لحظه سکوت کرد.
بعد ایستاد.
طناز هم متوقف شد.
جئون برگشت و نگاهش از سر تا پای طناز گذشت؛ نه با تحسین، بلکه با همان نگاه سرد و دقیق همیشگی.
— بیرون.
طناز منتظر توضیح بیشتری ماند.
اما جئون فقط گفت:
— خوشم نمیاد همسرم با این لباس توی عمارت بچرخه.
طناز به لباس سادهاش نگاه کرد.
— ولی... این لباس رو اجوما بهم داده.
— میدونم.
— پس چرا...
جئون حرفش را قطع کرد.
— چون من دستور دادم.
طناز ساکت شد.
جئون به کانگ که کمی دورتر منتظر بود نگاه کرد.
— ماشین رو آماده کن.
— چشم، ارباب.
کانگ رفت.
طناز آرام پرسید:
— یعنی باید لباس دیگهای بپوشم؟
جئون نگاهش کرد.
— بله.
— چه لباسی؟
— لباسی که مناسب همسر ارباب باشه.
طناز چیزی نگفت.
جئون دوباره راه افتاد.
چند قدم بعد، بدون اینکه نگاهش کند، اضافه کرد:
— امروز میریم خرید.
طناز با تعجب پشت سرش راه افتاد.
— خرید؟
— بله.
— ولی من چیزی لازم ندارم...
جئون ایستاد.
طناز دوباره به او رسید.
جئون با همان چهرهی سرد گفت:
— من ازت نپرسیدم چی لازم داری.
مکث کوتاهی کرد.
— گفتم میریم خرید.
طناز لبهایش را به هم فشرد.
— بله، ارباب.
جئون راه افتاد.
و طناز هنوز نمیدانست قرار است برای اولین بار وارد دنیای بیرون از عمارت شود؛ آن هم در کنار مردی که سه روز دیگر قرار بود شوهرش باشد.
طناز چند قدم پشت سر جئون راه میرفت. راهروی اصلی عمارت هنوز خلوت بود و صدای قدمهایشان روی سنگهای سرد میپیچید.
طناز بالاخره جرئت کرد سؤال کند.
— ارباب...
جئون بدون اینکه برگردد، جواب داد:
— چی؟
— کجا میریم؟
جئون چند لحظه سکوت کرد.
بعد ایستاد.
طناز هم متوقف شد.
جئون برگشت و نگاهش از سر تا پای طناز گذشت؛ نه با تحسین، بلکه با همان نگاه سرد و دقیق همیشگی.
— بیرون.
طناز منتظر توضیح بیشتری ماند.
اما جئون فقط گفت:
— خوشم نمیاد همسرم با این لباس توی عمارت بچرخه.
طناز به لباس سادهاش نگاه کرد.
— ولی... این لباس رو اجوما بهم داده.
— میدونم.
— پس چرا...
جئون حرفش را قطع کرد.
— چون من دستور دادم.
طناز ساکت شد.
جئون به کانگ که کمی دورتر منتظر بود نگاه کرد.
— ماشین رو آماده کن.
— چشم، ارباب.
کانگ رفت.
طناز آرام پرسید:
— یعنی باید لباس دیگهای بپوشم؟
جئون نگاهش کرد.
— بله.
— چه لباسی؟
— لباسی که مناسب همسر ارباب باشه.
طناز چیزی نگفت.
جئون دوباره راه افتاد.
چند قدم بعد، بدون اینکه نگاهش کند، اضافه کرد:
— امروز میریم خرید.
طناز با تعجب پشت سرش راه افتاد.
— خرید؟
— بله.
— ولی من چیزی لازم ندارم...
جئون ایستاد.
طناز دوباره به او رسید.
جئون با همان چهرهی سرد گفت:
— من ازت نپرسیدم چی لازم داری.
مکث کوتاهی کرد.
— گفتم میریم خرید.
طناز لبهایش را به هم فشرد.
— بله، ارباب.
جئون راه افتاد.
و طناز هنوز نمیدانست قرار است برای اولین بار وارد دنیای بیرون از عمارت شود؛ آن هم در کنار مردی که سه روز دیگر قرار بود شوهرش باشد.
- ۱۰۶
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط