# فصل اول: اعتراف در تاریکی
# فصل اول: اعتراف در تاریکی
نمای بیرونی ویلای پدر سینا، زیر نور ماه، شبیه به یک دژ متروکه به نظر میرسید. ماشین نازنین با صدای ترمزِ کوتاهی جلوی در ایستاد. نازنین با قلبی که به شدت میتپید، از ماشین پیاده شد. او سینا را میشناخت؛ سینا همیشه با لبخند میآمد، سینا همیشه آن کسی بود که با یک شوخی، خندهی همهی گروه را در میآورد. اما صدای لرزان و شکسته شدهی او در تلفن، چیزی را در وجود نازنین به لرزه انداخته بود.
سینا را کنار دیوار سنگی ویلا پیدا کرد. زیر نور کمسوی چراغهای باغ، سینا شبیه یک سایهی درهمشکسته بود. کلاهش را روی سرش کشیده بود و سرش را پایین انداخته بود.
نازنین با قدمهای تند به سمت او رفت. «سینا! چی شده؟ چرا اینجایی؟ صدات چرا اونجوری بود؟»
سینا سرش رو بلند نکرد. فقط نفسهایش را با صدا میکشید، انگار که اکسیژن برایش سنگین شده باشد. نازنین با عصبانیت و نگرانی، دست او را گرفت تا او را بلند کند. «بگو دیگه! داری منو میکشی! اگه چیزی شده، اگه... اگه یه اتفاقی افتاده بگو!.»
سینا ناگهان سرش را بلند کرد. نازنین از دیدن چشمهای او از جا خورد. چشمهای سینا که همیشه پر از شیطنت و زندگی بود، حالا فقط سیاه و خالی بودند؛ مثل دو حفرهی عمیق که هیچ نوری در آنها نیست.
«نازنین...» صدایش خشدار بود، مثل سایش سنگ روی سنگ. «من یه گهی خوردم که موندم توش... یه گهی که دیگه هیچوقت نمیتونم از زیرش بیام بیرون.»
نازنین با اصرار و کمی ترس، دستهایش را محکمتر گرفت. «بگو سینا! من حرفاتو نگه میدارم. هر چی باشه ما با همیم. فقط بگو چی شده که اینقدر داری خودت رو میکشی؟»
سینا تکانی خورد، انگار که نازنین با هر کلمهاش دارد او را با چوب میزند. او سعی کرد از نگاه نازنین فرار کند، اما نازنین اجازه نمیداد. او میدانست که پشت این سکوت، یک فاجعه پنهان شده است.
سینا با صدایی که از شدت فشار، به جیغی تبدیل میشد اما خودش را کنترل میکرد، زمزمه کرد: «اون بازی... اون شرطبندی لعنتی... من میخواستم شرکت بابام رو نجات بدم، میخواستم اون آدمای کثیف رو شکست بدم... اما...»
او مکث کرد. لرزش بدنش بیشتر شد. نازنین نفسش را در سینه حبس کرد.
و بعد، کلماتی که مثل بمب در سکوت شب منفجر شدند:
«من به اون دختره... به اون دختره که خدمتکار ویلای بابام بود... تجاوز کردم، نازنین... من... من واقعاً اون کار رو کردم...»
سکوت، سنگینتر از قبل، بین آنها حاکم شد. نازنین حس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. کلمات سینا مثل سم در رگهای او جریان یافت. او به مردی که همیشه برایش قهرمان بود، به اکیپ محبوبش، به آن آدم باحالی که همیشه همه را میخنداند، نگاه میکرد؛ اما حالا، او فقط یک آدم نابود شده بود که خودش را در گناه غرق کرده بود.
نازنین به سر خودش زد و گفت《وای سینا.. تو چیکار کردی وای وای وای سیناااا... چرا آخههههه... وای من چیکار کنم آخه.》
نازنین مثل دیوونه ها شده بود همینجوری راه میرفت و با خودش و سینا حرف میزد.
تا چند دیقه همینجوری بود که یه لحظه مکث کرد وایساد .. گفت:《یا اینکه... 》
بعد..
کنار سینا ایستاد. دستهایش که تا لحظهای سینا را نگه داشته بود، حالا از دستان سینا رها شده بودند رو روی شانه ی سینا گذاشت و آرام گفت:《هیچ اتفاقی نمیوفته، بهت قول میدم.》
نمای بیرونی ویلای پدر سینا، زیر نور ماه، شبیه به یک دژ متروکه به نظر میرسید. ماشین نازنین با صدای ترمزِ کوتاهی جلوی در ایستاد. نازنین با قلبی که به شدت میتپید، از ماشین پیاده شد. او سینا را میشناخت؛ سینا همیشه با لبخند میآمد، سینا همیشه آن کسی بود که با یک شوخی، خندهی همهی گروه را در میآورد. اما صدای لرزان و شکسته شدهی او در تلفن، چیزی را در وجود نازنین به لرزه انداخته بود.
سینا را کنار دیوار سنگی ویلا پیدا کرد. زیر نور کمسوی چراغهای باغ، سینا شبیه یک سایهی درهمشکسته بود. کلاهش را روی سرش کشیده بود و سرش را پایین انداخته بود.
نازنین با قدمهای تند به سمت او رفت. «سینا! چی شده؟ چرا اینجایی؟ صدات چرا اونجوری بود؟»
سینا سرش رو بلند نکرد. فقط نفسهایش را با صدا میکشید، انگار که اکسیژن برایش سنگین شده باشد. نازنین با عصبانیت و نگرانی، دست او را گرفت تا او را بلند کند. «بگو دیگه! داری منو میکشی! اگه چیزی شده، اگه... اگه یه اتفاقی افتاده بگو!.»
سینا ناگهان سرش را بلند کرد. نازنین از دیدن چشمهای او از جا خورد. چشمهای سینا که همیشه پر از شیطنت و زندگی بود، حالا فقط سیاه و خالی بودند؛ مثل دو حفرهی عمیق که هیچ نوری در آنها نیست.
«نازنین...» صدایش خشدار بود، مثل سایش سنگ روی سنگ. «من یه گهی خوردم که موندم توش... یه گهی که دیگه هیچوقت نمیتونم از زیرش بیام بیرون.»
نازنین با اصرار و کمی ترس، دستهایش را محکمتر گرفت. «بگو سینا! من حرفاتو نگه میدارم. هر چی باشه ما با همیم. فقط بگو چی شده که اینقدر داری خودت رو میکشی؟»
سینا تکانی خورد، انگار که نازنین با هر کلمهاش دارد او را با چوب میزند. او سعی کرد از نگاه نازنین فرار کند، اما نازنین اجازه نمیداد. او میدانست که پشت این سکوت، یک فاجعه پنهان شده است.
سینا با صدایی که از شدت فشار، به جیغی تبدیل میشد اما خودش را کنترل میکرد، زمزمه کرد: «اون بازی... اون شرطبندی لعنتی... من میخواستم شرکت بابام رو نجات بدم، میخواستم اون آدمای کثیف رو شکست بدم... اما...»
او مکث کرد. لرزش بدنش بیشتر شد. نازنین نفسش را در سینه حبس کرد.
و بعد، کلماتی که مثل بمب در سکوت شب منفجر شدند:
«من به اون دختره... به اون دختره که خدمتکار ویلای بابام بود... تجاوز کردم، نازنین... من... من واقعاً اون کار رو کردم...»
سکوت، سنگینتر از قبل، بین آنها حاکم شد. نازنین حس کرد زمین زیر پایش خالی شده است. کلمات سینا مثل سم در رگهای او جریان یافت. او به مردی که همیشه برایش قهرمان بود، به اکیپ محبوبش، به آن آدم باحالی که همیشه همه را میخنداند، نگاه میکرد؛ اما حالا، او فقط یک آدم نابود شده بود که خودش را در گناه غرق کرده بود.
نازنین به سر خودش زد و گفت《وای سینا.. تو چیکار کردی وای وای وای سیناااا... چرا آخههههه... وای من چیکار کنم آخه.》
نازنین مثل دیوونه ها شده بود همینجوری راه میرفت و با خودش و سینا حرف میزد.
تا چند دیقه همینجوری بود که یه لحظه مکث کرد وایساد .. گفت:《یا اینکه... 》
بعد..
کنار سینا ایستاد. دستهایش که تا لحظهای سینا را نگه داشته بود، حالا از دستان سینا رها شده بودند رو روی شانه ی سینا گذاشت و آرام گفت:《هیچ اتفاقی نمیوفته، بهت قول میدم.》
- ۴۸۸
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط