در دو چشمش گناه می خندید

در دو چشمش گناه می خندید
بر رخش نور ماه می خندید
در گذرگاه آن لبان خموش
شعله یی بی پناه می خندید
شرمناک و پر از نیازی گنگ
با نگاهی که رنگ مستی داشت
در دو چشمش نگاه کردم و گفت
باید از عشق حاصلی برداشت
سایه یی روی سایه یی خم شد
در نهانگاه رازپرور شب
نفسی روی گونه یی لغزید
بوسه یی شعله زد میان دو لب


♥فروغ فرخزاد♥
دیدگاه ها (۱۹)

عـشق...همیشہ ازاولش "عشـق" است...ولے یڪ روز چشم ڪہ باز میڪ...

کاش تکثیر می شدمبه چند عاشقیا چند شاعریا که چند دیوانه!من "ت...

بزدل‌ترین مرد کسی است که عشق را در زنی بیدار کندبدون اینکهقص...

هرکی الان چای میخوره جا منم خالی کنه هوس کردم کسی پیشم نیس ...

{ به آرامی نگاهی به اینه انداخت... آن اینه ی قدی، باعث شده ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط