رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق

رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت ششم | دو خاندان
خانه‌ی بزرگ خانواده‌ی جئون، آن شب بیش از همیشه ساکت بود.
جونگکوک وارد سالن شد و با تعجب مردی را دید که روبه‌روی پدرش نشسته بود.
مردی با کت مشکی، چهره‌ای جدی و نگاهی نافذ...
پدر لیانا.
جونگکوک با احترام سر خم کرد.
ـ «سلام.»
پدر لیانا فقط سرش را تکان داد.
چند دقیقه بعد، لیانا هم همراه محافظش وارد خانه شد.
وقتی چشمش به جونگکوک افتاد، هر دو با تعجب به هم خیره شدند.
ـ «تو اینجایی؟!»
ـ «تو اینجا چیکار می‌کنی؟»
پدر جونگکوک با صدایی محکم گفت:
ـ «بشینید.»
هیچ‌کدام حرفی نزدند و روبه‌روی هم نشستند.
پدر لیانا آرام گفت:
ـ «ما سال‌هاست با هم کار می‌کنیم.»
پدر جونگکوک ادامه داد:
ـ «خاندان ما رده‌ی دوم مافیاست... و خاندان آقای کیم، رده‌ی اول.»
لیانا و جونگکوک با ناباوری به پدرهایشان نگاه کردند.
آن‌ها تا آن روز فقط می‌دانستند پدرهایشان تاجرهای ثروتمندی هستند.
جونگکوک با اخم پرسید:
ـ «پس... شما همدیگه رو می‌شناسین؟»
پدرش جواب داد:
ـ «خیلی بیشتر از چیزی که فکر می‌کنی.»
سکوت سنگینی سالن را فرا گرفت.
در آخر، پدر لیانا گفت:
ـ «فعلاً فقط خواستیم حقیقت رو بدونین. به‌زودی موضوع مهم‌تری هم هست که باید درباره‌ش باهاتون صحبت کنیم.»
جونگکوک نگاهی کوتاه به لیانا انداخت.
برای اولین بار...
فهمید دختری که هر روز اذیتش می‌کرد، فقط یک دانش‌آموز معمولی نیست.
و لیانا هم حس کرد این دیدار، آغاز اتفاقی بزرگ‌تر از یک دشمنی ساده است...
پایان پارت ششم... 💜
دیدگاه ها (۹)

🦢 پارت سی‌وچهارم | یک تصمیم برای همیشهچند روز از اعتراف جنگک...

👑 پارت پنجم | شام در قصرغروب همان روز، کالسکه‌ی خانواده‌ی کی...

فصل دومپارت دهم | شبی که همه‌چیز شروع شدبالاخره روز جشن فارغ...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

پارت پنجم:حقیقتی که میکُشد. این بار جونگکوک بدون حرف دنبالش...

سایه‌های عمارت سیاه — پارت ۶۰ | پایانچراغ‌ها دوباره روشن شدن...

پارت سوم — یک روز معمولیسوآ از وقتی یورا را با خودش برده بود...

P : 2

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت سی‌وهفتم 𓆪 🖤🥀اسما به انتهای راهرو خیره شد.ـ ...

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟖ویو اِریااِریا در رو باز کرد و هر سه ن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط