#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ³¹
ویو اِلا___
چند ساعت بعد…
همه چیز…
محو شده بود.
صداها کشدار.
نورها پخش.
و من—
مست.
بدجور مست.
لیوان پشت لیوان.
بیوقفه.
نه برای خوشی…
برای فرار.
از چی؟
از اون صدا.
از اون جمله لعنتی—
«میترسم…»
پوزخند زدم.
لیوان رو محکم گذاشتم روی میز.
الا: یکی دیگه.
طرف حتی سوال هم نکرد.
فقط ریخت.
همه میدونستن وقتی من اینجوری میشم…
بهتره حرف نزنن.
کارتها پخش شدن.
بازی شروع شد.
و مثل همیشه—
بردم.
دوباره.
و دوباره.
و دوباره.
پولها جمع میشد.
چیپها بالا میرفت.
ولی—
هیچی حس نمیکردم.
هیچی.
فقط خالی.
بلند خندیدم.
بیدلیل.
الا: دیدین؟
نگاهم دور میز چرخید.
الا: هنوزم بهترینم.
اما تهش…
یه لرزش بود.
یه ترک کوچیک.
که فقط خودم حسش میکردم.
چند دقیقه بعد…
نه—
شاید چند ساعت.
زمان از دستم در رفته بود.
از بار زدم بیرون.
هوای سرد خورد تو صورتم.
اما—
سرم هنوز میچرخید.
قدم برداشتم.
نامتعادل.
تلو…
تلو…
کف خیابون زیر پام میلغزید.
الا: لعنتی…
خندیدم.
بازم.
بیمعنی.
یه قدم دیگه—
که پام گیر کرد.
تعادلم رفت.
و—
افتادم.
اما نه روی زمین.
دوتا دست…
محکم گرفتم.
نگهم بالا رفت.
تار.
ولی کافی بود.
شناختمش.
جونکوک.
چشمهام نیمهباز شد.
پوزخند زدم.
الا: باز تو…
صدام سنگین بود.
کشدار.
الا: ولم کن…
خواست ولم کنه؟
نه.
فقط نگام کرد.
ساکت.
مثل همیشه وقتی عصبیه…
ساکتتر میشه.
حرصم گرفت.
دست زدم به سینهش.
الا: تو آدم بدی هستی…
یه ضربه آروم زدم.
الا: میفهمی؟
چشمهاش فقط رو من بود.
هیچی نگفت.
ادامه دادم—
الا: ازت متنفرم…
کلمهها قاطی میشدن.
ولی میگفتم.
همهشو.
الا: ازت… متنفرم…
ولی—
اون…
فقط گوش میداد.
بدون قطع کردن.
بدون داد زدن.
بدون حتی یه اخم بیشتر.
انگار…
تکتک حرفهامو نگه میداشت.
یه لحظه سکوت شد.
نفسهام سنگین شد.
سرم افتاد جلو.
و قبل از اینکه حتی بفهمم—
یه دفعه بلند شدم از زمین.
هین کشیدم.
جونکوک…
دستشو برد زیر کمرم.
یکی هم زیر زانوهام.
کاملاً بغلم کرد.
چشمهام گرد شد.
الا: هی—
تقلا کردم.
ضعیف.
بیجون.
الا: ولم کن دیوونه…
زیر لب غر زدم.
چند تا فحش هم چسبوندم بهش.
اما…
هیچ تاثیری نداشت.
قدمهاش محکم بود.
آروم…
ولی قاطع.
در ماشین رو باز کرد.
منو نشوند داخل.
قبل از اینکه درو ببنده—
خم شد سمتم.
یه لحظه فکر کردم میخواد چیزی بگه.
اما…
فقط نگام کرد.
یه نگاه عمیق.
خسته.
ولی هنوز…
همون حس توش بود.
در بسته شد.
چند ثانیه بعد—
صدای روشن شدن ماشین.
حرکت کرد.
و من…
با چشمهای نیمهبسته…
فقط یه چیز تو ذهنم تکرار میشد—
چرا هنوز ولم نکردی…؟
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۱ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۶ تا
Season : ¹
Part : ³¹
ویو اِلا___
چند ساعت بعد…
همه چیز…
محو شده بود.
صداها کشدار.
نورها پخش.
و من—
مست.
بدجور مست.
لیوان پشت لیوان.
بیوقفه.
نه برای خوشی…
برای فرار.
از چی؟
از اون صدا.
از اون جمله لعنتی—
«میترسم…»
پوزخند زدم.
لیوان رو محکم گذاشتم روی میز.
الا: یکی دیگه.
طرف حتی سوال هم نکرد.
فقط ریخت.
همه میدونستن وقتی من اینجوری میشم…
بهتره حرف نزنن.
کارتها پخش شدن.
بازی شروع شد.
و مثل همیشه—
بردم.
دوباره.
و دوباره.
و دوباره.
پولها جمع میشد.
چیپها بالا میرفت.
ولی—
هیچی حس نمیکردم.
هیچی.
فقط خالی.
بلند خندیدم.
بیدلیل.
الا: دیدین؟
نگاهم دور میز چرخید.
الا: هنوزم بهترینم.
اما تهش…
یه لرزش بود.
یه ترک کوچیک.
که فقط خودم حسش میکردم.
چند دقیقه بعد…
نه—
شاید چند ساعت.
زمان از دستم در رفته بود.
از بار زدم بیرون.
هوای سرد خورد تو صورتم.
اما—
سرم هنوز میچرخید.
قدم برداشتم.
نامتعادل.
تلو…
تلو…
کف خیابون زیر پام میلغزید.
الا: لعنتی…
خندیدم.
بازم.
بیمعنی.
یه قدم دیگه—
که پام گیر کرد.
تعادلم رفت.
و—
افتادم.
اما نه روی زمین.
دوتا دست…
محکم گرفتم.
نگهم بالا رفت.
تار.
ولی کافی بود.
شناختمش.
جونکوک.
چشمهام نیمهباز شد.
پوزخند زدم.
الا: باز تو…
صدام سنگین بود.
کشدار.
الا: ولم کن…
خواست ولم کنه؟
نه.
فقط نگام کرد.
ساکت.
مثل همیشه وقتی عصبیه…
ساکتتر میشه.
حرصم گرفت.
دست زدم به سینهش.
الا: تو آدم بدی هستی…
یه ضربه آروم زدم.
الا: میفهمی؟
چشمهاش فقط رو من بود.
هیچی نگفت.
ادامه دادم—
الا: ازت متنفرم…
کلمهها قاطی میشدن.
ولی میگفتم.
همهشو.
الا: ازت… متنفرم…
ولی—
اون…
فقط گوش میداد.
بدون قطع کردن.
بدون داد زدن.
بدون حتی یه اخم بیشتر.
انگار…
تکتک حرفهامو نگه میداشت.
یه لحظه سکوت شد.
نفسهام سنگین شد.
سرم افتاد جلو.
و قبل از اینکه حتی بفهمم—
یه دفعه بلند شدم از زمین.
هین کشیدم.
جونکوک…
دستشو برد زیر کمرم.
یکی هم زیر زانوهام.
کاملاً بغلم کرد.
چشمهام گرد شد.
الا: هی—
تقلا کردم.
ضعیف.
بیجون.
الا: ولم کن دیوونه…
زیر لب غر زدم.
چند تا فحش هم چسبوندم بهش.
اما…
هیچ تاثیری نداشت.
قدمهاش محکم بود.
آروم…
ولی قاطع.
در ماشین رو باز کرد.
منو نشوند داخل.
قبل از اینکه درو ببنده—
خم شد سمتم.
یه لحظه فکر کردم میخواد چیزی بگه.
اما…
فقط نگام کرد.
یه نگاه عمیق.
خسته.
ولی هنوز…
همون حس توش بود.
در بسته شد.
چند ثانیه بعد—
صدای روشن شدن ماشین.
حرکت کرد.
و من…
با چشمهای نیمهبسته…
فقط یه چیز تو ذهنم تکرار میشد—
چرا هنوز ولم نکردی…؟
ادامه دارد....
لایک کنید و نظر بدیننننن🎀🔪
شرط :
لایک : ۳۱ تا
کامنت : ۱۰ تا
بازنشر : ۶ تا
- ۲.۸k
- ۰۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط