با رضا که بود به زن بودن خودش افتخار میکرد

با رضا که بود به زن بودن خودش افتخار میکرد
شاکر از بودن خودش بود از اینکه زن است .
فقط رضا بود که در او این باور را بوجود آورده بود . که از زن بودنش خدا را شکر کند
گاهی رضا را برای خودش پیامبری
میدید که امده تا خدای جدیدی را به او معرفی کند
حرفهایی را در مورد امام و پیامبر شیعیان
از رضا می شنید که نه از هم‌کیشان خود و نه هیچ مسلمانی و نه حتی از شیعیان نشنیده بود
مگر میشد زن بودن دلیل رحمت و علاقه خاص خدا باشد مگر میشد یک زن بهانه خلفت تمام کائنات باشد
مگر میشد پیامبری باشد که در سن شصت و سه سالگی به یاد عشقش با صدای بلند گریه کند
مگر میشد پیامبر بود و عشق زنی را در سینه داشت و ان عشق را روزی خود دانست
او سالها شنیده بود که خلیفه دوم مسلمانان زن را بی عقل میداند و شلاق و کتک زدن به زنان را بد و گناه نمی داند
حال چطور باور مبکرد
پیامبری بوده و انقدر عاشق و وفادار به عشقش که بعد از گذشت سالها
حتی به پیرزنی احترام میگذاشته و به استقبال او می رفته
چون ان پیرزن به گدایی به در خانه عشقش می رفته ...؟؟؟
میدانست رضا دروغ نمیگوید ولی باز هم قدرت باور نداشت
چطور باور مبکرد روزی بیاید به جای گلایه از خدا که چرا او را زن افریده به زانو بنشیند و بگوید ای امام رضا
اگر رضا راست میگوید ‌و خدای تو زن ها را اینقدر د‌وست دارد
خود حقیقی خودت
را به من نشان بده
اگر رضا راست می گوید که خدای تو کمک به زن را مانند جنگیدن و زخم خوردن در جنگ در راه خودت میداند خودت را ب من نشان بده
باور نمیکنم ولی چه کنم که هیچ وقت از رصا دوروغ نشنیده ام تمنا دارم
خود خودت را ب من نشان بده
ای امام رضا
اگر رضا راست میگوید که خدای شما جهان را این همه کهکشان و همه این وسعت هستی که بروز ترین کاوشگران فضایی ناسا از تخمین وسعت ان عاجز شده اند .
اگر تمام تصاویری را که از فضا مخابره میشود را به عشق و احترام به یک زن . که مادر شما باشد
آفریده
و اگر او چیزی از خدا بخواهد از خدا نه نمی شنود خودت را ب من نشان بده
..........

نه بدون رضا نمیتوانست بفهمد
نمی توانست ادامه دهد
باید رضا بر میگشت
فقط رضا بود که تجسم خوشبختی بود
فقط رضا بود که در دستان خودش شادی داشت
چطور می توانست فراموش کند .ثانیه ثانیه بودنش کنار رضا را


رضا جان اومدی عشقم
خسته نباشی . تا لباس راحت می پوشی برایت چای می آورم
سینی چای را اورده بود و منتظر رضا که دید رضا تشت آب آورده
با شیشه گلاب و حوله
با تعجب پرسیده بود اینها برای چیست چای برایت آورده ام
اب و گلاب برای چیست


چشم عشقم توضیح می دم ‌چای می خورم و میگویم
استکان چای را برداشت و گفت
عشق من رژینای من اله ناز من
مگر نگفتی امروز از صبح مشغول .....
پایان ۳۱
دیدگاه ها (۰)

مگر نگفتی امروز از صبح مشغول انجام کارهای خانه بوده ای رژین...

انچه رضا همیشه در کلاس درس میگفت را امروز تجربه میکرد سکس و...

به اتاق رفته بود و لباس را کم کرده بود و تنها به لباس زیر...

رضا هیچ وقت به من دروغ نگفت من به صداقت او ایمان دارم . میدا...

احترام به ویژگیهای بسیار محترم وجود هر زن و مرد ست

نمیتونمش جوری که ییلدیریم واقعا عاشق ملک هست قلبمو به درد می...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط