پارت ۶۳۳

پارت ۶۳۳




بي قراري و نگراني جیمین ديگه جزئي از زندگي و تك تك لحظه هام شده بود.
تمام قلبم درگیرش بود و نمیتونستم رهاش کنم..
حتي حاضر نبودم از جلوي در اتاقش تکون بخورم..
نمیتونستم
يه ثانيه رو بدون فك كردن به جیمین
بگذرونم..
اروز دیگه رو هم بیهوش بود..
میترسیدم
میترسیدم از اینکه دیگه چشماي قشنگش رو باز نکنه و با
حداقل به این زودیا نباشه.
نگران بودم..خيلي زياد..
نیکول گرفته گفت:الا..بیا بشین..
نفس عميقي كشیدم و نگاش کردم.
با فرد هر دو روي زمین گوشه سالن نشسته بودن و سرشو
رو شونه فرد گذاشته بود.
كلاً سه نفري تو بیمارستان چتر پهن کرده بودیم.. لرزون و اشفته رفتم کنارش نشستم.
به شونه اش اشاره کرد و گفت سرتو بذار اینجا..یه کم
استراحت کن..
خسته و گرفته سرمو روي شونه اش گذاشتم.
فرد : عه..چرا عین جسد اینجا پخش شدین؟خوب پاشین
ببرمتون خونه دو ساعت استراحت کنین.. نیکول زد تو شکمش و با حرص گفت: چقدر بي
تو..مثال بهتر پیدا نکردي؟
ادبي
نگاه
فرد به سر نیکول روي شونه اش و بعد به زور به من کرد و جدي گفت نه..همون جسد خوبه..بهتون میخوره..
لبخند زدم و چشمامو بستم.
نیکول خواب الود و اروم گفت: الا.. جیمین خوب میشه نه؟
عمیق گفتم:حتماً..
نيكول واقعا خواب خوب ديدي؟
اشك توي چشماي بسته ام حلقه زد و گفتم خيلي خوب نيكول .. جیمین سالمه سالم بود..شاد و سرحال..
نرم خندید و گفت اون روز رو میبینیم.. من مطمینم..
منم مطمینم...
و اشکم اروم جاري شد..
خودم از این اشکا خسته شده بودم اما دست خودم نبود.. هنوز سرم خیلی درد میکرد و تنم بیحال بود.. چشمام آروم داشت سنگین میشد.
خواب الود به زور سرم رو بلند کردم تا خوابم نبره و اشفته و گرفته دست به صورتم کشیدم و به نیکول نگاه
کردم.
بازوي فرد رو چسبیده بود و انگار خوابش برده بود..
لبخند بيجوني بهش زدم و زانوهامو بغل کردم. فرد خیره نگام کرد و اروم گفت دکتر واقعا گفت امیدوار
باشیم؟
نگاش کردم و لبخند زدم و اروم گفتم اره.. واقعا گفت... با ذوق گفت:اي خداا..يعني ميشه؟
عمیق گفتم میشه.. من مطمینم...
فرد : من یه قراري با خدا گذاشتم... اگه جیمین خوب بشه من این خواهر ترشیده شو میگیرم
نرم خندیدم و گفتم الان این قرارداد با خداست یا جیمین؟ حق به جانب گفت با جفتشون.. جیمین خوب شه دیگه خواهر ترشیده نداره و دل شاد میشه..خدا هم از دست ارزوهاي اين دختره براي داشتن من راحت میشه..میگه با اینکه فرد خيلي حيفه ولي عيب نداره. این دختره رو بدم
بهش ولم کنه...
دیدگاه ها (۱۸)

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۳۴خندیدم و گفتم:خيلي لوسي..ب...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۵اروم بلند شدم و رفتم جلوي د...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۲لرزون اشكم جاري شد و خندیدم...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۳۱چشماي قشنگ ابیش رو که عاشقش...

پارت ۶۴۸ اصلاً نمیتونستم چشم از جیمین بردارم با چنان ذوق و ...

ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۷باید تو اغوشم میبود تا اروم بگیر...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۶۵۴نفسم رو فوت کردم بیرون این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط