پارت یازدهم| ویلا
پارت یازدهم| ویلا
پارک لارا
داشتیم صحبت میکردیم که رُزا صدامون زد.
رُزا ما رو به سمت یکی از قسمتهای خلوتتر سالن برد.
ـ خب، چی میخواستی نشونمون بدی؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا اینقدر مرموز شدی؟
رُزا خندید.
ـ چون یه پیشنهاد دارم.
میچا دست به سینه ایستاد.
ـ بگو ببینم چه نقشهای داری.
قبل از اینکه رُزا جواب بده، جیهان از پشت سرمون گفت:
ـ نقشه مال من بود.
برگشتیم سمتش.
ـ شماها بعد از مهمونی برنامهای دارین؟
میچا گفت:
ـ برگردیم خونه.
جیهان خندید.
ـ منظورم این نبود.
رُزا گفت:
ـ من میدونم چی میخواد بگه.
جیهان ادامه داد:
ـ بعد از اینکه مهمونی تموم شد، بیاین ویلا.
ـ ویلا؟
ـ آره. ویلای مشترک من و جونگکوک .
میچا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ یه جمع کوچیک میگیریم. خودمونی. بازی، حرف زدن، یه چیزی میخوریم و خوش میگذره.
ـ تا چه ساعتی؟
ـ خود مهمونی ساعت نه تموم میشه.
میچا با تعجب گفت:
ـ نه؟ من فکر کردم تا نصف شب طول بکشه.
ـ برنامه تغییر کرده.
رُزا گفت:
ـ تا حدود یه شب اونجاییم.
نگاهش کردم.
ـ مامانم نگران میشه.
میچا هم سریع گفت:
ـ مامان منم همینطور.
جیهان شونه بالا انداخت.
ـ خب زنگ میزنید میگید خونه رُزا میمونید.
ـ رُزا؟
رُزا خندید.
ـ من مشکلی ندارم.
میچا گفت:
ـ خیلی راحت میگی!
ـ چون آخرش اگه دیر شد، واقعاً میتونیم همونجا بمونیم.
بعد به من نگاه کرد.
ـ فکر کنم اتاق هم زیاد باشه.
جیهان گفت:
ـ بیشتر از کافی.
رُزا ادامه داد:
ـ تو و میچا یه اتاق. منم یه اتاق دیگه.
میچا چند لحظه فکر کرد.
ـ نمیدونم...
بهش نگاه کردم.
ـ منم مطمئن نیستم.
رُزا سریع گفت:
ـ فقط چند ساعته. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.
جیهان خندید.
ـ تازه میخوام ببینم شما دوتا خارج از مهمونی هم همینقدر شلوغین یا نه.
میچا بهش نگاه کرد.
ـ چرا؟ میترسی؟
ـ از شما دوتا؟
ـ آره.
ـ نه.
میچا لبخند زد.
ـ پس خودتو آماده کن.
جیهان خندید.
ـ باشه.
همون لحظه صدای جونگکوک از کنارمون اومد.
ـ درباره چی حرف میزنید؟
جیهان برگشت.
ـ بعد از مهمونی میریم ویلا.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ همه؟
ـ آره.
بعد به من و میچا اشاره کرد.
ـ اینا هم میان.
جونگکوک نگاه کوتاهی به ما انداخت.
ـ اگه خودشون بخوان.
میچا گفت:
ـ هنوز داریم فکر میکنیم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ مجبور نیستید.
نگاهش برای لحظهای روی من موند.
ـ اگه راحت نیستید، نیاید.
ـ نه، مشکلی نیست.
بعد مکث کردم.
ـ فقط نمیخوام مامانم نگران بشه.
ـ منطقیه.
برای اولین بار مستقیم باهام حرف میزد.
صدایش برخلاف چیزی که تصور کرده بودم، کاملاً آرام بود.
ـ میتونی بهش زنگ بزنی و بگی دیر میای.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ اگه بفهمه دقیقاً کجام، احتمالاً خودش میاد دنبالم.
جیهان خندید.
ـ فکر کنم مادرها همه همینن.
جونگکوک هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ پس بهتره زیاد طولش ندیم.
میچا به جیهان نگاه کرد.
ـ شما همیشه اینقدر جدیاید؟
ـ نه.
ـ پس چرا الان اینطوری حرف میزنی؟
ـ چون دارم با آدمهای جدید آشنا میشم.
میچا خندید.
ـ خب، من میچا هستم. خیلی خوشبختم.
جیهان دستش رو به نشونهی سلام بالا آورد.
ـ جیهان. خوشبختم.
ـ اینطوری که شروع کردی، فکر کنم آخر شب رفیق بشیم.
ـ بعید نیست.
رُزا دستهاش رو به هم زد.
ـ پس یعنی قبول کردین؟
من و میچا به هم نگاه کردیم.
ـ فقط تا دیر وقت نمیمونیم.
میچا هم گفت:
ـ آره، و اگه خیلی دیر شد، به بهونه ی خونه ی رُزا میمونیم ولی رُزا هم باید بمونه.
رُزا لبخند زد.
ـ معامله.
جیهان گفت:
ـ پس تموم شد.
نگاهم به سمت سالن رفت.
مهمونی هنوز ادامه داشت، اما حالا یه برنامهی دیگه برای بعدش داشتیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برنامهای که قرار بود باعث بشه آدمهایی که امشب فقط اسم همدیگه رو فهمیده بودن، برای اولین بار واقعاً کنار هم بشینن.
و شاید...
اون شب بیشتر از چیزی که فکر میکردیم، بینشون اتفاق میافتاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پارک لارا
داشتیم صحبت میکردیم که رُزا صدامون زد.
رُزا ما رو به سمت یکی از قسمتهای خلوتتر سالن برد.
ـ خب، چی میخواستی نشونمون بدی؟
ـ هیچی.
ـ پس چرا اینقدر مرموز شدی؟
رُزا خندید.
ـ چون یه پیشنهاد دارم.
میچا دست به سینه ایستاد.
ـ بگو ببینم چه نقشهای داری.
قبل از اینکه رُزا جواب بده، جیهان از پشت سرمون گفت:
ـ نقشه مال من بود.
برگشتیم سمتش.
ـ شماها بعد از مهمونی برنامهای دارین؟
میچا گفت:
ـ برگردیم خونه.
جیهان خندید.
ـ منظورم این نبود.
رُزا گفت:
ـ من میدونم چی میخواد بگه.
جیهان ادامه داد:
ـ بعد از اینکه مهمونی تموم شد، بیاین ویلا.
ـ ویلا؟
ـ آره. ویلای مشترک من و جونگکوک .
میچا با تعجب نگاهش کرد.
ـ چرا؟
ـ یه جمع کوچیک میگیریم. خودمونی. بازی، حرف زدن، یه چیزی میخوریم و خوش میگذره.
ـ تا چه ساعتی؟
ـ خود مهمونی ساعت نه تموم میشه.
میچا با تعجب گفت:
ـ نه؟ من فکر کردم تا نصف شب طول بکشه.
ـ برنامه تغییر کرده.
رُزا گفت:
ـ تا حدود یه شب اونجاییم.
نگاهش کردم.
ـ مامانم نگران میشه.
میچا هم سریع گفت:
ـ مامان منم همینطور.
جیهان شونه بالا انداخت.
ـ خب زنگ میزنید میگید خونه رُزا میمونید.
ـ رُزا؟
رُزا خندید.
ـ من مشکلی ندارم.
میچا گفت:
ـ خیلی راحت میگی!
ـ چون آخرش اگه دیر شد، واقعاً میتونیم همونجا بمونیم.
بعد به من نگاه کرد.
ـ فکر کنم اتاق هم زیاد باشه.
جیهان گفت:
ـ بیشتر از کافی.
رُزا ادامه داد:
ـ تو و میچا یه اتاق. منم یه اتاق دیگه.
میچا چند لحظه فکر کرد.
ـ نمیدونم...
بهش نگاه کردم.
ـ منم مطمئن نیستم.
رُزا سریع گفت:
ـ فقط چند ساعته. قرار نیست اتفاق خاصی بیفته.
جیهان خندید.
ـ تازه میخوام ببینم شما دوتا خارج از مهمونی هم همینقدر شلوغین یا نه.
میچا بهش نگاه کرد.
ـ چرا؟ میترسی؟
ـ از شما دوتا؟
ـ آره.
ـ نه.
میچا لبخند زد.
ـ پس خودتو آماده کن.
جیهان خندید.
ـ باشه.
همون لحظه صدای جونگکوک از کنارمون اومد.
ـ درباره چی حرف میزنید؟
جیهان برگشت.
ـ بعد از مهمونی میریم ویلا.
جونگکوک نگاهش کرد.
ـ همه؟
ـ آره.
بعد به من و میچا اشاره کرد.
ـ اینا هم میان.
جونگکوک نگاه کوتاهی به ما انداخت.
ـ اگه خودشون بخوان.
میچا گفت:
ـ هنوز داریم فکر میکنیم.
جونگکوک سرش رو تکون داد.
ـ مجبور نیستید.
نگاهش برای لحظهای روی من موند.
ـ اگه راحت نیستید، نیاید.
ـ نه، مشکلی نیست.
بعد مکث کردم.
ـ فقط نمیخوام مامانم نگران بشه.
ـ منطقیه.
برای اولین بار مستقیم باهام حرف میزد.
صدایش برخلاف چیزی که تصور کرده بودم، کاملاً آرام بود.
ـ میتونی بهش زنگ بزنی و بگی دیر میای.
لبخند کوچیکی زدم.
ـ اگه بفهمه دقیقاً کجام، احتمالاً خودش میاد دنبالم.
جیهان خندید.
ـ فکر کنم مادرها همه همینن.
جونگکوک هم لبخند خیلی کوتاهی زد.
ـ پس بهتره زیاد طولش ندیم.
میچا به جیهان نگاه کرد.
ـ شما همیشه اینقدر جدیاید؟
ـ نه.
ـ پس چرا الان اینطوری حرف میزنی؟
ـ چون دارم با آدمهای جدید آشنا میشم.
میچا خندید.
ـ خب، من میچا هستم. خیلی خوشبختم.
جیهان دستش رو به نشونهی سلام بالا آورد.
ـ جیهان. خوشبختم.
ـ اینطوری که شروع کردی، فکر کنم آخر شب رفیق بشیم.
ـ بعید نیست.
رُزا دستهاش رو به هم زد.
ـ پس یعنی قبول کردین؟
من و میچا به هم نگاه کردیم.
ـ فقط تا دیر وقت نمیمونیم.
میچا هم گفت:
ـ آره، و اگه خیلی دیر شد، به بهونه ی خونه ی رُزا میمونیم ولی رُزا هم باید بمونه.
رُزا لبخند زد.
ـ معامله.
جیهان گفت:
ـ پس تموم شد.
نگاهم به سمت سالن رفت.
مهمونی هنوز ادامه داشت، اما حالا یه برنامهی دیگه برای بعدش داشتیم.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
برنامهای که قرار بود باعث بشه آدمهایی که امشب فقط اسم همدیگه رو فهمیده بودن، برای اولین بار واقعاً کنار هم بشینن.
و شاید...
اون شب بیشتر از چیزی که فکر میکردیم، بینشون اتفاق میافتاد.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
- ۲۹۴
- ۰۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط