ات ویو

ات ویو

بعد از خوردن صبحانه تصمیم گرفتم برم خونه از لنا خداحافظی کردم و یه تاکسی گرفتم بعد چند مین به خونه رسیدم .

ات : سلامممممم به گلهای تو خونه

جیمین با شنیدن صدای من به طرفم دوید

جیمین: ات

مامانم : دخترمم

ات : بلهههه انگار خیلی دلتون برام تنگ شده

مامان : ات چرا طوری رفتار می‌کنی که انگار چیزی نشده ؟

ات : مگه اتفاقی افتاده

پدر ات از پله ها به پایین میومد

ات : اوووو پدر جذابم‌

پدر ات : ات فردا شب عروسیت هست

ات : عهه مبارکه میدونی که من اینکار رو انجام نمیدم

پدر : هه مجبورت میکنم

ات : .....

پدر ات تفنگش رو کشید روی ات

ات : هه فکردی از مردن میترسم نه اقای جئون
از وقتی دخترت رو به برادرت فروختی و صبر کردی تا بزرگ شه و بعد بهشون بدی و بجاش پول بگیری از هیچی نمیترسم

پدر ات : ا این ها رو از کجا میدونی

ات : وقتی که داشتی با برادرت معامله میکردی من اونجا بودم‌

پدر ات : شاید خودت برات مهم نباشه ولی مادرت چیی ؟

پدر ات تفنگش رو روی مادر ات کشید

ات : عوضییی به زنه خودت هم رحم نمیکنییی

پدر ات : تا سه میشمارم باید تصمیم میگری وگرنه مادرت میمره
۱
۲
۳
ات : باشه باشه

پدر ات : تصميم عاقلانه ای گرفتی

......
دیدگاه ها (۰)

ویو جونکوکنمیدونم چرا ولی پدرم گفت باید با این دختر ضعیف ازد...

ویو ات با چیزی که گفت نفس کشیدن رو یادم افتاد چییی چرا اخه م...

ازدواج اجباری

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط