ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صاب
ᴘᴀʀᴛ: 13

از زبان جونگکوک:
با جین تماس گرفتم

جونگکوک:«الو جین.. فک کنم تنها ما دنباله اون شمش ها نیستیم...»

جین:«چی شده باز..؟»

نور گوشی مو گرفتم روی دیوار و با دقت به عکس ها نگاه کردم...
یه دیوار بزرگ پر بود از عکس، پرونده، اسم ادم ها، نخ های قرمز و نقشه های عجیب...

روی یکی از کاغذا نوشته شده بود..

[افراد مشکوک مدرسه]

روی یکی دیگه نوشته بود..

[راه های ورود به زیر زمین]

اخمام رفت تو هم...

جونگکوک:«اینجا یکی سال هاست داره تحقیق میکنه... ولی نمیدونم کیه...»
جین:«جونگکوک سریع از اونجا بیا بیرون بهم وایپ خوبی نمیده زود باش...»(یکم بلند)

خواستم جواب بدم که یه دفعه صدای قدم شنیدم...

تق... تق... تق...

چشمام گشاد شد و سریع چراغ گوشیمو خاموش کردم...

جونگکوک اروم:«لعنتی یکی داره میاد...»

سریع پشت یکی از قفسه های فلزی قایم شدم و دستمو گذاشتم روی دهنم تا حتی صدای نفس کشیدنمم معلوم نشه...
صدای باز شدن در اومد...

کلیک...

نور خیلی کمی وارد اتاق شد...
از بین فاصله قفسه ها نگاه کردم که دیدم سه نفر وارد شدن...
یه زن و دوتا مرد...

اما صورت شون معلوم نبود چون همشون لباس مشکی پوشیده بودن...

یکی از مردا:«مطمئنی اطلاعات اینجاست..؟»

زن:«خفه شو و بگرد...»(سرد)

اخمام رفت تو هم...
پس اینا هم دنبال گنج بودن...؟
اون زن رفت سمت دیوار تحقیق ها و چندتا از عکسا رو نگاه کرد...

یکی از مردا:«خانم هنوز چیزی درباره وارث پیدا نکردیم...»
زن:«پس بیشتر بگردین...»

وارث...؟
منظورشون چی بود...؟
داشتم به حرفاشون گوش میدادم که یه دفعه گوشیم داخل جیبم لرزید...
چشمام گشاد شد...

جونگکوک تو ذهنش:«لعنتی الان وقت زنگ خوردنه..؟!»

سریع گوشیمو گرفتم تا صدا نده اما همون ویبره کوچیکم باعث شد اون مرده برگرده سمتم...

_«کی اونجاست..؟!»

نفس توی سینم حبس شد...

صدای قدم هاش نزدیک تر شد و نزدیک بود منو ببینه که یه دفعه صدای هشدار ضعیفی داخل اتاق پیچید...

بیپ... بیپ... بیپ...

زن سریع برگشت سمت در...

زن:«کسی داره میاد بیرون...»

اون دوتا مرد هم سریع رفتن سمتش...

_«پس بریم...»

قبل از اینکه کامل از اتاق برن، اون زن یه لحظه وایساد و گفت...

_«هرکی زودتر گنج رو پیدا کنه... برنده بازیه...»

و بعد هر سه تاشون رفتن بیرون...
چند ثانیه کامل همونجا خشکم زده بود...

بعد از مطمئن شدن از رفتنشون، اروم از مخفیگاه اومدم بیرون...

جونگکوک:«اوفففففف نزدیک بود لو برم...»

دوباره رفتم سمت دیوار تحقیق ها و این بار دقیق تر نگاه کردم...
یه عالمه عکس از زیر زمین مدرسه بود...
عکس مدیر ها...
عکس معلم ها...
حتی عکس بعضی دانش اموزا...

داشتم عکس ها رو نگاه میکردم که چشمم خورد به یه عکس اشنا...

جونگکوک:«ویون... ات..؟»
عکس ات هم روی دیوار بود...

زیر عکسش نوشته شده بود..

[دختر مشکوک]

اخمام رفت تو هم...

جونگکوک:«یعنی چی دختر مشکوک...؟»
عکس رو از روی دیوار کندم و پشتش رو نگاه کردم...

اما چیزی ننوشته بود...
همون لحظه صدای باز شدن در اصلی زیر زمین اومد...

تق...
دیدگاه ها (۴)

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 14چشمام گشاد شد...جو...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 15جونگکوک:«دوتاتون ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 12بعد از چند دقیقه ب...

ғɪᴋᴀ: #اسـ‌تـاد_جـ‌ذاب_بی‌اعــ‌صابᴘᴀʀᴛ: 11جونگکوک:«جیمین ماش...

مهمونی پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط