تک پارتیوقتی دعواتون میشه و بچتون
تک پارتی:وقتی د*ع*و*ا*ت*و*ن میشه و بچتون...
د*ع*و*ا و بحث بین اونا یه چیز عادی بود...ولی ایندفعه خیلی بد بود!
به طوری که صداشون تو کل خونه و ساختمون شنیده میشد..جونگکوک و یوری هیچوقت اینجوری سر هم د*ا*د نمیزدن..جونگ کوک در حالی که داشت کتش رو در می اورد با د*ا*د گفت:"یوری..تو اصلا نمیخوای بفهمی نه؟؟وقتی تو نمیخوای بفهمی من چیکار کنم دقیقا؟؟"
"من نمیخوام یا تو؟؟تمام وقت به جای اینکه حواست به زن و بچت باشه ، رفتی نشستی پیش دختر خالت..رفتی تا تونستی ا*ل*ک*ل خوردی!..حواست به همه بود بجز منو نایون!..انتظار داری هیچی نگم؟؟"
یوری اینوبا حرص و داد میگفت..هنوز لباسای مهمونی ای که پوشیده بودن تو تنشون بود و در گیر بحث کردن باهم بودن...از زمانی که از مهمونی ی خانوادگیشون اومدن بیرون داشتن د*ع*و*ا میکردن..دختر خاله ی جونگ کوک از قدیم از جونگ کوک خوشش میومد ویه مدت خیلی کوتاه باهم تو رابطه بودن..ولی وقتی زن گرفت خیلی ناراحت شد و الان تمام تلاششو میکرد که رابطه ی اونهارو بهم بزنه..حتی با اینکه نامزد داره و جونگ کوک الان زن و بچه داره ولی تمام تلاششو میکنه تا جونگ کوک از اون خوشش بیاد..حداقل از نظر یوری اینجوری بود!
گویا موفق شده بود چون تونسته بود د**ع**و**ا ی خیلی بدی بین یوری و جونگ کوک به وجود بیاره!
دختر خالش کاری کرده بود که جونگ کوک کل مهمونی حواسش به اون باشه و با اون حرف بزنه..از یه طرف جونگ کوک دیگه زیادی به اون اهمیت داده بود و باهم م*ش*ر*و*ب زیادی خورده بودن..اینا همش رو مخ یوری بود چون جونگ کوک خیلی به اون و نایون اهمیت نمیداد..یوری توی مهمونی به جونگ کوک نگاه های بدی انداخته بود و وقتی از مهمونی اومدن شروع کرد به بحث کردن با جونگ کوک..الانم که بحثشون شدت گرفته بود:"مثلا خیر سرم بعد از چند ماه خواستم یه تفریحی بکنم یکم خوش بگذرونم..گند زدی تو شبم یوری!"
و بعد کلافه از اتاق بیرون رفت...یوری مستقیما دنبالش رفت:"وایسا ببینم...من گند زدم؟؟ من گند زدم کوک؟! حرف حق درد داره نه؟
نمیخوای بفهمی که اون ب*ی*ه*م*ه*چ*ی*ز داره تمام سعیشو میکنه تا تو فقط یه نگاه بهش بکنی؟"
جونگ کوک به سمت آشپز خونه رفت:"یوری راجع بهش درست حرف بزن بیشتر از این نرو رو مخم خب؟!*جدی*"
یوری پوزخند صدا داری زد و بعد با د*ا*د گفت:"هه..غیرتی شدی روش؟؟انقدر روش حساسی ارهه؟؟"
جونگکوک در حالی که از آب چکون(خداشاهده خودمم نمیدونم درست نوشتم یا نه حالا شما به بزرگی جونگ کوک ببخشید 🗿🎀) بالای ظرفشویی لیوان شیشه ای بر میداشت چشماشو روی هم فشرد:"داد نزن یوری!..بس کن دیگه به اندازه ی کافی اعصابمو خورد کردی!"
یوری همچنان همونجوری صحبت میکرد و صداشو بالاتر میبرد ولی توی صداش یه بغض عجیبی بود:"من بس کنم یا تو؟؟من تمومش کنم یا تو؟؟ تو اعصابمو خورد کردی یا من اعصاب تورو خورد کردم؟!من شبمونو خراب کردم یا تو؟؟"
جونگ کوک لیوان آبشو پر کرد و قبل از اینکه بخوره گفت:"یوری اگه تمومش نکنی اتفاق خوبی نمیوفته..من کاری نکردم که اینجوری داد بیداد میکنی انقدر رو مخ نباش!"
"اوه واقعا من رو مخم ها؟؟ پس تو هیچ کاری نکردی..اونوقت اگه منم با یه پسر دیگه لاس میزدم و باهاش م**ش**ر**و**ب میخوردم و م**س**ت میکردم همینو میگفتی اره؟؟ نه منم در اون صورت هیچ کاری نکرده بودم!"
جونگ کوک لیوانی که دستش بود رو کوبوند زمین:"بس کن دیگه!*داد*"
لیوان به چند تیکه تقسیم شد...علاوه بر اوندست جونگ کوک هم کمی زخمی شده بود و خون میومد...یوری در حالی که سعی میکرد لرزش توی صداش رو کنترلکنه ولی همچنان با صدای بلند گفت:"میبینی؟؟ت..تو حتی نمیتونی تصور کنی بعد از..از..از من انتظار دا..داری که چیزی نگم؟؟"
جونگ کوک خواست جوابشو بده که صدای گریه های بچگونه و اروم نایون رو شنیدن...هردوشون به طرف نایون کوچولو که عروسکشو داره تو دستش فشار میده و اروم اشک میریزه و هق هق میکنه وسرش پایینه...جونگ کوک خواست بره سمتش که یوری زودتر رفت و نایون رو تو بغلش گرفت:"هیش هیش دختر کوچولوی من چرا گریه میکنی ها؟!چرا نخوابیدی مامانی؟؟"
بغض بدی توی لحن حرف زدن یوری بود وجونگ کوک این رو خوب میفهمید!...انقدر غرق د*ع*و*ا کردن بودن که اصلا یادشون نبود ..دختر کوچولوشون توی خونس..نایون در حالی که پشت دستش اشکاشو پاک میکرد گفت:"چ..چرا..چرا..دعوا..هق..هق..میکنید..هق"
ادامه دارد...
د*ع*و*ا و بحث بین اونا یه چیز عادی بود...ولی ایندفعه خیلی بد بود!
به طوری که صداشون تو کل خونه و ساختمون شنیده میشد..جونگکوک و یوری هیچوقت اینجوری سر هم د*ا*د نمیزدن..جونگ کوک در حالی که داشت کتش رو در می اورد با د*ا*د گفت:"یوری..تو اصلا نمیخوای بفهمی نه؟؟وقتی تو نمیخوای بفهمی من چیکار کنم دقیقا؟؟"
"من نمیخوام یا تو؟؟تمام وقت به جای اینکه حواست به زن و بچت باشه ، رفتی نشستی پیش دختر خالت..رفتی تا تونستی ا*ل*ک*ل خوردی!..حواست به همه بود بجز منو نایون!..انتظار داری هیچی نگم؟؟"
یوری اینوبا حرص و داد میگفت..هنوز لباسای مهمونی ای که پوشیده بودن تو تنشون بود و در گیر بحث کردن باهم بودن...از زمانی که از مهمونی ی خانوادگیشون اومدن بیرون داشتن د*ع*و*ا میکردن..دختر خاله ی جونگ کوک از قدیم از جونگ کوک خوشش میومد ویه مدت خیلی کوتاه باهم تو رابطه بودن..ولی وقتی زن گرفت خیلی ناراحت شد و الان تمام تلاششو میکرد که رابطه ی اونهارو بهم بزنه..حتی با اینکه نامزد داره و جونگ کوک الان زن و بچه داره ولی تمام تلاششو میکنه تا جونگ کوک از اون خوشش بیاد..حداقل از نظر یوری اینجوری بود!
گویا موفق شده بود چون تونسته بود د**ع**و**ا ی خیلی بدی بین یوری و جونگ کوک به وجود بیاره!
دختر خالش کاری کرده بود که جونگ کوک کل مهمونی حواسش به اون باشه و با اون حرف بزنه..از یه طرف جونگ کوک دیگه زیادی به اون اهمیت داده بود و باهم م*ش*ر*و*ب زیادی خورده بودن..اینا همش رو مخ یوری بود چون جونگ کوک خیلی به اون و نایون اهمیت نمیداد..یوری توی مهمونی به جونگ کوک نگاه های بدی انداخته بود و وقتی از مهمونی اومدن شروع کرد به بحث کردن با جونگ کوک..الانم که بحثشون شدت گرفته بود:"مثلا خیر سرم بعد از چند ماه خواستم یه تفریحی بکنم یکم خوش بگذرونم..گند زدی تو شبم یوری!"
و بعد کلافه از اتاق بیرون رفت...یوری مستقیما دنبالش رفت:"وایسا ببینم...من گند زدم؟؟ من گند زدم کوک؟! حرف حق درد داره نه؟
نمیخوای بفهمی که اون ب*ی*ه*م*ه*چ*ی*ز داره تمام سعیشو میکنه تا تو فقط یه نگاه بهش بکنی؟"
جونگ کوک به سمت آشپز خونه رفت:"یوری راجع بهش درست حرف بزن بیشتر از این نرو رو مخم خب؟!*جدی*"
یوری پوزخند صدا داری زد و بعد با د*ا*د گفت:"هه..غیرتی شدی روش؟؟انقدر روش حساسی ارهه؟؟"
جونگکوک در حالی که از آب چکون(خداشاهده خودمم نمیدونم درست نوشتم یا نه حالا شما به بزرگی جونگ کوک ببخشید 🗿🎀) بالای ظرفشویی لیوان شیشه ای بر میداشت چشماشو روی هم فشرد:"داد نزن یوری!..بس کن دیگه به اندازه ی کافی اعصابمو خورد کردی!"
یوری همچنان همونجوری صحبت میکرد و صداشو بالاتر میبرد ولی توی صداش یه بغض عجیبی بود:"من بس کنم یا تو؟؟من تمومش کنم یا تو؟؟ تو اعصابمو خورد کردی یا من اعصاب تورو خورد کردم؟!من شبمونو خراب کردم یا تو؟؟"
جونگ کوک لیوان آبشو پر کرد و قبل از اینکه بخوره گفت:"یوری اگه تمومش نکنی اتفاق خوبی نمیوفته..من کاری نکردم که اینجوری داد بیداد میکنی انقدر رو مخ نباش!"
"اوه واقعا من رو مخم ها؟؟ پس تو هیچ کاری نکردی..اونوقت اگه منم با یه پسر دیگه لاس میزدم و باهاش م**ش**ر**و**ب میخوردم و م**س**ت میکردم همینو میگفتی اره؟؟ نه منم در اون صورت هیچ کاری نکرده بودم!"
جونگ کوک لیوانی که دستش بود رو کوبوند زمین:"بس کن دیگه!*داد*"
لیوان به چند تیکه تقسیم شد...علاوه بر اوندست جونگ کوک هم کمی زخمی شده بود و خون میومد...یوری در حالی که سعی میکرد لرزش توی صداش رو کنترلکنه ولی همچنان با صدای بلند گفت:"میبینی؟؟ت..تو حتی نمیتونی تصور کنی بعد از..از..از من انتظار دا..داری که چیزی نگم؟؟"
جونگ کوک خواست جوابشو بده که صدای گریه های بچگونه و اروم نایون رو شنیدن...هردوشون به طرف نایون کوچولو که عروسکشو داره تو دستش فشار میده و اروم اشک میریزه و هق هق میکنه وسرش پایینه...جونگ کوک خواست بره سمتش که یوری زودتر رفت و نایون رو تو بغلش گرفت:"هیش هیش دختر کوچولوی من چرا گریه میکنی ها؟!چرا نخوابیدی مامانی؟؟"
بغض بدی توی لحن حرف زدن یوری بود وجونگ کوک این رو خوب میفهمید!...انقدر غرق د*ع*و*ا کردن بودن که اصلا یادشون نبود ..دختر کوچولوشون توی خونس..نایون در حالی که پشت دستش اشکاشو پاک میکرد گفت:"چ..چرا..چرا..دعوا..هق..هق..میکنید..هق"
ادامه دارد...
- ۱۲۹.۰k
- ۲۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط