The Beauty of blindness 🦯🕶️
The Beauty of blindness 🦯🕶️
Part 1️⃣1️⃣
آدوین
بعد از کشیدن نقشه به زحمت بسیار بالاخره موفق شدم یک نقشه ای بکشم که یکم قابل انجام باشه . برای انجام دادنش باید امروز رو کلا بخوابم. نمیتونم ریسک کنم فردا شب بی انرژی باشم. کل شب رو با حس تن داغ لونا کنارم خوابیدم. شاید دو روز دیگه بالاخره برای من باشه. اگه من نمیتونم داشته باشمش امیدوارم کسی که اون رو داره اینچ به اینچ روح و جسمش رو همونطور که من میپرستیدم بپرسته. آه خدای من...اگه من نتونم لونا رو داشته باشم بقیه ی عمرم رو صرف عزاداری برای اون میکنم. اما اگه مال من باشه...ملکه ی من باشه من بقیه ی عمرم رو صرف ساختن تاجی به آن زیبایی میکردم که لیاقت نشستن روی اون موهای ابریشمی رو داشته باشه. دلم میخواد که به چشم های آبی زیباش نگاه کنم و تا ابد غصه بخورم که چرا این فرشته ی من نمیتونه من رو ببینه. آنقدر درباره ی لونا فکر کردم که خوابم برد و شب از خواب بیدار شدم . اینکه آدام برای شکنجه نیومده منو نگران میکنه. خدا میدونه با لونا چیکار داره میکنه و بالاخره وقتش میشه از پارچه مشکی ای که روی زمین انداختن استفاده میکنم تا دور بدنم ببندم تا لباس های سفیدم رو بپوشونم . خب اولین سربازی که باهاش سر و کار داریم یه خپل بی دست و پاست که راحت میشه از دستش خلاص شد و با استفاده از زره و شمشیرش کارم خیلی راحت میشه. چندین روزه که با گردنبندی که گردنم بود در روز باز کرده بودم ولی وجود آدام فرار رو غیر ممکن میکرد حالا بهترین موقعیته. سریع و بی سر و صدا از سلول سیاه خارج میشم.سرباز روی صندلی کوچکی خوابیده و شمشیرش کنارش افتاده. با ضربه ای به نقطه حساس کردن او را بیهوش میکنم زرهش رو در میارم(لعنت بر ذهنم منحرفففف) و میپوشم شمشیرش رو هم بر میدارم. دیگه راه آسون شده و فقط یک نکته مونده. از اونجایی که قصر رو مثل کف دست بلدم و هر قصری راهرو مخفی خودش رو داره به سمت در مخفی داخل زمین میرم بازش میکنم و با تمام سرعت به سمت هدفم میدوم
لونا
کل شب گریه کردم خیلی سعی کرد بهم دست بزنه ولی نداشتم ولی نتونستم جلوی بوسه هاش رو بگیرم. آه از شدت نفرت از خودم همش بالا میآوردم و برای مرگ آودین گریه میکردم و احساس گناه داشتم. دکتر ها سعی میکنن بیماری رو پیدا کنم ولی نمیدونن درمان برای من فقط آدوینه. حالم خیلی بده . کل روز دکتر ها و آدام بالای سرم بودن و حالا شب شده و بالاخره من تنهام ایکاش میتونستم آنقدر به آسمون ها نگاه کنم و بشمارمشون تا خوابم ببره ولی چشمام نمیبینن. حتی دکتر ها هم نفهمیدن چرا از یک شب دیگه نمیدیدم بعد اون قضیه پدرم که یک دوک بود و همیشه از من بدش می اومد از بهانه استفاده کرد و من رو از خونه انداخت بیرون تنها همدمم کتاب های خط بریل بودند. ای کاش آدوین اینجا بود .دقیقا لحظه ای که در مورد آدوین فکر کردن ناگهان بوی تنش بینی ام رو قلقلک داده و انرژی شو دورم حس کردم. از لبه ی پنجره می اومد همونجایی که من دراز کشیده بود از روی تخت پاشدم و دو دست کاملا آشنا به پاهای ضعیفم تعادل میدهد و من سعی میکنم باور کنم که این هم یکی از خواب های همیشگی هست که میبینم که آدوین عاشقانه اسمم رو داخل گوشم زمزمه کردم و من فقط با گربه اون رو بغل کردم.
این هم از پارت یازدههه پارت بعدی ساعت هفت آگذاسته میشه ❤️🔥❤️🔥
Part 1️⃣1️⃣
آدوین
بعد از کشیدن نقشه به زحمت بسیار بالاخره موفق شدم یک نقشه ای بکشم که یکم قابل انجام باشه . برای انجام دادنش باید امروز رو کلا بخوابم. نمیتونم ریسک کنم فردا شب بی انرژی باشم. کل شب رو با حس تن داغ لونا کنارم خوابیدم. شاید دو روز دیگه بالاخره برای من باشه. اگه من نمیتونم داشته باشمش امیدوارم کسی که اون رو داره اینچ به اینچ روح و جسمش رو همونطور که من میپرستیدم بپرسته. آه خدای من...اگه من نتونم لونا رو داشته باشم بقیه ی عمرم رو صرف عزاداری برای اون میکنم. اما اگه مال من باشه...ملکه ی من باشه من بقیه ی عمرم رو صرف ساختن تاجی به آن زیبایی میکردم که لیاقت نشستن روی اون موهای ابریشمی رو داشته باشه. دلم میخواد که به چشم های آبی زیباش نگاه کنم و تا ابد غصه بخورم که چرا این فرشته ی من نمیتونه من رو ببینه. آنقدر درباره ی لونا فکر کردم که خوابم برد و شب از خواب بیدار شدم . اینکه آدام برای شکنجه نیومده منو نگران میکنه. خدا میدونه با لونا چیکار داره میکنه و بالاخره وقتش میشه از پارچه مشکی ای که روی زمین انداختن استفاده میکنم تا دور بدنم ببندم تا لباس های سفیدم رو بپوشونم . خب اولین سربازی که باهاش سر و کار داریم یه خپل بی دست و پاست که راحت میشه از دستش خلاص شد و با استفاده از زره و شمشیرش کارم خیلی راحت میشه. چندین روزه که با گردنبندی که گردنم بود در روز باز کرده بودم ولی وجود آدام فرار رو غیر ممکن میکرد حالا بهترین موقعیته. سریع و بی سر و صدا از سلول سیاه خارج میشم.سرباز روی صندلی کوچکی خوابیده و شمشیرش کنارش افتاده. با ضربه ای به نقطه حساس کردن او را بیهوش میکنم زرهش رو در میارم(لعنت بر ذهنم منحرفففف) و میپوشم شمشیرش رو هم بر میدارم. دیگه راه آسون شده و فقط یک نکته مونده. از اونجایی که قصر رو مثل کف دست بلدم و هر قصری راهرو مخفی خودش رو داره به سمت در مخفی داخل زمین میرم بازش میکنم و با تمام سرعت به سمت هدفم میدوم
لونا
کل شب گریه کردم خیلی سعی کرد بهم دست بزنه ولی نداشتم ولی نتونستم جلوی بوسه هاش رو بگیرم. آه از شدت نفرت از خودم همش بالا میآوردم و برای مرگ آودین گریه میکردم و احساس گناه داشتم. دکتر ها سعی میکنن بیماری رو پیدا کنم ولی نمیدونن درمان برای من فقط آدوینه. حالم خیلی بده . کل روز دکتر ها و آدام بالای سرم بودن و حالا شب شده و بالاخره من تنهام ایکاش میتونستم آنقدر به آسمون ها نگاه کنم و بشمارمشون تا خوابم ببره ولی چشمام نمیبینن. حتی دکتر ها هم نفهمیدن چرا از یک شب دیگه نمیدیدم بعد اون قضیه پدرم که یک دوک بود و همیشه از من بدش می اومد از بهانه استفاده کرد و من رو از خونه انداخت بیرون تنها همدمم کتاب های خط بریل بودند. ای کاش آدوین اینجا بود .دقیقا لحظه ای که در مورد آدوین فکر کردن ناگهان بوی تنش بینی ام رو قلقلک داده و انرژی شو دورم حس کردم. از لبه ی پنجره می اومد همونجایی که من دراز کشیده بود از روی تخت پاشدم و دو دست کاملا آشنا به پاهای ضعیفم تعادل میدهد و من سعی میکنم باور کنم که این هم یکی از خواب های همیشگی هست که میبینم که آدوین عاشقانه اسمم رو داخل گوشم زمزمه کردم و من فقط با گربه اون رو بغل کردم.
این هم از پارت یازدههه پارت بعدی ساعت هفت آگذاسته میشه ❤️🔥❤️🔥
- ۲۲۳
- ۱۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط